نسلي كه شنيده نشد
پژوهشهاي دو دهه اخير، از جمله مدل «دوسامانهاي» لارنس اشتاينبرگ، نشان ميدهد كه اين ناهمزماني رشدي به معناي ناتواني نوجوان در تشخيص خطر نيست، بلكه بيانگر آن است كه پاداش ادراك شده، حس عدالتخواهي، هيجان كنش جمعي و تجربه اثرگذاري اجتماعي، وزن بيشتري در تصميمگيري او پيدا ميكند. يافتههاي سارا جين بليكمو نيز تأييد ميكند كه حضور همسالان، ريسكپذيري نوجوانان را بهطور معناداري افزايش ميدهد. اين دادههاي علمي نه توجيهگر خشونت و رفتار پرخطرند و نه نافي مسووليت فردي، اما ناديدهگرفتن آنها در سياستگذاري اجتماعي و تربيتي، به خطاهاي پرهزينه و واكنشهاي نادرست ميانجامد. مساله اصلي آنجاست كه وقتي راههاي امن، قانوني و اجتماعي شده براي بيان اعتراض و تخليه هيجان وجود نداشته باشد، هيجان حذف نميشود؛ متراكم ميشود. برخورد صرفا امنيتي با نوجوانان، نهتنها مانع تكرار خشونت نميشود، بلكه ميتواند آن را تشديد كند. فشار شديد، سطح برانگيختگي هيجاني را بالا ميبرد و در دورهاي كه سامانه مهار هنوز در حال رشد است، احتمال واكنشهاي انفجاري افزايش مييابد. تجربههاي اجتماعي و پژوهشهاي تطبيقي نشان ميدهد خشونت نامتناسب، اگر نامشروع تلقي شود، بهجاي كاهش اعتراض، شبكههاي همدلي و كنش را گسترش ميدهد.
در اين ميان، آموزش و پرورش در جايگاه نخست مسووليت قرار دارد. مدرسه بايد فضاي گفتوگو، تمرين مدنيت، آموزش مهارتهاي هيجاني و شنيدن صداي دانشآموز باشد. اما واقعيت اين است كه نظام آموزشي، زير فشار كنكورمحوري، برنامههاي كليشهاي پرورشي و بيتوجهي مزمن به سلامت روان، از ايفاي اين نقش بازمانده است. آموزش و پرورش كه بايد پيشاني مواجهه فرهنگي با نسل نوجوان باشد، هنوز نتوانسته پاسخ متناسب با زيستجهان و زبان نسل جديد ارايه دهد. وقتي سهم معناداري از بازداشتشدگان در سن دانشآموزياند، نميتوان از كارآمدي سياستهاي تربيتي بدون نگاه انتقادي سخن گفت. اين نقد البته فقط متوجه آموزش و پرورش نيست. ديگر نهادهاي فرهنگي، رسانهاي و اجتماعي نيز بايد مورد پرسش قرار گيرند: چه سازوكار موثري براي شنيدن صداي نوجوانان طراحي شده است؟ كدام سياست فرهنگي توانسته حس بيعدالتي و طردشدگي را كاهش دهد؟ و چرا همچنان نخستين پاسخ به يك مساله اجتماعي، پرداختن به اصل و ريشههاي آن نيست؟ چهلم جانباختگان ديماه بايد نقطه آغاز اصلاح باشد، نه پايان يك سوگواري نمادين. نوجواني مساله نيست؛ بلكه مرحلهاي حساس از رشد انسان است. جامعهاي كه اين مرحله را فقط با زور و انكار مديريت ميكند، در واقع با سازوكارهاي رشد انسان درگير ميشود. اگر آموزش و پرورش و ديگر متوليان فرهنگ و اجتماع، نگاه انتقادي به عملكرد خود نداشته باشند و رويكردهاي گفتوگومحور، حمايتي و پيشگيرانه را جدي نگيرند، هزينههاي آينده بهمراتب سنگينتر خواهد بود. مساله فقط خيابان امروز نيست؛ كيفيت رابطه فردا ميان نسل جوان و ساختارهاي رسمي است؛ رابطهاي كه بازسازي آن، اگر با خشونت تخريب شود، بسيار پرهزينهتر از پيشگيري امروز خواهد بود.