نگاهي به اجراي نمايش «پسران فريدون»
مهدي آزموده
آخرين شب اجراي تئاتر «پسران فريدون» در سالن رودكي، پنجشنبه شانزدهم مهرماه پس از پنجاه و چهار اجرا برگزار شد. اگر اجراها تمام نشده بود و اگر دل در گروي ايران و فردوسي و شاهنامه نداشتم، اين متن را نمينوشتم. اما احساس ميكنم ديني به فردوسي، زبان فارسي و ايران دارم كه بايد در موقع لزوم با نوشتاري اين دين را در حد توانم ادا كنم. داستان فريدون از نقاط اوج شاهنامه فردوسي و مقطعي مهم پس از بحران عظيم ضحاك است؛ گويي بناست شكوه و اوج و گشايش روزگار به ايرانيان بازگردد. فريدون پادشاهي است كه براي نجات ايران ذخيره شده و پس از سالها حكمراني در خير و سلامت، حالا به رسم مألوف بناست پادشاهي را به يكي يا هر سه پسرانش انتقال دهد. اين تئاتر در زمانهاي ساخته شده كه شكلهايي از روح مليگرايي از طرق مختلف در حال دميده شدن در ايرانيان است؛ روزگار سخت و پرتنشي كه سايه جنگ و فروبستگي اقتصادي دامن ايرانيان را گرفته و گذر از اين دشواريها نياز به تزريق مجدد روح ملي در رگهاي خسته اين سرزمين دارد. نمايش از بازيگراني نامدار در عرصه سينما كه سوابق كمتري در تئاتر دارند، بهره برده است كه همين موضوع طيف وسيعتري از تماشاگران را به تماشا ترغيب ميكند. همين موضوع، اما از نظر تماشاگري حرفهاي نقطه ضعفي است كه در اكتها و صداهاي نارساي بازيگراني كه گاه تنها از طريق ميكروفن سخن ميگويند، خود را نشان ميدهد. با اينحال بنا ندارم به ايرادات فني كار بپردازم. آنچه جهت مهم نقد در سياق و بافتار امروز است، ضعف متن نوشتاري است كه ارجاعش به فخيمترين متن ادبي ايرانيان است. خطاي بزرگ بسياري از نويسندگان معاصر ما اين است كه گمان ميكنند «ادبي شدن» يك متن نمايشي تنها در گروي زبان عصا قورت داده و صرفا «كتابي بودن» آن است؛ غافل از اينكه ادبيات بايد از درون متن بجوشد. متني كه از ساختار، انديشه و جوهر ادبي تهي باشد، با لفاظيهاي مطنطن نجات نمييابد. در اين نمايش، دستاندركاران يا به ورطه استفاده از واژگان و اصطلاحات روزمره و سادهسازي شده افتادهاند كه از ارزش حماسي كار ميزدايد يا تصور كردهاند صرفِ آوردن كلماتي شقورق ميتواند بار ادبي به كار ببخشد.اگر هدف سازندگان روايتي از شاهنامه است، اهميت گفتار و متن بيش از هر چيز خود را نمايان ميسازد. شاهنامه آوردگاه كلمات است؛ مجلاي زبان پارسي است كه با كوشش حكيم توس و بسياري از بزرگان ديگر، تداوم قرون امروز به دست ما رسيده است. اينكه داستان در برخي مقاطع تفاوتهايي با متن فردوسي دارد و به لحاظ محدوديتها و ظرفيتهاي كار تئاتر كاهش و افزايشهايي در آن ديده ميشود را ميتوان ناديده گرفت؛ بنا نيست روايت نمايشي طابقالنعلبالنعل با كتاب باشد. اما حفظ روح حماسي، عظمت و طمطراق متن فردوسي براي هر كه ميخواهد متن او را مبنا قرار دهد، ضروري است.
از سوي ديگر، نمايشي كه داعيه احضار فريدون را بر صحنه دارد، بايد از بيتهاي ماندگار و جوهري شاهنامه تغذيه كند؛ ابياتي كه پس از خاموشي چراغهاي سالن، در ذهن و ضمير مخاطب رسوب كنند و او را رها نسازند. دريغ كه در اين اثر، جاي فرازهاي سترگ و حكمتهاي بنيادين شاهنامه خالي بود؛ از جمله ابيات درخشاني چون: «فريدون فرخ فرشته نبود/ز عود و ز عنبر سرشته نبود // به داد و دهش يافت اين نيكويي /تو داد و دهش كن فريدون تويي».
حكمت اين ابيات صرفا در وزن و قافيه نيست، بلكه در ذات انديشه و فلسفه ايراني نهفته است؛ اين پيام زنده و برانگيزاننده كه فريدون عنصري فرازميني و دستنيافتني نبود و هر انساني ميتواند با برگزيدن «داد و دهش» به جايگاه او دست يابد و جهان را از بيداد برهاند. غيبت چنين حكمتهايي، اثر را از عمق فلسفي خالي كرده و به روايتي سطحي تقليل ميدهد.
فردوسي در صحنههايي مثل كشته شدن ايرج، حتي غم را با حماسه درميآميزد؛ با اينكه از درد غم استخوانسوز آن چيزي نميكاهد. گويي زخمهاي ايرانيان طي قرون نبايد توسط حماسهسرا به پس و پشت و فراموشي سپرده شود. ابيات فردوسي در لحظه ديدن سر بريده ايرج توسط فريدون قابل توجه است: «به تابوت زر اندرون پرنيان / نهاده سر ايرج اندر ميان // ز تابوت چون پرنيان بركشيد/ سر ايرج آمد بريده پديد // بيافتاد ز اسپ آفريدون به خاك / سپه سر به سر جامه كردند چاك // سيه شد رخ و ديدگان شد سپيد /كه ديدن دگرگونه بودش اميد».
فقرات و ابياتي كه بدان اشاره شد را اگر با اجراي نمايش مقايسه كنيم، پي به كاستيهاي فراوان اثر ميبريم. كاش نويسندگان متن از بزرگان و اساتيدي كه سالها عمر خود را صرف شناخت و ترويج شاهنامه كردهاند، مشورت ميگرفتند و متني منقح و پاكيزه فراهم ميآوردند. مراجعه به متنهاي شاهنامهاي بهرام بيضايي نشاني از هنر او در به كار گرفتنِ نه صرفا تقليدگونه، بلكه خلاقانه از متن حكيم توس دارد؛ آثاري كه خودشان ميتوانند بهطور مستقل ارزش هنري و ادبي خاص خود را داشته باشند.
ايران ما و شاهنامه، ارزش و عظمتي بسيار بيش از چنين اجراهاي ضعيفي دارند كه به سرعت از خاطرها خواهند رفت. پيكر نحيف تئاتر امروز نياز به حمايت دارد، اما طلب اين حمايت خود نيازمند كاري ارزشمند و درخور از سوي خود هنرمندان است كه قابليت دفاع داشته باشد. انبان سنت ادبي ايرانيان پر از داستانها و رواياتي است كه دست هنرمندان را در استفاده از چنين سنت پرباري باز ميگذارد. براي حفظ و اعتلاي اين انبان سرشار، قرنها نويسندگان و اديبان اين وطنِ خسته و كهن تلاشها كردهاند؛ خرج كردن بيرويه و غلط از اين سنت نهتنها كمكي به حفظ آن نميكند، بلكه زمينه را براي فراموشي و بياعتباري آن فراهم ميسازد.
دانشآموخته فلسفه