بيانصاف زنده است، زنده، ميفهمي؟
شيرين
حسن فريدي
«نيمه شب است يا صبح؟ ظهر است يا عصر؟ كجا هستم؟ چند وقت است كه اينجا هستم؟ چرا اينقدر تاريك است، تنگ است؟ خواب ميبينم يا بيدارم؟ من كه تب نداشتم. تب نوبه گرفتهام؟ تب و لرز. براي چه اينهمه پتو رويم انداختهاند. اين لحاف چيه؟ نميتوانم نفس بكشم. نه! من تب ندارم. تبم كه ديروز قطع شده بود. پس چرا اين همه لحاف و پتو...
واي... واي دارم خفه ميشم. نفسم بالا نميياد.
اين كوه سنگين چرا روي سينهام خوابيده؟ محسن كه اينقدر سنگين نبود؟ اين محسن نيست. پرس...تار كجايي؟ پر...س...تار. كو دكتر؟ كو...»
مرد از آفتابنشين كه با سايرين برگشته بود، دلش بدجوري شور ميزد. از نيم روز تا اين لحظه، قطرهاي اشك از چشمانش نجوشيده بود. اصلا باورش نميشد. شك نه، به يقين دلش گواهي ميداد كه اشتباهي شده، نميتوانست به خود بقبولاند كه او ديگر...
ديگران در تكاپو بودند. در فكر اعلانيه و مسجد. غريبترها ميآمدند و ميرفتند... اما مرد در عالم ديگري به سر ميبرد. دلش يكجا نبود. بيقرار. انگار قلبش زيرسنگ آسياب ماده بود. ذهنش آشفته. فكرش مختل. ثانيههاي عمر نميگذشتند. نميخواستند بگذرند. زمان برايش منجمد شده بود. احساس ميكرد جانش ميخواهد از تنش بيرون بيايد؛ جان كندن! پاي چپش را لرز گرفت. نگاهش بر زانو. از مچ تا كشاله ران، خود به خود ميلرزيد: «من كه اينقدر پير نشدم. تنها دخترم شانزده سالشه. چرا دست و پام ميلرزه؟ يعني از بعدازظهر تا حالا ممكنه...!»
«كو دكتر...آه... دارم خفه ميشم. چرا لبانم خشكيده. چرا دهانم باز نميشه. تشنهام آب...آب... پرستار آب. اين چه بويي است، بوي خاك، نه! بوي خاك نيست. بوي ديگهاي است. بوي الكل؟ نه! بوي پرستار. بوي بيمارستان. هست، نيست. آخ... بوي كافور. كافور! نه... نه... نه!!!»
مرد برخاست. ديگر نتوانست بماند. لباسش تنش بود. كفش به پا كرد. بيرون زد. سوار ماشين شد. نفهميد چقدر در راه بود تا به آنجا رسيد. نگهبان بر او راه بست. پيله كرد. درگير شد. نگهبان با خشونت تمام غريد: «يك كلام! اجازه ندارم اين وقت شب.»
مرد روشن كرد. نشان داد كه ميرود، اما نرفت. دور زد و برگشت. كمي پايينتر خاموش كرد. از روي نرده تن را بالا كشاند. خود را به درون تاريكي انداخت. به درون شب. همه جا به رنگ قير. شولايي قيرگون بر تن شب. بر قدمهاش افزود. جاجايي كورسويي ديده ميشد. پا تند كرد. هروله رفت. دويد. رسيد به خاك تازه. كُپه خاك. نشست برخاك.
«نه... نه. بوي كافور! آخ... پاهام بسته شده؟ كمرم چرا بسته شده؟ اين ريسمان چيست به دور گلويم. من اينجا چكار ميكنم. چرا حلقه ريسمان تنگ ميشه. من كه نفس ميكشم. چرا اينجا هستم. اينجا كه هوا نيست. چقدر تنگه. تاريكه. سرده. يخ كردم. چه سوزي. چه سرمايي. لرز... لرز.
نه... نه! من زندهام. من نفس ميكشم. اما اينجا... من اينجا ميميرم. آخ...آخ! كجايي محسن... محسن كجايي؟ شهلاي عزيزم. دخترم... آه... مادر كمك. كمكم كن مادر. خدايا به دادم برس. خدايا كمكم كن. من اينجا ميميرم... من اينجا!»
مرد صدايي شنيد. صدا نبود. ناله. نالهاي بود ضعيف. خمناله. زنجموره. به اين سو و آن سو نگريست. هيچ جنبندهاي نبود. حتي شبحي. برخاست چشمانش را تنگ كرد. به دور و برش چشم دوخت. كسي نبود: «خيال كردهام. نه! خيال نيست.» باز هم صدا. باز هم ناله. ضعيف نالهاي شنيد. نشست. انگار ناله از زير پايش بود. گوش خواباند روي خاك تازه. صدا واضحتر شد و ناله رساتر. گوش را عوض كرد. باز هم ناله. سراسيمه برخاست. با شتاب خود را به نگهباني رساند:
كمكم كن. كمك... كمك... تلفن! كو تلفن؟ بيل بده. زنده است. زنده، ميفهمي؟ دكتر كجاست؟ پرستار كجاست؟ قاتل! قاتلها! پزشك قانوني كجاست؟ كمك... بيانصاف كمك!
چته مرد؟! ديوانه شدي؟
ديوانه خودتي.آره ديوانهام؛ اما بيل بده. تو را به خدا كلنگ بده. كمكم كن. بيانصاف زندهست. بيمروت!
بيلم كجا بودمرد! كلنگم كجا بود. تو همان نيستي كه نيم ساعت پيش اومدي؟
تلفن! كجاست تلفن؟
نگهبان با خونسردي گفت: از بعد از ظهر قطع شده.
مرد سراسيمه و هراسان به طرف ماشينش دويد.
نگهبان با خود گفت: ديوانه شده بود اين وقت شب!
«من اينجا ميميرم... من اينجا ميميرم. آخ... مادر. آه... محسن. آه... دخترم، شهلا عزيزم! خدايا، خدايا چه گناهي كردم. چه گناهي. سوختم. چقدر گرمه مادر سوختم. كمكم كن...كمك ك...م...ك ما...د...!»
زن به تقلا افتاده بود. ستيز با مرگ. ستيز تا پاي جان. تا آخرين رمق. تا كمترين توان. تا ريزترين نايي كه در جان آدمي سراغ داريم. با تمام قدرت زور ميزد. فشار ميآورد. با پاها. با دستها. دستها رها شد. پاها يله گشت. با دستهايش فشار ميآورد. با پاها لگد ميزد. كوهي خوابيده بر سينه. سينهاي به زير خروارها خاك. خسته شد. ناتوان شد. بر سر و صورت چنگ زد. چنگ زد بر همه بدن. موي كند. ناخن كشيد براندامها. برجانش ناخن كشيد. خراش بر پوست. خراش بر گونهها. خراشي بر عمر. خراشي بر جان. تلاشي بر جان. جان آدمي. اين گرانبهاترين هديه. ناله زد. جيغ كشيد. داد و فرياد زد. كمك طلبيد. صدايش به هيچ تنابندهاي نرسيد. ناله كم شد. ضعيف شد. نالهاش، صدايش، خفه شد. مويه سر داد. گريه كرد. زاري. التماس. دعا كرد. كمك طلبيد. با تمام وجودش كمك طلبيد. از همه كس. از كس بيكسان: «اي خدا كمكم كن. كمكم كن. تنها تو ميتواني نجاتم بدهي. تنها تو...!» نايي برايش نماند. آخرين فشارها. آخرين تلاشها. پايان رمق آدمي: «آه...محسن.آه...مادر...ما...» دستها بيحس شد، پاها بيحس، جسم بيحس. جانش بيحس. سينهاش تنگ شد. قلبش كوچك. هوا منجمد شد. هوا ايستاد!
مرد و چهار نفر همراه شتابان رسيدند. نگهبان پرسيد: «كجا؟» «حرف نزن وگرنه ميكشمت!» مشغول شدند. مرد نتوانست نگاه كند. خود بيل به دست گرفت. با تمام توانش خاك تازه را كنار ميزد. خيس عرق. خاكها برداشته شد. سنگها به كنار رفت. زني آشفته نمايان شد. جسمي در هم پيچيد. پيكري لهيده. خراشهايي بر صورت. بر گونهها. انبوه مويي كنده شده. قالبي بيجان!
مرد بر بالين همسر نشست! دو دست بر سر كوبيد. خاك بر سر پاشيد! چشمه اشكش جوشيد. توفان زندگي. صخرههاي سخت سرنوشت. به اندازه تمام چهل سال عمرش گريست. از ژرفناي جانش فغان كشيد. فغان مردي از پا در آمده:
«آه شيرين... آه، شيرين، چه تلخ پر كشيدي از كنارم!»