اینو امشب بپوش تا فردا خدا کریمه
شب سگی سرباز آشور آبادی
قباد آذرآیین
اسم من آشوره و فامیلیم هم آبادی؛ آشور آبادی...حالا چرا همین اول کار، ندیده و نشناخته، پاک اسم و فامیلمو ریختم رو دایره، لابد یه دردی دارم دیگه ،آدم که اسکول نیست همین جوری یهووی پابرهنه بپره وسط میدون و بگه من فلانی فلانیام!... یه کم دندون رو جیگر بذارین تا حالیتون بکنم منظورم چیه... همینجوری پیش خودتون گزنکرده قیچی نکنین و درنیایین بگین خب که چی؟ هر کی میخوای باش، ما رو سننه؟ اصلن کی ازت اسم و فامیلتو پرسیده؟... آره یه کم صبر کنید گوشی دستتون میآد و میفهمین که چرا نپرسیده خودمو با اسم و رسم کامل معرفی کردم حضورتون...
اگه به حروف اول اسم و فامیل من نگاه کنین، میبینین هر دوتاش با آی کلاهدار شروع می شن، همون که اسم دیگهش گمونم مد باشه...
صبر کنین یه کم، شیشماهه که دنیا نیومدین! ... این اسم و فامیل تو تموم عمر پنجاه و چند ساله من، غیردردسر، حرام اگه فایدهای برام داشته باشه!...چرا؟ میگم، چون این اسم و فامیل جاشون اون بالا بالاست، بالای همه اسم و فامیلا و حسابی تابلو و تو چشم... اولین بار، کلاس پنجم بودم که چوب این اسم و فامیل تابلو رو خوردم؛ یه معلم ریاضی داشتیم که شمر ذلجوشن پیشش لنگ مینداخت، بس که بیرحم و اخمو بود و همیشه خدا با زمین و زمان قهر... نمره؟! به جونش بسته بود. درس دادنش هم خیر سرش، مکافات. وای به حال کسی که بعد درس دادنش، از جونش سیر میشد، دستشو میبرد بالا و میگفت آقا میشه یه مرتبه دیگه توض... هنوز باقی حرف شاگرد بخت برگشته تو دهنش بود که اول چن تا فحش چارواداری دشت میکرد که کودن کره خر، آبرومندانهها ش بود... بعدم با اردنگی آقا معلم، عینهو موشی که از تو تغار روغن کشیده باشن بیرون، پرت میشد بیرون کلاس...
این آقا معلم با همه این حسن و کمالات خیلی هم مغرور و «برما مگو...» تشریف داشتند. از اون جماعتی که به ماتحتشون میگن دمبال من نیا بو میدی!
سرتونو درد نیارم... یه روز، بچههای کلاس که کفرشون از دست آقامعلمه بالا اومده بود، عقلاشونو ریختن رو هم و تصمیم گرفتن یه تومار بلند بالا بنویسن به اداره آموزش و پرورش و عارض بشن بلکه اداره جاتیها به دادشون برسن. حالا چرا تومارشونو نمیدادن خدمت مدیر مدرسه و لقمه رو دور سرشون میچرخوندن و میذاشتن تو دهنشون، یه دلیل داشتن؛ مدیره عاشق سینه چاک و نوکر حلقه به گوش معلمه بود و عمرن محل سگ بذاره به التماس درخواست و شیکایت چن الف بچه بیسروپای پایین شهری که تو خونه هم باباهه اخم کنه بهشون، زرد میکنن...
خب، تومار نوشته شد و حالا موقع نوشتن اسم بچهها زیر توماره و امضاشون...فکر میکنین اولین اسم و فامیلی رو که باید بالای همه اسما، زیر تومارمینوشتن اسم و فامیل کی بود؟ مثل روز روشنه که " آشور آبادی" ...
نامه رو یکی از بچه های خوش خط، تمیز نوشته بود، همه مون، غیر از شاگرد اول و چن تا پاچه خار و آنتن، امضا کردیم و دو نفر نماینده شدن و یه روز تومارو با سلام و صلوات بردن دادن دست منشی معاون دوره ابتدایی آموزش و پرورش، اونم تومارو نگاهکی کرد و قولکی داد ونماینده هامونو فرستاد پی نخود سیاه...
اگه فکر میکنین ادارهجاتیها، تره برای تومار و درخواست بچههای شاکی خرد کردند، محترمانه بگم خیلی خوشباور تشریف دارین... اداره جاتیها خیلی لطف کردند که ادبمان نکردند به سزای این گنده گويیمون. برداشتند زیر تومارمان چیزی با خط و ربط اداری نوشتند که لُب کلامشون نقل به مضمون این بود:
«چون وسط سال تحصیلی هستیم و جا به جایی معلما ممکن نیست، چشمتون کور، دندتون نرم، کماکان با همین معلم تحفه تون بسوزین و بسازین تا سال بعد، گوش شیطون کر، یه فکری به حالتون میکنیم.»
هفته بعدش، آقا معلم، پیروز تشریف آوردن کلاس، دفتر نمره بغلیشون رو از تو جیب کتشون درآوردن. فکر میکنین اولین اسمی که صدازدن کی بود؟ درست حدس زدین: آشورآبادی...
حالا همه چی تو دست آقا معلم بود؛ به قول امروزیا، توپ تو زمین ایشون، با اون کینه شتریشون... رفتم ایستادم پای تخته... کلاسو میگین، لال، لال! آقا معلم، کتاب ریاضی رو ورق زد و ورق زد، پاشد سختترین مساله رو نوشت رو تخته و اشاره کرد به من که یعنی بسمِلا! حلش کن؛ زدی ضربتی ضربتی نوش کن!
تعریف از خود نباشه، من تو درسهای حفظی حرف نداشتم اما تو ریاضی کمیتم بد جور میلنگید و ناپلئونی نمره میآوردم... یه نگاهی به صورت مساله کردم؛ دیدم نه، مرد حل این مساله نیستم.
بلد نیستم آقا!
بلد نیستی؟!... برو بتمرگ!...
داشتم برمیگشتم بشینم سر جام که صداشو پشت سرم شنیدم: فردا با ولیت میآی مدرسه.
آب از سرم گذشته بود، زدم به سیم آخر، برگشتم گفتم: آقا ما تو فامیلمون کسی به اسم ولی نداریم.
کلاس که زد زیر خنده، معلمه گفت: «...که کسی به اسم ولی ندارینها! جواب خوشمزگیتو تو امتحان ثلث دوم میگیری، برو بتمرگ آقای خوشمزه!»
این یه قلم دردسر اسم و فامیلو داشته باشین، بازم دارم براتون رو میکنم:
پیکان ناظم گیر کرده تو برف جلو مدرسه، پنج نفر اول دفتر کلاس برن هلش بدن درش بیارن...آشور! بیفت جلو...!
پنج نفر اول دفترکلاس برن صندلی ها رو بچینن تو سالن امتحانات...آشور! بیفت جلو...!
.............................آشور! بیفت جلو...!
............................آشور! بیفت جلو...!
حالا آشور آبادی نوزده سالش شده و به مبارکی رسیده به سن سربازی و امشب هم شب اول خدمتشه...باز فامیلیش کار دستش داده و نرسیده، شده نگهبان گردان، همراه یک پاسبخش که حرف اول فامیلی اونم حتمن با آی کلاهداره یا الف...
چون هنوز هیچی معلوم نیست، لباسی تن آشورآبادی پوشوندن که هیچ جوری با قد و بالای لندوک اون هم خونی نداره. معلوم نیست از تن کدوم سرباز کوتولهای کندن دادن به آشور گفتن عجالتن اینو امشب بپوش تا فردا خدا کریمه؛ شلوار لباسه، فقط یه وجب از کنده زانوهای کبره بسته آشور پایینتره و بلوزش هم زورکی میرسه بالای کمربندش. حالا تنگ و ترشی شون به کنار، عوضش پوتینها تو پاهاش لق میزنن... یه تفنگ اِم یک هم دادن دستش که داد میزنه خالیه و یعنی که آشورآبادی، سربازه مثلن!
آشور بدجوری خوابش میآد. کلی راه تو اتاقک پشتی یه وانت بار، روی صندلی آهنی نشسته تا خودشو رسونده پادگان و نرسیده به مناسبت فامیلی لعنتیش شده نگهبان پاس دو یه گردان...
حالا نیمه های شبه. گردان تو خواب خوش فرورفته و اون باید بیدار بمونه. تا کی سرباز بعدی رو بیدار کنن و تفنگ کذایی رو ازش بگیرن بِدن دست اون...
یکهو صدایی سکوت شبو به هم میزنه. صدا از تو یکی از آسایشگاههاس. اولش معلوم نیست چی داره میگه. آشور فکر میکنه حتما یکی داره بلندبلند خواب میبینه... اما پشت بند صدا، یه نفر ژولیده و پریشون از تو آسایشگاه میزنه بیرون و فریاد میزنه: این جا کجاس؟... من اینجا چه میکنم؟... من نمیتونم این جا بمونم...
آشور دستپاچه میشه، نمیدونه باید چکار کنه. کسی بهش نگفته این جور وقتا یه سرباز نگهبان چه خاکی باید به سرش بریزه... سرباز پاسبخش به دادش میرسه، میره گروهبان نگهبانو بیدار میکنه، شبونه سرباز آشفته رو میرسونن بهداری پادگان و فرداش تازه میفهمن که سربازه حال و روز روانی خوبی نداره و مرخصش میکنن...
شب سگی سرباز آشورآبادی، بلخره صب میشه...