اون تهِ ته
سروش صحت
مردي كه جلوي تاكسي نشسته بود، گفت: «من هنوز باورم نميشه... آدم بره تو خانه، تفنگ دربياره، پنج تا تير به زنش بزنه.» مردي كه عقب تاكسي نشسته بود، گفت: «دو تا تير زده.» مرد جلويي گفت: «نخير پنج تا زده، سه تاش به ديوار خورده.» زني كه عقب تاكسي نشسته بود، گفت: «پنج تا تير از يه متري.» مردي كه جلوي تاكسي نشسته بود، گفت: «لابد گلاويز شده بودن كه اون سه تا نخورده.» مردي كه عقب تاكسي نشسته بود، گفت: «مثل اينكه ليسانس رياضي از دانشگاه شريف داشته.» مرد جلويي گفت: «بله، فوقليسانسش هم از ام.آي.تي گرفته بود... ام.آي.تي كم جايي نيستها، همه مخان.» مردي كه عقب تاكسي نشسته بود، گفت: «اينها همه درسه.» زن گفت: «چه درسيه؟... پس چرا كسي درس نميگيره؟» مرد جلويي گفت: «مگه اين بابا خودش كم درس خونده بود؟» مرد عقبي گفت: «حالا دو، سه روز بايد صبر كرد ببينيم چي از توش درمياد.» مرد جلويي گفت: «اگه معلوم بشه.» راننده تاكسي گفت: «توي ما چه خبره؟... اون توي تو... اون ته ته؟»... لحظهاي سكوت شد. انگار همه داشتند فكر ميكردند.