• 1405 چهارشنبه 15 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 5323 -
  • 1401 پنج‌شنبه 21 مهر

دمي بيدلانه – 4

تب و تاب هستي

مهرداد مهرجو

«روزي دو اين تب و تاب بايد غنيمت انگاشت
اي راحت‌انتظاران! هستي عدم نباشد»
جز پژوهشگراني نظير صلاح‌الدين سلجوقي، قندي آغا و تني چند، بيشتر كساني كه به واكاوي شعر بيدل پرداخته‌اند، دل‌مشغول زدودن غبار دشواري‌هاي لفظي از ابيات او بوده‌اند و كمتر به محتوا و جهان‌بيني اين شاعر پرداخته‌اند. امروزه با فراهم آمدن مجموعه‌هايي نظير آثار كاووس حسن‌لي، محمدكاظم كاظمي، سيدمهدي طباطبايي و... كه تا حدود زيادي در گره‌گشودن از دشواري‌هاي لفظي شعر بيدل، موثر به نظر مي‌آيند، بيش از هر زماني به مواجهه محتواانديشانه با بيدل محتاج هستيم. بيتي كه بر پيشاني اين نوشته نقش بسته است، پيچيدگي لفظي زيادي ندارد. مي‌گويد: «اي كساني كه منتظر رسيدن راحتي و دست يافتن به آرامش هستيد، بدانيد كه دنيا جاي آرامش و راحتي نيست. پس بهتر است با شر و شور زندگي كنار بياييد و آن را غنيمت بشمريد.» نكته اصلي اينجاست كه اگر برخلاف بيشتر بيدل‌پژوهان، از معنا كردن‌هاي تحت‌اللفظي بيت فراتر برويم و آن را محتواانديشانه رصد كنيم، با اين پرسش رويارو مي‌شويم كه چگونه مي‌توان هستي را مايه رنج تلقي كرد و در عين حال به آن «آري» گفت و ديگران را به غنيمت داشتن رنج بودن دعوت كرد؟! پاسخ اين پرسش مستلزم فراتر رفتن از معناي ظاهري و الفاظ و حتي فراتر رفتن از ديوان بيدل و نظر كردن به سنت پس پشت اوست. براي مثال در آيين بوديسم بر اين نكته كه اگر كسي نداند حيات رنج‌آورست، نمي‌تواند در راه حقيقت قدم بردارد، تاكيد زيادي شده است. از نظر بودا مقدمه روشن‌شدگي آگاهي يافتن از حقايق شريف چهارگانه‌ است. يكي از اين حقايق چهارگانه پي بردن به رنج بودن است. ما با پذيرفتن اين اصل مي‌توانيم با خيلي از رنج‌هاي‌مان راحت‌تر كنار بياييم. كسي كه چون بيدل، هستي را قصه پررنج و عذابي مي‌داند، حتي اگر بدترين مصيبت‌ها بر سرش آوار بشود، مكدر نمي‌شود چرا كه غم‌افزايي در نظر او يكي از ويژگي‌هاي دنياست و از دنيا انتظاري جز اين نمي‌رود. اگر بيدل تاكيد مي‌كند كه «اي راحت‌انتظاران هستي عدم نباشد» به مخاطب تسخر مي‌زند كه انتظار راحتي از دنياي بدرفتار نداشته باش! در نگاه چنين فردي، طلب كردن نشاط از دنيا كه محل رنج است، نامعقول مي‌نمايد. همين است كه حافظ مي‌گويد: 
«مجوي عيش خوش از دور باژگون سپهر/ كه صاف اين سر خُم جمله دُردي‌آميزست»
رودكي هم شعر نغزي دارد كه با سخن ما همسو است: 
«اي آنكه غمگني و سزاواري/ وندر نهان سرشك همي‌ باري
رفت آن‌كه رفت و آمد آن‌كه آمد/ بود آنچه بود، خيره چه غم داري؟
هموار كرد خواهي گيتي را؟/ گيتي است، كي پذيرد همواري
آزار بيش بيني زين گردون/‌گر تو به هر بهانه بيازاري»
سخن رودكي اين است كه گيتي ناهموار است و ما نمي‌توانيم آن را هموار كنيم. بهتر آن است كه خود را با ناهمواري جهان هماهنگ كنيم. به تعبير حافظ: «خون خوري ‌گر طلب روزي ننهاده كني»
با اين توضيحات مي‌توانيم به لايه‌هاي ژرف‌تري از بيت مورد بحث بيدل دست پيدا كنيم. سخن بيدل آن است كه 1. هستي پرتب و تاب و دشوار است. 2. راحتي و بي‌درد سري تنها در عدم به دست مي‌آيد. 3. بهتراست قدردان تب و تاب زندگي باشيم و انتظار نداشته باشيم كه هستي با ما مهربان باشد و 4. دردسر هستي را به راحتي عدم ترجيح بدهيم: «روزي دو اين تب و تاب بايد غنيمت انگاشت».
درباره مورد اول و سوم سخن گفتيم. مورد سوم نيز مفهوم واضحي دارد. از نظر بيدل هستي محل رنج است و عدم جاي راحت. درباره مورد چهارم با اين پرسش مواجهيم كه چرا بيدل دردسر هستي را به راحت عدم ترجيح مي‌دهد؟ براي پاسخ گفتن به اين پرسش نيز گزيري نداريم جز آنكه قدري از ديوان بيدل فراتر برويم. اقبال لاهوري كه بي‌تاثير از انديشه بيدل نبود، در يكي از سروده‌هاي نغز خود مي‌گويد: 
«شنيدم در عدم پروانه مي‌گفت/ دمي از زندگي تاب و تبم بخش
پريشان كن سحر خاكسترم را/ وليكن سوز و ساز يك شبم بخش»
از اين ابيات درخشان اقبال تمناي بودن موج مي‌زند. در ادبيات فارسي معروف است كه پروانه عاشق شمع است. گرد سر شمع مي‌گردد و مي‌سوزد. عمر پروانه عاشق به همين كوتاهي و غمناكي است! اقبال مي‌گويد شنيدم كه پروانه‌اي در عدم، با آنكه مي‌دانست حياتش سوز و گدازي بيش نيست، تقاضاي بودن مي‌كرد و تاب و تب زندگي را به ركود نيستي ترجيح مي‌داد! اين جنس «آري گفتن به زندگي» همان است كه مولانا مي‌گفت: 
«ما نبوديم و تقاضامان نبود/ لطف تو ناگفته ما مي‌شنود»
بيدل اگرچه گاه آرزوي نبودن مي‌كند: «كاش در كنج عدم بي‌درد سر مي‌سوختم»؛ اما آري گفتن به زندگي انديشه محوري او را رقم زده است: 
«خم قامت نبرد ابرام طبع سخت‌كوش من/ گران شد زندگي؛ اما نمي‌افتد ز دوش من»
در اين بيت، بيدل مي‌گويد با آنكه زندگي باري سنگين بر دوش ماست؛ اما آن را به زمين نخواهم افكند. چنانكه در غزلي ديگر آورده است: 
«زندگي بر گردن افتادست ياران چاره چيست؟/ چند روزي هر چه بادا باد بايد زيستن»
بيدل در مصرع ديگر با صراحت بيشتري اعلام مي‌كند: «شاد بايد زيستن، ناشاد بايد زيستن»
حال مي‌توانيم به پرسشي كه مطرح شد، برگرديم. اگر بيدل مي‌گويد نبايد شر و شور زندگي را پس بزنيم و از آن گلايه كنيم، بلكه آن را غنيمت بدانيم، به اين نكته اشاره دارد كه به تعبير شاعر معاصر «بودن بِه از نبود شدن». از نگاه بيدل بايد شر و شور زندگي را با خوشي‌هاي آن يكجا بپذيريم و بد و نيكش را سوا نكنيم كه به تعبير سعدي: «گنج و مار و گل و خار و غم و شادي به همند» و به قول سهراب سپهري اگر تبي به سراغ‌مان آمد به مهتاب بد نگوييم.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون