ما در ميانه خاورميانهزاده شديم
غزل حضرتي
پسر از در آمد تو و گفت: «مامان، كي ترامپ دست از سرمون برميداره؟» گفتم: «ترامپ؟» گفت: «آره ديگه، ترامپ، رييسجمهور امريكا.» گفتم: «ترامپ چيكار به ما داره؟» گفت: «مگه نميخواد جنگ كنه با ما؟» گفتم: «كي گفته؟» گفت: «همهتون دارين ميگين ديگه. بگو حالا كي ول ميكنه مارو؟» مات مانده بودم پسر 5 سالهام از كجا ميداند ترامپ نشسته منتظر حمله. گفتم: «كاري نداره باهامون. داره درست ميشه، نگران نباش.» ياد حرف روانشناس كودك در برنامه پوريا افتادم كه گفته بود به بچهها كليات را بگوييد ولي راست بگوييد. آنها نياز نيست همهچيز را بدانند اما دروغ هم نبايد بشنوند. گفتم: «اميدوارم كار به اونجا نرسه، الان دارن باهم صحبت ميكنند، اگر همهچيز خوب پيش بره، نميزنه و ميره.» بيتوجه به حرفم رفت پي بازياش. حتما حرفم را شنيد و رفت اما برايش مفهوم نبود كه كي دارد با كي حرف ميزند، اصلا سر چي حرف ميزنند، اگر با حرف زدن حل ميشود پس چرا گفته شما را ميزنم و كلي سوال درست ديگر كه فقط در ذهن بچهها ايجاد ميشود. شب كه شد، بچهها كه خوابيدند، به فكر فرو رفتم. داشتم هال و اتاقها را وارسي ميكردم كه ببينم اگر بزند كجا بايد برويم، زير كدام ميز پناه بگيريم امنتر است، اصلا چه ساعتي از روز ميزند و ما خانهايم يا نه. اگر شب زد چه، چطور بچهها را بيدار كنم و برسانم زير ميز، اصلا ميز فقط در زمان زلزله كاربرد دارد يا زمان جنگ هم ميشود به زير آن پناه برد. اصلا اگر شب بزند، ميتوانم خودم را و بچهها را جمع كنم، اگر استرس بر ما غالب شود و دست و پايم را گم كنم، چه؟ همه اين فكرها هر شب ميآيد سراغم. وقتي در تراس خانه نشستهام، وقتي دارم آشپزي ميكنم، وقتي دارم مشقهاي پسر را چك ميكنم، وقتي داريم در اتاق فوتبال ميزنيم و تيم هميشه برنده پسرها كاپ را بالاي سرشان ميبرند و من بازنده هم همراهيشان ميكنم. وقتي داريم مسواك ميزنيم، وقتي داريم موزيك قبل خوابمان را گوش ميكنيم و تلاش ميكنيم چشمهايمان را ببنديم. وقتي نفسهاي عميق ميكشم تا فكر كنند من خوابم برده است و ديگر تلاشي براي بيدار ماندن نكنند. همه اين لحظات به اين فكر ميكنم اگر زد، چه كار بايد بكنم. دوستي از آن سوي آبها هر يكي دو روز يكبار پيام ميدهد «چي ميشه؟ چهخبر؟ خبر جديدي از مذاكره يا جنگ نداري؟» و هربار به او ميگويم «هيچي، نشستهايم در انتظار.» ميدانم خبرها را خوانده اما ميخواهد كمي از نگرانيهايش به من بگويد و من هم طبعا از نگرانيهايم به او ميگويم. «چند شب پيش خواب ديدم واقعا زدند. جلوي پنجره خانه ايستاده بودم و جنگندهها مثل توي فيلمها از جلوي چشمم به فاصله نزديك رد ميشدند. من در خواب احساس راحتي ميكردم كه خب بالاخره زد و تمام شد. انگار انتظار جنگ از خودش كشندهتر است.» برايم آدمك غمگيني فرستاد كه دارد اشك ميريزد. چند روز پيش فكر كردم اگر جنگ شود و آب قطع شود چه؟ اگر برق برود چه. با قطعي اينترنت همه كنار آمدهايم، اما اگر خانه سرد شود و گرمايش از بين برود چهكار كنم. بعد به خودم گفتم چند بطري آب بردار لازمت ميشود. چهار بطري آب معدني از جنگ قبلي در خانهام داشتم، آنها را پر كردم و چيدم گوشهاي. خودم از كار خودم خندهام گرفته بود. آخر چهار بطري آب به چه كارت ميآيد؟ بعد با خودم گفتم همين هم از هيچي بهتر است. بعد نگاه كردم ديدم چند تا پتو دارم در كمد. الان هم كه هوا دارد گرم ميشود، شبها ميشود بدون گرماي شوفاژ خوابيد. اينها را كه در ذهنم چيدم، كمي آرام گرفتم. بعد به اين فكر كردم كه هفته پيش رفتم سوپرماركت و كمي خوراكي ماندگار براي اين مساله خريدم كه همه را داريم خورد خورد ميخوريم. آن قسمت خيلي به من اضطراب نميداد، چون ميدانم قرار نيست قحطي بيايد و بچههاي من هم همهچيز نميخورند. ماكاروني در خانه داشته باشيم همهچيز حل است. در نهايت تصوير روز يا شب حمله را چيدم و خودم را خلاص كردم. اگر روز باشد ميپرم پشت فرمان و بچهها را از مدرسه برميدارم و به خانه ميبرم. اگر هم شب باشد، پناه ميگيريم گوشهاي از خانه كه به پنجره نزديك نباشد. تصوير كردن اين وقايع آزاردهنده است. شايد بزند شايد هم اصلا نزند. اگر بزند شايد ما اصلا نفهميم آنقدر كه نزديك ما نباشد. اصلا شايد شهرها را نزند، اصلا شايد صبح كه بيدار شديم از توي خبرها بفهميم زده. شايد چند جاي محدود غيرشهري را بزند و برود. نميدانيم، هيچكس نميداند. فقط ميدانم اضطراب حاصل از انتظار جنگ اگر از خودش بيشتر نباشد كمتر هم نيست. من جزو آدمهاي خونسرد و سرشلوغ محسوب ميشوم، آنقدر كه در طول روز موضوع براي فكر كردن و رسيدگي دارم، ذهنم هيچوقت خالي نيست. اما من هم شبها فكرم را نميتوانم جمع كنم. آنقدر كه خبرها را دنبال ميكنم تا ردي از به ثمر نشستن مذاكره ببينم، آنقدر كه ببينم ناوها دارند برميگردند خانهشان، آنقدر كه دلم نميخواهد پسرك 5 سالهام به ترامپ يا هر رييسجمهور ديگري فكر كند. آنقدر كه دوست دارم بچههايم فقط به بچگي كردنشان فكر كنند و هراسي در دل نداشته باشند. اما چه كنم كه اينجا خاورميانه است و ما در ميانه خاورميانهزاده شدهايم.