بررسي امكانات دفاعي ايران برابر گزينههاي تهاجمي
فاطمه مطيري
تحولات امنيتي سالهاي اخير در منطقه خليجفارس بار ديگر نشان داده است كه اين پهنه راهبردي همچنان يكي از حساسترين كانونهاي رقابت ژئوپليتيكي در جهان محسوب ميشود. حضور مستمر نيروهاي ايالاتمتحده امريكا در آبهاي جنوبي ايران، استقرار پايگاههاي نظامي اين كشور در برخي كشورهاي همسايه و تداوم تنشهاي سياسي، اهميت مساله بازدارندگي و آمادگي دفاعي جمهوري اسلامي ايران را بيش از گذشته برجسته كرده است. در چنين شرايطي، بررسي امكانات دفاعي و تهاجمي كشور بايد مبتني بر تحليل دقيق نظامي و ملاحظات راهبردي صورت گيرد. دكترين دفاعي جمهوري اسلامي ايران بر اصل «بازدارندگي فعال» استوار است؛ مفهومي كه بر توسعه قدرت بومي، افزايش هزينه هرگونه تجاوز و حفظ توان پاسخ موثر در هر شرايطي تاكيد دارد. جمهوري اسلامي ايران در پي برتري كلاسيك در برابر امريكا نيست، بلكه با اتخاذ راهبرد نامتقارن تلاش ميكند معادله هزينه- فايده هر اقدام نظامي عليه كشور را به طور اساسي تغيير دهد. در اين ميان، جغرافياي ايران، به ويژه تسلط بر سواحل شمالي خليجفارس و اشراف راهبردي بر تنگه هرمز، به عنوان يكي از حياتيترين گذرگاههاي انرژي جهان، جايگاهي محوري در معادلات بازدارندگي دارد. عمق سرزميني، تنوع اقليمي و پراكندگي زيرساختهاي دفاعي نيز ازجمله مزيتهاي ساختاري كشور در برابر هرگونه تهديد احتمالي به شمار ميرود. يكي از اركان اصلي قدرت دفاعي ايران، توان موشكي بومي است. در سالهاي اخير، توسعه موشكهاي بالستيك كوتاهبرد و ميانبرد با دقت بالا، سرجنگيهاي متعارف سنگين و سامانههاي هدايت پيشرفته، ظرفيت پاسخ سريع و موثر را به طور چشمگيري افزايش داده است. اين توانمنديها پايگاههاي نظامي امريكا در منطقه، ازجمله استقرارهاي واقع در سواحل جنوبي خليجفارس را در برد عملياتي قرار ميدهد. در كنار اين ظرفيت، پيشرفت در حوزه موشكهاي كروز زمينپايه و دريايي نيز قابل توجه است. موشكهاي كروز با قابليت پرواز در ارتفاع پايين و كاهش سطح مقطع راداري، چالش مهمي براي سامانههاي پدافندي پيشرفته ايجاد ميكنند. تركيب حملات بالستيك و كروز ميتواند سامانههاي دفاعي دشمن را با پديده «اشباع» مواجه كند و احتمال نفوذ را افزايش دهد. در سناريوي تقابل نظامي، اين توانمندي به جمهوري اسلامي ايران امكان ميدهد بدون نياز به برتري هوايي كلاسيك، پاسخ فوري و دقيق ارايه كند؛ امري كه در برابر توان هوايي برتر امريكا اهميتي تعيينكننده دارد. همچنين توسعه برخي موشكهاي ميانبرد و ضدرادار، با قابليت مقابله با جنگ الكترونيك و افزايش دقت اصابت، نشاندهنده تمركز بر هدفگيري زيرساختهاي نظامي حساس و سامانههاي پدافندي دشمن است. آزمايشهاي اعلام شده در سالهاي ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ در حوزه موشكهاي دوربرد ضدكشتي و سامانههاي مقاوم در برابر اختلال الكترونيكي، بيانگر استمرار روند ارتقاي كيفي اين حوزه است. در دهه گذشته، توان پهپادي ايران به يكي از اركان اصلي قدرت دفاعي كشور تبديل شده است. پهپادهاي شناسايي، رزمي و انتحاري با بردهاي متنوع، امكان جمعآوري اطلاعات، رهگيري اهداف و اجراي عمليات تركيبي را فراهم ميكنند. تركيب سامانههاي پهپادي با شبكه موشكي، الگوي جنگ شبكهمحور را تقويت كرده و چرخه «شناسايي تا انهدام» را به حداقل زمان ممكن رسانده است. در محيط عملياتي خليجفارس، پهپادها نقش ديدهبان دايمي را ايفا كرده و تحركات دريايي را به صورت مستمر پايش ميكنند. اين قابليت، زمان واكنش را كاهش داده و دقت عمليات را افزايش ميدهد. بهكارگيري هوش مصنوعي در برخي سامانههاي پرتابي و اجراي رزمايشهاي تركيبي، نشاندهنده حركت به سوي افزايش سرعت تصميمگيري و توان اشباع دفاعي در سناريوهاي احتمالي است.
ويژگيهاي جغرافيايي خليجفارس، ازجمله عرض محدود، عمق كم و تراكم بالاي تردد دريايي، محيطي متفاوت از اقيانوسهاي آزاد ايجاد كرده است. در چنين فضايي، راهبرد ايران بر بهرهگيري از ظرفيتهاي نامتقارن ازجمله شناورهاي تندرو مسلح، سامانههاي موشكي ساحل به دريا مستقر در سواحل و جزاير، قابليت مينريزي دريايي و تحرك بالا استوار است. اين مجموعه ابزارها، هزينه عملياتي هرگونه تحرك نظامي گسترده در مجاورت سواحل ايران را افزايش ميدهد. در صورت بروز درگيري، اين ساختار ميتواند آزادي عمل ناوهاي بزرگ را محدود كرده و ريسك نزديك شدن به سواحل ايران را افزايش دهد. ظرفيت مديريت تردد دريايي در شرايط بحران، بخشي از سازوكار بازدارندگي جمهوري اسلامي ايران محسوب ميشود. رزمايشهاي برگزار شده در سالهاي اخير نيز تمرين عملي اين سناريوها را نشان دادهاند. برتري هوايي امريكا يكي از مهمترين چالشهاي هر تقابل مستقيم به شمار ميرود. در مقابل، ايران شبكهاي چندلايه از سامانههاي پدافند هوايي بومي و ارتقا يافته ايجاد كرده كه شامل سامانههاي برد كوتاه، متوسط و بلند است. پراكندگي، تحركپذيري و استفاده از تاسيسات مستحكم زيرزميني، احتمال موفقيت حمله اوليه دشمن را كاهش داده و تداوم توان پاسخ را تضمين ميكند. يكي از تفاوتهاي راهبردي ايران با بسياري از بازيگران منطقهاي، برخورداري از عمق راهبردي در محيط پيراموني است. ظرفيتهاي همپيمانان منطقهاي و محور مقاومت ميتواند در صورت تشديد تنشها، معادلات ميداني را پيچيدهتر كند و دامنه بحران را گسترش دهد؛ موضوعي كه در محاسبات نظامي ايالاتمتحده امريكا تاثيرگذار خواهد بود. پايگاههاي امريكا در منطقه در برد سامانههاي موشكي ايران قرار دارند و همين مساله، هزينه هرگونه اقدام نظامي را به طور قابلتوجهي افزايش ميدهد. با اين حال، فراتر از آرايش ظاهري نيروها، تحول در الگوي نبرد، معادله هزينه-فايده را تغيير ميدهد. در ارزيابي سناريوي تقابل احتمالي در خليجفارس، تمركز صرف بر ناوهاي هواپيمابر يا درگيري دريايي كلاسيك، تصويري ناقص از معادله قدرت ارايه ميدهد؛ چراكه جنگ آينده بيش از آنكه نبرد سكوها باشد، نبرد شبكهها خواهد بود. در چارچوب جنگ شبكه محور (Network-Centric Warfare)، كارآمدي نيروها نه صرفا به قدرت آتش، بلكه به پيوند اطلاعاتي، فرماندهي، شناسايي و انتقال داده وابسته است. ايالاتمتحده در منطقه غرب آسيا به شبكهاي از پايگاههاي هوايي، دريايي و پشتيباني در كشورهايي چون بحرين، قطر، امارات و كويت متكي است؛ پايگاههايي كه به عنوان گرههاي عملياتي در زنجيره فرماندهي، سوخترساني، پشتيباني لجستيكي و پرتاب جنگندهها عمل ميكنند. در صورت بروز درگيري، اين گرهها به جاي ناوها ميتوانند به اهداف اولويتدار تبديل شوند، زيرا اختلال در آنها ميتواند چرخه تصميمگيري و واكنش را كند يا مختل كند. ايران طي سالهاي اخير با توسعه موشكهاي بالستيك با برد متوسط، موشكهاي كروز زمينپايه و پهپادهاي بردبلند، عملا شعاع دسترسي عملياتي خود را به بسياري از اين پايگاهها رسانده است؛ موضوعي كه مفهوم «عمق استراتژيك امريكا» در منطقه را با چالش مواجه ميكند. افزون بر اين، استفاده از پرتابگرهاي متحرك، زيرزميني و پراكنده، احتمال انهدام پيشدستانه اين ظرفيتها را كاهش ميدهد و معادله را به سمت جنگ فرسايشي چندمرحلهاي سوق ميدهد. در بعد شبكهاي، هرگونه اختلال در باندهاي پروازي، سامانههاي راداري، انبارهاي سوخت يا مراكز فرماندهي ميتواند زنجيره عملياتي را دچار گسست كند؛ حتي اگر برتري هوايي به طور كامل از بين نرود. ازسوي ديگر، تركيب عمليات سايبري و جنگ الكترونيك با حملات موشكي يا پهپادي ميتواند سطحي از «ابهام عملياتي» ايجاد كند كه تشخيص منشا حمله، اولويتبندي پاسخ و بازآرايي نيروها را دشوار سازد. در چنين چارچوبي، آسيبپذيري صرفا فيزيكي نيست، بلكه شبكه فرماندهي و كنترل نيز در معرض فشار قرار ميگيرد. از منظر بازدارندگي، پيام ضمني اين آرايش آن است كه هرگونه اقدام نظامي محدود ممكن است به چرخهاي از پاسخهاي متقابل عليه زيرساختهاي منطقهاي منجر شود؛ چرخهاي كه هزينه سياسي و اقتصادي آن براي دولتهاي ميزبان پايگاهها نيز قابلتوجه خواهد بود، بنابراين معادله بازدارندگي در خليجفارس را بايد نه فقط در سطح دريا، بلكه در گستره شبكهاي پايگاهها، خطوط ارتباطي و سامانههاي فرماندهي تحليل كرد؛ جايي كه برتري فناوري، بدون مصونيت زيرساختي، تضمينكننده امنيت كامل نخواهد بود. اين تحول مفهومي نشان ميدهد كه در صورت وقوع درگيري، ميدان اصلي رقابت ميتواند به رقابت بر سر پايداري شبكه عملياتي و توان حفظ انسجام فرماندهي در شرايط فشار چندلايه تبديل شود؛ معادلهاي كه پيچيدگي آن فراتر از الگوي سنتي نبرد ناو و موشك است و به سطحي راهبرديتر از تقابل ميانجامد. البته با وجود اين توانمنديها، واقعگرايي اقتضا ميكند محدوديتها نيز مورد توجه قرار گيرد. امريكا از شبكه گسترده ماهوارهاي، برتري اطلاعاتي، توان سايبري پيشرفته و نيروي هوايي قدرتمند برخوردار است. هرگونه درگيري طولانيمدت ميتواند پيامدهاي اقتصادي و زيرساختي سنگيني براي منطقه به همراه داشته باشد. همچنين اختلال در صادرات انرژي از خليجفارس، آثار جهاني خواهد داشت و واكنش ديگر قدرتها را در پي خواهد داشت. از اين رو، محاسبه دقيق سياسي در كنار آمادگي نظامي، جزء لاينفك راهبرد بازدارندگي ايران است.
در مجموع، بررسي مولفههاي فوق نشان ميدهد جمهوري اسلامي ايران با اتكا به توان موشكي، ظرفيت پهپادي، راهبرد دريايي نامتقارن و شبكه پدافند چندلايه، ساختاري طراحي كرده كه هدف اصلي آن جلوگيري از جنگ از طريق افزايش هزينههاي آن است. در محيط خاص خليجفارس، حتي قدرتي مانند امريكا نيز با محدوديتهاي عملياتي قابل توجهي مواجه خواهد شد. آسيبپذيري پايگاههاي منطقهاي، پيچيدگي جغرافياي عملياتي و احتمال گسترش دامنه درگيري، عوامل بازدارنده مهمي محسوب ميشوند. درنهايت، امنيت پايدار در منطقه نه از مسير تشديد تنش، بلكه از رهگذر مديريت هوشمندانه رقابتها و تقويت ساز و كارهاي بازدارندگي حاصل ميشود. جمهوري اسلامي ايران با تاكيد بر دفاع مشروع و پاسخ قاطع به هرگونه تجاوز، در پي حفظ توازن بازدارندگي است. استمرار اين رويكرد، در كنار تقويت توان بومي و ديپلماسي فعال منطقهاي، ميتواند احتمال درگيري مستقيم را كاهش داده و ثبات نسبي را در يكي از حساسترين مناطق جهان حفظ كند. اين ارزيابي نشان ميدهد توان دفاعي، تهاجمي ايران بيش از آنكه معطوف به نمايش قدرت باشد، بر ايجاد محاسبه عقلاني در طرف مقابل تمركز دارد؛ محاسبهاي كه هزينه اقدام نظامي را به سطحي برساند كه گزينه جنگ، به آخرين انتخاب
بدل شود.كارشناس ارشد مسائل خاورميانه