ريشههاي درد
نيوشا طبيبي
مشكلات اقتصادي و مضايق و تنگيها كه بيشتر ميشود، بيحوصلگيها و عصبانيتها و حتي زد و خورد و كشمكشها هم به دنبالش ميآيند. صبر و متانت و گذشت جاي خودش را به تندي و فرياد كشيدن ميدهد. اين بروز و ظهور، محصول زندگي جمعي است. هر شهر و اجتماعي اعم از كوچك و بزرگ از اين درگيريها و آسيبها در خود دارد. اما شدت و كثرت آنها بنا بر همان دلايلي كه به عرض رساندم، تفاوت پيدا ميكند. من البته متخصص روانشناسي نيستم و از قضا به دلايل مختلف تا همين امروز هم چندان توجهي به اين امور و آنچه در لايهاي پنهان شخصيت آدمي ميگذرد، نداشتهام. صادق باشم، آدمهايي را ديدهام كه حرفهاي بيهوده بيمصرف ميزنند و بديهيات را براي خلقالله به نام مشاوره رواني تكرار ميكنند كه به نظرم كلاهبرداري از نوع نرم و نازك و ملايم است. نمونهاش هم فهرست افرادي بود كه مدعي داشتن تخصص روان درماني و روانشناسي و مشاوره بودند و تقريبا اكثرشان در اين موضوع دروغ گفته بودند - عجيب است كه چند نام اين فهرست از برنامههاي راديو و تلويزيون به شهرت رسيده بودند و بعد تجارت سخنرانيشان سكه شده و رونق گرفته بود.
از موضوع بيرون نروم؛ ميخواهم به عرض برسانم كه شيوه برخورد با موضوع حساسي چون روح و درون آدمي و مهمتر از همه فقدان آموزش بهداشت رواني در دورههاي تحصيلي، من را در اين موضوع به كل غافل و جاهل كرده است. اكنون كه اين سطور را مينويسم، در وضعيتم چندان تغييري به وجود نيامده، فقط فهميدهام كه در مدت نزديك به نيم قرن حياتم، هيچ توجهي به اين بخش از وجودم نداشتهام و نميدانستهام كه روح و روان بينوايم هم مانند جسمم نياز به توجه و اصلاح و بازبيني دارد.
موضوع برايم جالب شد، با عدهاي از رفقاي همسن و سالم مشورت كردم. عدهاي به دليل مشكلاتي كه در زندگي برايشان پيش آمده بود كاملا با مراجعه به مشاور و روانكاو آشنا بودند، عدهاي مانند من به كلي نگرشي منفي نسبت به موضوع داشتند.
به خودم و دور و اطرافم نگاه كردم و اندكاندك دلايل كنشها و واكنشهاي بسياري از اطرافيان و كساني كه با آنها در ارتباط بودم برايم آشكار شد. حتي به اين وسواس افتادم كه لابد تا الان چندين و چند نفر به دليل مشكلات روحي و روانياي كه منِ بيخبر به آنها مبتلا بودهام، از من زخم خورده و آسيب ديدهاند و اگر نجنبم لابد به عده ديگري هم صدمه خواهم زد. همانطوري كه عدهاي دايم - از نظر من بيخود و بيجهت - روي اعصاب و روان من راه ميروند و روحم را شخم ميزنند.
گذشته را مرور كردم، ديدم كه هيچ جا در نظام آموزشي قديم كه من در آن درس خواندم - يعني پنج سال دبستان و سه سال راهنمايي و چهار سال دبيرستان - چيزي در اين موضوع به دانشآموز گفته نميشده است. هيچكس به ما نگفته بود كه چه نشانههايي خطرناك است و بايد كه به محض مشاهده آنها به پزشك و متخصص مراجعه كنيم. اساسا در آن دوره و از نظر ما و بسياري ديگر حتي مربيان و لابد سياستگذاران نظام آموزشي، كسي بايد به روانپزشك و مشاور مراجعه ميكرد كه كلا از دايره عقل بيرون افتاده بود و كار غيرموجه و غيرمنطقياي مرتكب شده بود. حاصلش نسلي شد كه دردهاي دروني عميقي دارند. من و بسياري از همسن و سالهاي من، اصلا نميدانيم كه چه زماني نياز به كمك و مشاوره براي درمان رواني داريم.
رسانهها هم به ناداني و جهل در اين موضوعات دامن ميزدند، افسردگي و بيماريهاي ديگر روحي و رواني به اشكال غيرواقعي و وارونه ترسيم ميشدند و در نتيجه، همه منتظر بودند تا اگر به آن شكل و شمايل غيرواقعي و موهوم برسند به پزشك مراجعه كنند.
نميدانم در سالهاي دهه هفتاد يا هشتاد كدام مردم خوشنيت و خوشفكري بودند كه پيشنهاد كردند مشاوريني در مدارس مستقر شوند. كاري به كيفيت و نتايج اين تدبير ندارم، چون اطلاعي هم از آن ندارم، ولي هر چه بود كساني به لزوم توجه به بهداشت رواني نسل در حال رشد توجه كرده بودند. پدر و مادرهايي كه بسياريشان مانند من از كم و كيف اين امور مطلع نبودند، اندكي با اين بخش از حيات فرزندانشان آشنا شدند.
اگر ترويج بهداشت و روان درماني، به صورتي نظاممند و دقيق پا بگيرد، بسياري از گرفتاريها در سالهاي آينده براي نسلهاي بعد وجود نخواهند داشت. جايي خواندم كه اصلاح و درمان و توجه به درون آدمهاي يك جامعه در توسعه و بالا رفتن بهرهوري هم موثر است و بسياري از هزينه اقتصادي و اجتماعي را به شدت كم ميكند.
ريشه بسياري از درگيريها، بيادبيها و پرخاشها و دشمنيها و سختيهاي امروز ما در درون تكتك ماست. ما از آموزش در اين موضوع محروم بودهايم، اميد كه نسلهاي بعد از ما، رنجهاي رواني و روحي كمتري را متحمل شوند و كيفيت بالاتري را در زندگي خود تجربه كنند.