• 1405 پنج‌شنبه 14 آبان
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6458 -
  • 1405 پنج‌شنبه 14 آبان

تاملي پيرامون نگاه و زبان

هنوز جهان واژه نشده بود؛ نگاه فكر مي‌كرد

عليرضا كريمي‌صارمي

پرسشي شايسته درنگ است: از چه زماني انسان، پيرامونِ بي‌نامِ خويش را «جهان» ناميد؟ جهان چگونه پيش از آنكه واژه شود، بر انسان آشكار مي‌شد؟ پيش از آنكه جهان ناميده شود، انسان با چه چيزي روبه‌رو بود جز آنچه مي‌ديد، مي‌شنيد و لمس مي‌كرد؟آيا آنچه بعدها «جهان» نام گرفت، پيش از آنكه در زبان جاي گيرد، در نگاه و ادراك انسان شكل نگرفته بود؟انسان نخستين هزاران سال در طبيعت زندگي مي‌كرد؛ پيرامون او سرشار از پديده‌ها بود: نور و تاريكي، صدا و سكوت، حركت و سكون، خطر و پناه. اما هنوز نمي‌توان با اطمينان گفت كه اين پديده‌ها در ذهن او همچون اجزاي يك كليت واحد، يعني «جهان» حضور داشتند. شايد جهان، پيش از آنكه نامي داشته باشد، نخست در تجربه زيسته انسان پديدار شده بود؛ در لحظه‌اي كه نگاه، ميان پديده‌ها تمايز گذاشت، ميان آنها نسبتي يافت و از پراكندگي پيرامون، معنايي ساخت.مك‌بريتي و بروكس در مقاله «انقلابي كه در كار نبود: تفسيري نو از خاستگاه رفتار مدرن انسان»، از شكل‌گيري تدريجي توانايي‌هاي تازه شناختي و رفتاري سخن مي‌گويند؛ توانايي‌هايي مانند انديشيدن فراتر از آنچه در برابر چشم است، برنامه‌ريزي، نوآوري در رفتار و ساخت ابزار و استفاده از نشانه‌ها و نمادها. آنها نشان مي‌دهند كه بسياري از اين ويژگي‌ها كه پيش‌تر تصور مي‌شد ناگهان در حدود چهل تا پنجاه هزار سال پيش پديدار شده‌اند، در شواهد باستان‌شناختي آفريقا ده‌ها هزار سال پيش از آن نيز ديده مي‌شوند.اگر اين دگرگوني را فرآيندي تدريجي بدانيم، نشانه‌هايي كه از زندگي انسان برجاي مانده‌اند، اهميت بيشتري پيدا مي‌كنند. فرانچسكو دِاِريكو، كريستوفر هنسهيل‌وود و پيتر نيلسن در مقاله «يك قطعه استخوان حكاكي‌ شده از لايه‌هاي عصر سنگ ميانه، متعلق به حدود هفتاد هزار سال پيش، در غار بلومبوس آفريقاي جنوبي: پيامدهايي براي خاستگاه نمادگرايي و زبان»، قطعه‌اي استخواني را از غار بلومبوس در آفريقاي جنوبي بررسي كرده‌اند و نشان داده‌اند كه نشانه‌هاي حك‌ شده بر آن به‌طور عمدي ايجاد شده‌اند. اين قطعه به لايه‌هايي مربوط به حدود هفتاد هزار سال پيش تعلق دارد و به همين دليل بحث درباره خاستگاه رفتار نمادين و زبان اهميت يافته است. چنين يافته‌اي، دست‌كم، اين امكان را پيش مي‌كشد كه انسان در آن زمان مي‌توانسته بر سطح يك شيء نشانه‌اي باقي بگذارد كه تنها براي استفاده عملي از آن نبوده، بلكه مي‌توانسته حامل معنايي فراتر باشد.
سودِندورف و كورباليس نيز در مقاله «تكامل آينده‌نگري: سفر ذهني در زمان چيست و آيا مختص انسان است؟» از توانايي‌اي سخن مي‌گويند كه انسان را از اكنونِ حاضر فراتر مي‌برد: توانايي بازگشت ذهني به گذشته و تصور و برنامه‌ريزي براي آينده. آنها اين توانايي را «سفر ذهني در زمان» مي‌نامند.ماريا مارتينون‌تورِس و همكارانش در مقاله «قديمي‌ترين خاكسپاري شناخته ‌شده در آفريقا»، از خاكسپاري عمدي كودكي در غار پنگا يا سعيدي در كنيا، با قدمتي حدود هفتاد و هشت هزار سال خبر داده‌اند. همچنين آدهي آگوس اكتاوينا و همكارانش در مقاله «هنر روايي غار در اندونزي از ۵۱،۲۰۰ سال پيش»، صحنه‌اي تصويري در غاري در سولاوسي را بررسي كرده‌اند كه دست‌كم ۵۱٬۲۰۰ سال قدمت دارد و آن را كهن‌ترين نمونه شناخته ‌شده هنر بازنمايانه و داستان‌گويي تصويري دانسته‌اند. آنها نشان مي‌دهند كه انسان نه فقط با آنچه در برابرش حاضر بود، بلكه با خاطره، غياب، تصور و رابطه‌هايي فراتر از اكنون نيز سروكار داشته است. از اين ديدگاه، شايد بتوان گفت مفهوم «جهان» زماني پديدار شد كه انسان توانست خود را در برابر يكپارچگي هستي ببيند؛ لحظه‌اي كه هوشياري گفت: «من اينجا هستم» و چيزي عظيم پيرامون من وجود دارد. در اين لحظه، پيرامونِ پراكنده مي‌توانست به يك «جهان» بدل شود؛ جهاني كه انسان ديگر فقط در آن زندگي نمي‌كرد، بلكه مي‌توانست آن را به ياد آورد، تصور كند، درباره‌اش بپرسد و برايش معنا بيافريند يا آنچه دگرگون شد، نه خودِ جهان، بلكه شيوه رويارويي انسان با آن بود؟شايد پيش از آن نيز گونه‌اي از تجربه هستي وجود داشته است؛ تجربه‌اي كه هنوز به واژه درنيامده بود. شايد انسان درون هستي حل بود؛ نه در برابر آن.شايد نه در جهاني كه هنوز نامي نداشت، بلكه در ميان چيزها زندگي مي‌كرد؛ پيش از آنكه فاصله‌اي ميان نگاه و هستي پديد ‌آيد، پيش از آنكه زبان، جهان را فرا بخواند.اگر چنين باشد، آنگاه پرسش اصلي اين نوشتار نه درباره زمان ‌زاده شدن واژه «جهان»، بلكه درباره لحظه‌اي است كه نگاه، پيش از زبان، با هستي روبه‌رو شد. آيا جهان با واژه ‌زاده شد؟ يا نگاه، پيش از آنكه چيزي را نامگذاري كند، جهاني را تجربه مي‌كرد؟
پژوهش‌هاي مربوط به رشد ادراك در نوزادان نشان مي‌دهند كه آنها پيش از سخن گفتن، توانايي دريافت و برقراري ارتباط ميان اطلاعات ديداري و شنيداري و برخي ويژگي‌هاي مكاني و زماني پيرامون خود را دارند. او هنوز واژه‌اي براي درخت، آسمان يا شب ندارد، اما اين ناتواني در نامگذاري به معناي نبودِ تجربه نيست. گويي نسبتي آغازين با جهان، پيش از زبان شكل مي‌گيرد.
انسان نيز پيش از آنكه جهان را در قالب واژه‌ها صورت‌بندي كند، ‌بايد ميان چيزها تمايز بگذارد، ميان آنها رابطه برقرار كند و براي رفتار خويش معنا بيافريند. لارنس بارهم، باستان‌شناس و دانيلاورِت، زبان‌شناس در مقاله «نشانه‌شناسي و خاستگاه زبان در پارينه سنگي زيرين» بر اين باورند كه اگر زبان را نه فقط به معناي سخن گفتن با دستور زبان پيچيده، بلكه به معناي ارتباط نمادين در نظر بگيريم، ريشه‌هاي آن را مي‌توان بسيار دورتر از تاريخ پيدايش زبان پيچيده جست‌وجو كرد.آنها با بهره‌گيري از نشانه‌شناسي پيرس، از شواهدي سخن مي‌گويند كه مي‌تواند نشان دهد انسان تباران بسيار پيش‌تر توانايي استفاده از نشان‌ها و شكل دادن به معنا را داشته‌اند.
از اين منظر، انسان پيش از آنكه بتواند جهان را بگويد، ‌بايد در آن تفاوت بگذارد: اين چيز با آن چيز يكي نيست، اين مسير با آن مسير فرق دارد، اين حركت به آن حركت مربوط است. معنا شايد پيش از واژه، در همين تمايزها و نسبت‌ها آغاز شده باشد.بنابراين شايد بهتر باشد زبان را نه نقطه آغاز معنا، بلكه يكي از صورت‌هاي ديرترِ صورت‌بندي آن بدانيم. زبان الزاما با دستور زبان پيچيده آغاز نمي‌شود؛ نشانه و نماد پيش از آن قرار دارند. پيش از واژه مي‌توان از نشانه سخن گفت و پيش از نشانه از نوعي رابطه با جهان كه در آن چيزها ديگر صرفا «چيز» نيستند، بلكه مي‌توانند به چيزي ديگر دلالت كنند.پديدارشناسي نيز از همين نقطه آغاز مي‌كند؛ از جهاني كه پيش از آنكه در انديشه يا زبان جاي گيرد، زيسته مي‌شود. جهاني كه نخست در دريافت، نگاه، حركت و حضورِ تن آشكار و تنها در گامي پسين به مفهوم و واژه بدل مي‌شود.تجربه، درك ما از جهان را دگرگون مي‌كند و هر ادراك تازه، افق تازه‌اي پيش روي فهم مي‌گشايد. واژه آغاز معنا نيست؛ صورتي از تحقق و ادامه آن است. پيش از آنكه زبان، جهان را نامگذاري كند، بدن در آن زيسته و از خلال ادراك، جهان را براي انسان گشوده است. انديشه نيز پيش از آنكه در قالب مفهومي روشن استقرار يابد، در همين گشودگي زيسته و ادراكي شكل مي‌گيرد و زبان، در مقام يكي از صورت‌هاي تحقق آن، اين معنا را آشكار مي‌كند.
اگر چنين باشد، شايد جهان پيش از آنكه ناميده شود، تجربه شده بود؛ نه به صورت يك مفهوم، بلكه به صورت حضوري خاموش كه هنوز در تار و پود واژه‌ها گرفتار نشده بود و از همين رو، بيش از آنكه شناخته شود، زيسته مي‌شد.
آنجا كه نگاه فكر مي‌كرد
در اينجا مي‌توان به درنگي از رولان بارت در فصل‌هاي «باغ زمستاني» كتاب اتاق روشن اشاره كرد. بارت پس از مرگ مادرش، در ميان انبوهي از عكس‌ها به جست‌وجوي حقيقت چهره او برمي‌آيد. بارها سيماي مادر را بازمي‌شناسد؛ نگاه، حالت چهره و نشانه‌هاي آشناي او را تشخيص مي‌دهد، اما همچنان احساس مي‌كند كه به خودِ او نرسيده است. تا آنكه در عكسي از كودكي مادرش، در باغي زمستاني، ناگهان چيزي رخ مي‌دهد؛ نه صرفا بازشناختن يك چهره، بلكه بازيافتن حضوري كه ديگر در جهان بيروني وجود ندارد. عكس در اين لحظه براي بارت فقط تصوير مادر نيست؛ حضور او را در غيابش دوباره به نگاه باز مي‌گرداند.اهميت اين تجربه در آن است كه بارت ميان «شناختن» و «يافتن» تفاوت مي‌گذارد. شناختن از راه گرد آمدن نشانه‌ها و ويژگي‌ها پديد مي‌آيد، اما يافتن، رويارويي با حقيقتي است كه خود را از پس اين نشانه‌ها آشكار مي‌كند. آنچه او در عكس باغ زمستاني مي‌يابد، تنها مجموعه‌اي از ويژگي‌هاي مادرش نيست، بلكه كيفيتي يگانه و فروكاست‌ناپذير است كه آن را حقيقت وجود او مي‌نامد.
اين تجربه را مي‌توان به نسبت انسان و جهان نيز گسترش داد. ما جهان را مي‌شناسيم؛ آن را نام مي‌نهيم، توصيف مي‌كنيم و در تار و پود انديشه جاي مي‌دهيم. اما شناختن جهان، همواره به معناي يافتن آن نيست. چه ‌بسا جهان در زير انبوه نام‌ها و گفتارها، از ما دورتر شود. در چنين لحظه‌هايي، ما ديگر تنها با پنداره‌اي از جهان روبه‌رو نيستيم، بلكه با خودِ حضور آن ديدار مي‌كنيم.
از اين ديدگاه، نگاه تنها ابزاري براي ديدن نيست، بلكه گونه‌اي گشودگي به سوي آشكار شدن است. همان‌گونه كه رولان بارت در عكس باغ زمستاني به حقيقت مادر خويش دست مي‌يابد، انسان نيز گاه در خاموشي پيش از واژه، در فاصله‌اي كوتاه ميان ديدن و ناميدن، با حقيقت جهان روبه‌رو مي‌شود؛ حقيقتي كه هيچ واژه و توصيفي توان جانشيني آن را ندارد.با اين همه، آنچه در چنين لحظه‌هايي رخ مي‌دهد، پايدار نمي‌ماند. جهان بار ديگر در ميان نام‌ها و مفهوم‌ها جاي مي‌گيرد و نگاه، آن حضور بي‌واسطه را از دست مي‌دهد. شايد از همين رو است كه انسان دست به نوشتن مي‌برد؛ نه براي آنكه حقيقت را در اختيار بگيرد، بلكه براي آنكه نشاني از آن ديدار را از فراموشي برهاند.
شايد عكاسي نيز همچون نوشتن، تلاشي براي حفظ همان ديدار باشد؛ با اين تفاوت كه پيش از آنكه جهان به واژه درآيد، در سكوتِ تصوير مي‌ايستد. عكاس نيز گاه پيش از آنكه بداند چه مي‌بيند، در برابر چيزي مكث مي‌كند؛ گويي نگاه، پيش از انديشه و پيش از نامگذاري، چيزي را در جهان يافته است. من اين تجربه را در سفري عكاسانه از سر گذرانده‌ام.
چندي پيش، در سفري به شهرك چوكا در استان گيلان كه پس از پنج دهه تنها شهركي نيمه‌مخروبه از آن برجاي مانده است، با وسواسي غريب در انتخاب سوژه‌هايي كه در فضاي آنجا پيش رويم قرار مي‌گرفتند، خود را در خلئي ذهني يافتم. جنگلي زيبا با درختان تنومند، ساختمان‌هايي فرسوده به رنگ سرب و سالن سينمايي با طراحي مدرن، اما ويران، در برابر من بود. مي‌كوشيدم بر اساس دريافت‌هاي تازه‌ام، تصويرهايي بيافرينم كه در آنها درنگ معنا داشته باشد و تصوير، تنها تابع احساسات ذهني من نباشد. مي‌خواستم فاصله ميان گفتن و زيستن، همان درنگي كه پيش‌تر درباره‌اش انديشيده بودم، در تصويري تازه متبلور شود، زيرا انديشه هرگز بر فراز جهان شناور نيست؛ انديشه هميشه بر تجربه زيسته استوار است.
از همين رو، هرگاه مي‌ديدم دوربينم پيش از انديشه‌ام به سوي نشانه‌اي كشيده مي‌شود، درنگ مي‌كردم. نمي‌خواستم نخستين كشش نگاه، بي‌درنگ به عكس بدل شود؛ مي‌خواستم لحظه‌اي ميان ديدن و ثبت كردن پديد‌ آيد، لحظه‌اي كه در آن بتوانم دريابم چرا اين چيز و نه چيز ديگر، نگاه مرا متوقف كرده است. شايد در همان فاصله بود كه مي‌توانستم عكس متفاوتي بيافرينم؛ عكسي كه پيش از آنكه حاصلِ تصميمي از پيش گرفته ‌شده باشد، از دل گفت‌وگويي خاموش ميان نگاه، جهان و مكث پديد آمده باشد.شايد آنچه در اين تجربه رخ مي‌دهد، تنها يك انتخاب شخصي يا سليقه عكاسانه نباشد. انريكو اسكوتچه، هنرمند-عكاس و پژوهشگر، در مقاله «گذشته و آنچه در انتظار است: عكاسي، پديدارشناسي و قصد به ‌مثابه تجربه‌اي ادراكي» عكاسي را عملي بازانديشانه مي‌داند؛ عملي كه در آن ادراك، حافظه و قصد عكاس در جريان ساختن تصوير با يكديگر درآميخته‌اند. او از نوعي آگاهي سخن مي‌گويد كه در جريان تجربه ادراكي و رفتاري عكاس شكل مي‌گيرد و آن را «آگاهي عكاسانه» (photo conscious) مي‌نامد. از نگاه او، ديدن و عكاسي صرفا واكنشي خودكار به جهان نيست؛ نگاه عكاس در جريان تجربه و انتخاب، به ‌تدريج به تصوير شكل مي‌دهد.اسكوتچه همچنين ميان عكاسي و عكس ‌گرفتنِ صرف تمايز مي‌گذارد. عكاس فقط مجذوب دوربين و امكانات آن نيست؛ در جست‌وجوي چيزي است كه از امر آشنا فراتر رود، چيزي كه بتواند نگاه او را متوقف و ذهن او را درگير كند. از اين رو، آنچه در ساختن عكس اهميت دارد، فقط موضوعِ پيش روي دوربين نيست، بلكه نحوه مواجهه عكاس با آن است؛ اينكه چگونه مي‌بيند، چه چيزي نگاهش را متوقف مي‌كند و در چه لحظه‌اي تصميم مي‌گيرد، آنچه را ديده است به تصوير بدل كند.
در اين معنا، دوربين پيش از آنكه جهان را ثبت كند، در نسبت عكاس با جهان قرار مي‌گيرد. آنچه در قاب مي‌نشيند، فقط چيزي نيست كه در برابر چشم بوده است؛ حاصلِ انتخاب، مكث و نحوه بودنِ عكاس در برابر آن چيز نيز است. شايد از همين رو، ديدن در عكاسي را نتوان صرفا دريافت تصويري از جهان دانست. عكاس در همان لحظه كه مي‌بيند، با آنچه مي‌بيند نسبتي برقرار مي‌كند؛ انتخاب مي‌كند، مكث مي‌كند و از ميان امكان‌هاي پيش روي خود چيزي را برمي‌گزيند. در همين فاصله، نگاه از ديدن صِرف فراتر مي‌رود و مي‌تواند به صورتي از انديشيدن بدل شود.
آنچه در شهرك چوكا براي من اهميت داشت، دقيقا همين فاصله كوتاه ميان ديدن و ثبت كردن بود؛ فاصله‌اي كه در آن مي‌كوشيدم پيش از آنكه تصوير را بسازم، دريابم چه چيزي مرا متوقف كرده است. شايد عكس، در نهايت، تنها ثبت آن چيزي نباشد كه ديده‌ايم، بلكه ثبتِ لحظه‌اي باشد كه نگاه ما در برابر جهان درنگ كرده و چيزي در آن يافته است. در چنين لحظه‌اي، دوربين ديگر صرفا وسيله‌اي براي ثبت جهان نيست؛ به واسطه‌اي ميان تجربه زيسته و تصوير بدل مي‌شود و شايد درست در همين فاصله است كه نگاه، پيش از آنكه به واژه بدل شود، فكر مي‌كند.اما اگر نگاه در عكاسي مي‌تواند پيش از ثبت تصوير، انتخاب كند، مكث كند و چيزي را از ميان جهان برگزيند، آيا اين انتخاب و مكث را مي‌توان شكلي از انديشيدن دانست؟ آيا انديشه الزاما از واژه آغاز مي‌شود يا ممكن است پيش از آنكه به مفهوم و زبان درآيد، در خودِ ادراك و مواجهه با جهان شكل گرفته باشد؟
شايد بايد يك گام به عقب برويم؛ به جايي كه هنوز واژه‌اي در كار نيست، اما بدن در حال تجربه كردن و معنا ساختن است. آنچه موريس مرلوپونتي در بحث‌هاي خود درباره بدن و ادراك نشان مي‌دهد، از همين ‌جا اهميت پيدا مي‌كند: انسان پيش از آنكه درباره جهان سخن بگويد، در آن زندگي مي‌كند؛ پيش از آنكه چيزي را در قالب مفهوم بيان كند، آن را مي‌بيند، لمس مي‌كند، از آن فاصله مي‌گيرد، به سويش مي‌رود يا از آن روي برمي‌گرداند.در اينجا بدن ديگر وسيله‌اي براي اجراي فرمان‌هاي ذهن نيست. بدن خود، شيوه‌اي از فهميدن دارد. هنگامي كه در فضايي ناآشنا، بي‌آنكه محاسبه‌اي آگاهانه انجام دهم، مسير حركت خود را پيدا مي‌كنم، نوعي فهم بي‌واسطه در كار است؛ فهمي كه پيش از هر محاسبه ذهني، بدن را با جهان هماهنگ مي‌كند. گويي بدن پيش از آنكه بگويد، مي‌فهمد و پيش از آنكه چيزي را به زبان بياورد، با جهان نسبتي معنادار برقرار كرده است.مرلوپونتي از اين منظر، ميان وحدت علمي و وحدت زيسته بدن تمايز مي‌گذارد. بدن مجموعه‌اي مكانيكي از اندام‌هايي نيست كه هر يك جداگانه فرماني دريافت كنند و سپس در كنار يكديگر عملي واحد را بسازند. آنچه بدن را يكپارچه مي‌كند، پيش از هر تحليل علمي، نحوه بودن آن در جهان است. ديدن، حركت كردن، لمس كردن، جهت گرفتن و حتي عادت كردن، همگي در يك پيوستار زيسته به يكديگر مربوطند. همين پيوستار است كه به تجربه ما شكل و به بدن امكان مي‌دهد پيش از هر داوري آگاهانه، با جهان هماهنگ شود.
آنچه مي‌بينيم، از همان آغاز در ميدان ادراك سازمان مي‌يابد؛ چيزها از يكديگر متمايز مي‌شوند، برخي به ما نزديك‌تر و برخي دورتر مي‌نشينند، بعضي اهميت پيدا مي‌كنند و بعضي در حاشيه باقي مي‌مانند. پيش از آنكه درباره اين تفاوت‌ها داوري كنيم، بدن و ادراك ما در حال برپا كردن نوعي نظمند. معنا، پيش از آنكه در واژه استقرار يابد، در همين نسبت‌ها شكل مي‌گيرد.
از اين منظر، مي‌توان ميان تجربه نخستين جهان و پيدايش زبان فاصله‌اي تازه ترسيم كرد: 
حضور ← ادراك ← تمايز ← نسبت ← معنا ← بيان ← واژه
واژه در پايان اين زنجيره نمي‌آيد تا جهاني كاملا بي‌معنا را معنا كند، بلكه بر بستري از تجربه و ادراك شكل مي‌گيرد كه پيش از آن وجود داشته است.
اما اين نكته به معناي آن نيست كه در درون انسان، انديشه‌اي كامل و آماده از پيش وجود دارد و زبان فقط جامه‌اي براي پوشاندن آن است. مرلوپونتي از اين تصور نيز فاصله مي‌گيرد. معنا نه چيزي كاملا آماده و جدا از زبان است و نه محصول مكانيكي كنار هم آمدن واژه‌ها. معنا در خودِ رابطه زنده انسان با جهان، در ادراك، حركت، بدن و بيان شكل مي‌گيرد و زبان يكي از عالي‌ترين صورت‌هاي آشكار شدن آن است.آنچه در چوكا تجربه كردم، شايد از همين جنس بود. من پيش از آنكه بتوانم براي برخي از آنچه مي‌ديدم توضيحي پيدا كنم، در برابرشان مكث مي‌كردم. اين مكث صرفا تعليق تصميم نبود؛ خودِ مكث بخشي از تجربه ديدن بود. گويي نگاه، پيش از آنكه بتوانم آن را به زبان بياورم، چيزي را دريافته بود. از همين رو، انتخاب يك قاب شايد هميشه پس از انديشيدن رخ ندهد؛ گاهي خودِ انتخاب، يكي از شكل‌هاي نخستين انديشيدن است.
اگر چنين باشد، آنچه «نگاه فكر مي‌كند» مي‌ناميم، صرفا استعاره‌اي شاعرانه نيست؛ اشاره‌اي است به نوعي انديشيدن پيش از مفهوم، انديشيدني كه هنوز در قالب گزاره و واژه تثبيت نشده است، اما در نحوه ديدن، مكث كردن، تمايز گذاشتن و برگزيدن خود را آشكار مي‌كند. شايد انديشه در آغاز، چيزي نبوده است كه انسان با آن درباره جهان سخن بگويد، بلكه شيوه‌اي بوده است كه جهان را در بدن و نگاه خود تجربه مي‌كرد و شايد از همين‌ جاست كه بايد دوباره به پرسش آغازين بازگرديم: آيا جهان فقط هنگامي جهان شد كه انسان توانست آن را نامگذاري كند؟ يا پيش از آن نيز در سطحي خاموش‌تر، در ادراك و تن و نگاه او به صورت جهاني زيسته حضور داشت؟انسان از چه زماني پيرامون بي‌نام خويش را «جهان» ناميد؟ شايد پاسخ نه در لحظه‌اي معين از تاريخ زبان، بلكه در فاصله‌اي ميان انسان و چيزها نهفته باشد؛ جايي كه انسان چيزي را مي‌بيند، در آن درنگ مي‌كند، ميان آن و چيز ديگر تفاوت مي‌گذارد و اين تفاوت را به خاطر مي‌سپارد. پيش از آنكه جهان نام داشته باشد، براي انسان حضور داشت و پيش از آنكه بتواند درباره آن سخن بگويد، در آن زندگي مي‌كرد.
مرلوپونتي نشان مي‌دهد كه اين تجربه از بدن آغاز مي‌شود؛ بدني كه جهان را از راه ديدن، حركت كردن، لمس كردن و جهت گرفتن تجربه مي‌كند. معنا نيز پيش از واژه، در همين رابطه زيسته شكل مي‌گيرد. از همين رو، بارت در ميان انبوه عكس‌ها، تنها تصويري از مادرش نمي‌يابد؛ حضوري را مي‌يابد كه در خودِ تصوير آشكار مي‌شود.در چوكا نيز آنچه مرا متوقف مي‌كرد، صرفا يك ساختمان، پنجره يا مه نبود؛ چيزي در نسبت ميان آنها و تجربه زيسته من، مرا به مكث وامي‌داشت. دوربين در آن لحظه فقط وسيله ثبت نبود؛ امتداد همان رابطه‌اي بود كه پيش از واژه ميان من و جهان شكل گرفته بود.شايد «نگاه فكر مي‌كند» يعني انسان پيش از آنكه درباره چيزي سخن بگويد، بتواند آن را برگزيند، در برابرش مكث كند و ميان چيزها تمايز بگذارد. انديشه هنوز به واژه بدل نشده، اما در شيوه بودن ما در جهان حضور دارد.
جهان پيش از آنكه گفته شود، زيسته شده است؛ پيش از آنكه ناميده شود، ديده شده است. هنوز جهان واژه نشده بود، زيرا هنوز جهان، خود، در حال سخن گفتن با نگاه بود.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون