• 1405 پنج‌شنبه 26 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 5273 -
  • 1401 سه‌شنبه 18 مرداد

مجوز حمل سلاح

مهرداد احمدي شيخاني

مثل اكثر اهالي جنوب من هم دلبسته موسيقي هستم، ولي نه آنقدر كه ساز بنوازم، فقط در حد شنيدن و لذت بردن از موسيقي، اينكه نواختن ساز را ياد نگرفتم، يا از سر تنبلي است يا از بي‌استعدادي يا هر دو با هم. البته خودم دليلش را بيشتر تنبلي مي‌دانم چون در خيلي امور ديگر هم بي‌استعدادم ولي به هر جان‌كندني بوده، به حد متوسط آن را ياد گرفته‌ام ولي براي موسيقي هيچ تلاشي نكرده‌ام و حتي وقتي تصميم گرفتم نواختن يك ساز را ياد بگيرم و سه‌تاري هم خريدم، بعد دو جلسه نزد استاد رفتن، آموزش را رها كردم و به شنيدن موسيقي بسنده كردم.
اما اصل ماجرا. بعد از رسيدن به تهران و شروع كار پاره‌وقت در دفتر نخست‌وزيري (كه در يكي از روايت‌هاي گذشته از آن گفته بودم)، پيگير آن شدم كه كجاي پايتخت مي‌شود اجراي زنده موسيقي ديد و آن وقت بود كه فهميدم تقريبا هيچ‌جا و اصلا زبانت را گاز بگير و اين چه حرفي است كه مي‌زني و دنبال منكر مي‌گردي؟ برايم عجيب بود ولي كم‌كم متوجه شدم آنچه امروز در بعضي استان‌ها اتفاق مي‌افتد، آن روز تقريبا در همه كشور با شدت بيشتري رسم بود، ولي مدتي بعد دانستم انگار گاهي هم موسيقي منكر نيست و در همان دفتر نخست‌وزيري شنيدم كه قرار است براي سالگرد پيروزي انقلاب در تالار رودكي (آن روزها هنوز نامش تالار وحدت نشده بود) برنامه كنسرت برگزار شود. از همكاران نشاني را پرسيدم و يكي، دو روز بعد به تالار رودكي رفتم. مدتي بود كه از طرف دفتر امور مهاجرين جنگ نهاد نخست‌وزيري صاحب كارت شناسايي شده بودم به نگهباني تالار كارتم را نشان دادم و گفتم براي خريد بليت آمده‌ام كه گفت براي كنسرت بايد كارت دعوت داشته باشي و راهنمايي‌ام كرد به اداره امور موسيقي در جوار تالار شماره 2 كه بعدها نامش شد تالار رودكي. به اداره موسيقي كه رسيدم، فضا آشفته بود. يكي از اساتيد صاحبنام آنجا بود و بسيار هم برافروخته. شب قبلش گشت كميته او را گرفته و سازش را ضبط كرده بود و خودش را هم تا صبح در بازداشت نگه داشته بودند كه مجوز حمل ساز نداري و بنابراين حق نداري كه ساز به دست در شهر تردد كني. آن استاد محترم هم بعد از اينكه صبح از بازداشت درآمده بود، مستقيم آمده بود اداره موسيقي بلكه هم مجوز حمل ساز بگيرد و هم راهي پيدا كند تا سازش را پس بگيرد و طوري از آن ساز سخن مي‌گفت گويي عده‌اي، جگرگوشه‌اش را به زور از او گرفته بودند. مسوول اداره موسيقي كه جواني تقريبا هم‌سن من بود با ريشي تُنك‌تر، با صدايي كه سعي مي‌كرد بلندتر از صداي آن استاد باشد، مي‌گفت «يعني شما هنوز نمي‌دانيد كه در مملكت انقلاب شده و داشتن دو چيز بدون مجوز جرم است؛ سلاح و ساز؟» كه بيچاره آن استاد ديگر نمي‌دانست چه بگويد. بعد چند نفري از كارمندان سن و سال‌دار اداره آن استاد را بردند تا آرامش كرده و از بالا گرفتن ماجرا جلوگيري كنند. جو كه آرام شد، خودم را به آن مدير معرفي كردم و گفتم براي گرفتن كارت كنسرت آمده‌ام. او هم مرا به خانمي رجوع داد و گفت دو كارت به ايشان بدهيد و به اتاقش رفت. آن خانم هم اسم مرا پرسيد و دو كارت در اختيارم گذاشت. حالا كه سر و صداها خوابيده بود، مي‌شد صداي موسيقي را شنيد. پرسيدم اين صداي چيست؟ گفتند اركستر دارد در تالار شماره 2 تمرين مي‌كند. پرسيدم مي‌شود ببينم؟ گفتند اشكالي ندارد. به تالار رفتم و روي صندلي رديف اول نشستم و به موسيقي خواندن گروه كر كه سرود «كجاييد ‌اي شهيدان خدايي» را تمرين مي‌كرد، گوش دادم. شايد نيم ساعتي آنجا تنها نشسته بودم كه فردي روحاني و خوش‌چهره به سالن آمد و كنار من نشست. رو به من كرد و سلام و عليكي كرديم و لبخندي تحويل هم داديم. گروه كر بدون تكخوان همچنان مشغول تمرين بود. وقتي خواندن‌شان تمام شد، آن آقاي روحاني خوش‌رو با همان لبخند از من پرسيد مي‌شود يك‌بار ديگر اين قطعه را اجرا كنند؟ فهميدم كه مرا با يكي از مسوولان تالار اشتباه گرفته، اما به روي خود نياوردم. رفتم روي سن و به رهبر اركستر گفتم ايشان درخواست دارند كه اگر مي‌شود، يك‌بار ديگر اين قطعه را اجرا كنيد. گروه از اين درخواست چنان ذوق زده شد كه يك روحاني خواستار اجراي مجدد شده كه يك نفر از گروه كر جدا شد تا اين‌بار به عنوان تكخوان سرود را تمرين كنند. تمرين كه تمام شد و آن آقاي روحاني رفت، چند نفر از كارمندان و آن جناب رييس جوان آمدند و از من بابت اين ماجرا تشكر كردند و به اصرار تعدادي ديگر كارت دعوت كنسرت به من دادند و خداحافظي كرديم. يادم هست تا چند سال بعد با وجود آنكه ديگر در نخست‌وزيري نبودم، از تصور اشتباه آن روز كمال سوءاستفاده را مي‌كردم و هر وقت در تالار وحدت كنسرت بود، تعداد زيادي كارت مي‌گرفتم و به اين و آن مي‌دادم. آهان تا يادم نرفته بگويم كه دو، سه سال بعد آن آقاي روحاني را دوباره ديدم و براي چند سال رييس ارشد من در روزنامه كيهان بود، سيدمحمد خاتمي. باشد كه رستگار شويم.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون