درنگي بر تكستايل آرت معاصر در جوامع ناپايدار
متريالهاي غيرمنتظره
راضيه خسروي
تكستايل آرت (Textile Art) در مواجهه با ناپايداريهاي سياسي و اجتماعي جهانِ معاصر، از كاركردهاي صرفا تزیيني و تكنيكمحورِ خود فاصله گرفته و به بستري براي «سنديتِ تاريخي» بدل شده است. اين مقاله با تكيه بر مطالعه موردي آثارِ «ابراهيم محاما»، تحليل ميكند كه چگونه استفاده از متريالهاي غيرمنتظره و پيشبيني نشده و پسماندهاي صنعتي، تكستايل آرت را به ابزاري براي بازخواني زخمهاي جمعي، آسيبهاي ناشي از مهاجرت و مقاومت در برابرِ فراموشي تبديل كرده است. در ميانه آتليه عظيمِ ابراهيم محاما، تودهاي از كيسههاي كنفي كهنه و تكهپاره و رفو شده، همچون آتشفشاني از تاريخِ كار و رنج مردمان، بر زمين گسترده شده و بر ديوارها آويخته شده است. بافتِ خشن، آلوده و نخنماي اين كيسهها كه محصولِ سالها چرخش در چرخدندههاي اقتصادِ جهاني (حملِ غلات و زغالسنگ) است، در دستانِ هنرمند به قطعاتي از يك پازلِ بزرگ بدل ميشود؛ ساختاري عظيم از وصله و پينههايي كه مخاطب را در خود ميبلعد. نوري كه از پنجرههاي صنعتي به درون ميتابد، بر تضادِ تاروپودِ ضخيمِ كنف و گرههاي كورِ آن تمركز مييابد؛ گويي ابراهيم، نه با نخ و سوزن، كه با استخوانبندي يك تمدن در حالِ دوختنِ پردهاي براي پوشاندنِ ديوارهاي زخمي شهر است. محاما به متريال، نه به مثابه يك عنصرِ فرمال، كه به عنوان يك «سندِ تاريخي» مينگرد. اين كيسهها حاملِ چرخهاي از زيستناند؛ از صادراتِ كاكائو گرفته تا جابهجاييهاي روزمره در بازارهاي محلي. او با جمعآوري كيسهها از دستانِ كارگران، ردِ عرق و زندگي روزمره انسانهايي را بازخواني ميكند كه در چرخه پيچيده اقتصادِ جهاني ناديده انگاشته ميشوند. با كشيدنِ اين پوستههاي متراكم بر تنِ ساختمانهاي دولتي و بناهاي تاريخي، محاما تاريخِ رسمي مكانها را با تاريخِ غيررسمي طبقاتِ كارگر وصله ميزند. او در مقامِ يك هنرمند، تكستايل آرت را به مقياسِ معماري ارتقا ميدهد؛ چرا كه معتقد است «ماده»، حافظهاي عميق دارد و هر وصله، راوي داستاني است كه در سكوتِ فرسودگي و زوال بازگو ميشود. اين رويكرد، تجسمِ ضرورتي هستيشناسانه در تكستايل آرت معاصر و بهطور كل در هنرهاي تجسمي است. در خاورميانه و جوامعِ درگيرِ ناپايداري، استفاده از «متريالهاي غيرمنتظره»- از كيسههاي صنعتي فرسوده و بقاياي زيرساختهاي شهري تا آوار و لباسهاي رهاشده- ديگر يك انتخابِ زيباييشناسانه نيست؛ بلكه يك «گزاره تاريخي» است. در اين جغرافيا، پارچههاي نو، ناتوان از بازنمايي «واقعيتِ زخمي» هستند. از اينرو، هنرمند به سراغِ آنچه جامعه «پسماند» ميخواند ميرود و آن را به مثابه تكههاي پازلِ حافظه جمعي، به كالبدي براي بيانِ رنج و استقامت بدل ميكند. تاريخِ نساجي خاورميانه، كه زماني با نظمِ هندسي فرشها و شكوهِ ابريشمِ درباري شناخته ميشد، اكنون توسطِ «تروماي جمعي» و «مهاجرتهاي ناگزير» بازتعريف شده است. ابراهيم محاما با بهرهگيري از تكنيكهاي ساده و كهنِ بافت و اتصال، صدها كيسه كهنه حملِ بار را به هم ميدوزد تا سطوحي بيافريند كه همزمان، فضا را اشغال كرده و «سنگيني تاريخ» را به دوش ميكشند. اين آثار، با هدفِ «افشاي ساختارهاي نابرابر» طراحي شدهاند؛ كنشي كه ميتوان آن را «سياستِ رفو كردن» ناميد. بدينسان، تكستايل آرت معاصر ميتواند «اقتصادِ پنهانِ رنج» را در كالبدِ يك اثرِ هنري حجيم و تأملبرانگيز عيان سازد.در نهايت، تكستايل آرت در مناطقِ بحرانزده، «آيينِ التيام و دوام» است. برخلافِ رويكرد مينيماليستي هنرمندي مثل شِيلا هيكس كه بر خلوصِ ماده تأكيد دارد، اين آثار بر «كثرتِ جراحات» متمركزند. هر گره و دوختي كه هنرمند بر متريال غير منتظرهاش ميزند، نجوايي براي «دوام آوردن» و پلي ميانِ ويراني گذشته و اميد به آينده است. در جهاني كه بيش از هر زمان ديگري با بحران دستبهگريبان است، اين هنر به «جراحِ متبحر فرهنگ» تبديل ميشود؛ هنري كه فرياد ميزند حتي در دلِ بيروحترين محصولاتِ صنعتي و ساختماني نيز نظمي نهفته است كه اگر توسطِ هنرمند بازخواني و بازسازي شود، ميتواند به منبعي براي تأمل بدل شود. اين آثار، فريادِ ساكتي هستند كه در تاروپودِ كهنه اشيا ميپيچند و به جهان يادآوري ميكنند: ما هنوز هستيم؛ اگرچه در سرزمينهاي محكوم به ناامني و ناآرامي، اما از تكههاي گسسته ويراني، جهاني نو خواهيم بافت. در تكستايل آرت معاصر، هر «وصله و پينه»، نه نشاني از ضعف، كه گواهي بر قدرتِ هنرمند براي پيوند دادنِ دوباره هستي است؛ شاهدي زيبا و گاه آزاردهنده بر اينكه حتي در اوجِ ناپايداري، روحِ آدمي در جستوجوي بافتن دوباره معناست.