وقتي كسي جنگل واژگون را دوست دارد ولي نميگويد
شانزدهم هپورث سال فلان
رامبد خانلري
يادم هست با دوستان نويسنده و مترجم در محفلي نشسته بوديم، بحث جناب سلينجر بزرگ داغ بود. به گمانم سلينجر تنها موضوعي است كه در تمام عمر ديدهام عدهاي هنرمند بر سر آن توافق نظر دارند. چون آنشب همه اعتراف كردند كه دل در گروي مهر داستانهاي جناب سلينجر دارند و براي جماعتي كه مخالفت برايش پز روشنفكري است، موافقت گروهي كمي عجيب است. آنشب آقاي سلينجر با صد درصد آرا به عنوان يكي از بزرگترين نويسندههاي تاريخ ادبيات شناخته شد و بعد از آنكه سر اين موضوع كلي به توافق رسيديم قرار شد هركس داستان مورد علاقهاش را از ميان داستانهاي جناب سلينجر نام ببرد. رقابت اصلي ميان «ناطور دشت» و «فراني و زويي» بود، بيشتر طرفداران فراني و زويي از ترجمه بد آن ميناليدند و بيشتر طرفداران ناتوردشت به نشان همدردي ميگفتند شايد اگر فراني و زويي ترجمه بهتري داشت كتاب مورد علاقهشان ميشد. يكي، دو نفر «دلتنگيهاي نقاش خيابان ۴۸» را دوست داشتند و يكنفر به نظرش داستان «تقديم به ازمه با عشق و نكبت» بهترين داستان آقاي سلينجر بود. اين بحث براي من بحث جالبي بود و چون از ساير رفقاي حاضر در جمع كمسوادتر بودم كمتر حرف ميزدم و بيشتر حواسم را داده بودم به حرفهاي آنها و با زواياي تازهتري از دنياي داستاني سلينجر آشنا ميشدم و برايم سوال بود كه چرا كسي از «جنگل واژگون» نميگويد؟ يك نفر گفته بود «بالاتر از هر بلند بالايي» اما هيچكس از جنگل واژگون حرفي نزده بود كه داستان مورد علاقه من از ميان تمام داستانهاي آقاي سلينجر است. يك يا دو نفر مانده بود تا نوبت به من برسد كه يكي از رفقاي مترجم گفت اين شايعه وجود دارد كه داستان «جنگل واژگون» را سلينجر ننوشته است و او يعني همان دوست مترجممان هم هرچه تحقيق كرده هيچ منبعي پيدا نكرده كه ثابت كند جنگل واژگون را جروم ديويد سلينجر نوشته است. راستش را بخواهيد هيچوقت پي حرف اين دوست مترجم را نگرفتم. هيچوقت در مورد حرف او تحقيق نكردم چون چه جناب سلينجر اين داستان را نوشته باشد چه ننوشته باشد، اين داستان يكي از بهترين داستانهايي است كه در زندگي خواندهام و از آن لذت فراواني بردم. چه فرقي ميكند اين داستان را جناب سلينجر نوشته باشد يا نويسنده ديگري كه به گواه همين داستان ثابت ميكند به خوبي جناب سلينجر بلد است داستان بنويسد و داستانش را به عمق جان مخاطبش بفرستد. نشانههايي در داستان وجود دارد كه نشان ميدهد نويسنده اين داستان با نويسنده فراني و زويي يا نويسنده «هفتهاي يك مرتبه آدم رو نميكشه» يكي است. آنچيزي كه بهنظرم سلينجر را تبديل به يك نابغه كرده است در داستان جنگل واژگون هم وجود دارد؛ شناخت عجيب و غريبي از آدمها و آنبخشي از اين شناخت كه دستمايه اصلي نوشتن داستانهايش قرار ميدهد. چند ماه پيش كه به بهانه صحبت كردن در ارتباط هولدن كالفيلد براي مرتبه دوم و بعد از سالها ناطوردشت را خواندم از اين مساله حيرت كردم كه چطور به نظر سلينجر آمده مساله به اين سادگي ارزش نوشتن يك رمان را دارد و چطور از اين مساله اين داستان را بيرون كشيده است؟ جوابم به خودم اين بود كه سلينجر كالفيلد را بهتر از خودش ميشناخته است. اين سوال وقتي براي نخستينبار داستان كوتاه «هفتهاي يه بار...» را ميخواندم، به سراغم آمد و آنجا بيشتر از تشخيص سلينجر براي دستمايه داستانياش حيرت كردم. اين را قبول دارم كه جنس جنگل واژگون شبيه ديگر داستانهاي سلينجر نيست. وزن درام در اين داستان سنگينتر از ساير آثار اوست. حتي استرس و تاكيد بر شعر جنگل واژگون و موتيف كردن آن در داستان بيشتر به نظر ميرساند كه يك نفر ميخواسته داستاني را كه از دنياي سلينجر نيست با كدگذاري هايكوي فراني و زويي به داستانهاي او نزديك كند اما در همين داستان هم آن شناخت عجيب و غريب وجود دارد. سلينجر آنجايي كه صحبت از درونيات آدمها ميكند، اصراري ندارد. همان داستان «هفتهاي يه بار...» را در نظر بگيريد. مسالهاي درونيتر از مساله راوي؟ اما سلينجر داستان را طوري تعريف ميكند كه انگار يك داستان بيسر و ته است اما موقعيت راوي و خود مهمپنداري او در عين تنهايي تا مدتها بعد از تمام شدن داستان دست از سر مخاطب برنميدارد.
«ريموند فورد» عادت كرده كه تحت سلطه يك زن باشد و همين مساله است كه داستان را شروع ميكند، شكل ميدهد و به پايان ميرساند. كورين دو مرتبه در ابتدا و انتهاي داستان فورد را دقيقا به خاطر همين مساله از دست ميدهد و جنگل واژگون در حقيقت داستان فاصله ميان ۲ فقدان است، بدون اينكه نويسنده تاكيدي بر اين مساله دروني ري فورد داشته باشد، يعني دقيقا همانكاري كه سلينجر آن را زيادي بلد است. شما بدانيد كه چه سلينجر اين داستان را نوشته باشد و چه ننوشته باشد داستان مورد علاقه من همين جنگل واژگون است اما آن شب در ميان جمع من هماني بودم كه گفت شانزدهم هپ ورث سال فلان را دوست دارد.