نگاهي به نمايش «رستم و اسفنديار» به كارگرداني داريوش نصيري و رضا حسنخاني
حماسه جهان معاصر به مثابه تراژدي
فريال آذري
نمايش «رستم و اسفنديار» كه اين روزها در كارگاه نمايش تئاترشهر روي صحنه است، با تمركز بر لحظهاي تراژيك و اغلب ناديدهگرفتهشده در حماسه ملي، يعني سوگ كتايون پس از شهادت فرزندش، صحنه تئاتر را به محلي براي مناقشه بر سر بازنمايي اسطوره، آيين و سياست بدن دراماتيك مبدل ساخته است. اين بازخواني كه از منظر ساختار و فرم اجرايي، تلاشي براي فاصله گرفتن از روايتهاي مرسوم و حركت به سمت رويكردي راديكال در اجراهاي معاصر ايراني است، به جاي آنكه صرفا به بازگويي حماسه بپردازد، سعي دارد تا با برجستهسازي موقعيت زن (مادر) در آستانه فقدان، ساختارهاي بنيادين قدرت و خشونت اسطورهاي را مورد پرسش قرار دهد.
نقطه كانوني اين اجرا، مونولوگ طولاني و سنگين كتايون است كه در آن، او نه تنها فقدان جسمي اسفنديار را ميگسلد، بلكه با مجموعهاي از نمادها و ارجاعات آييني- كه به طرز عجيبي با هم درآميختهاند- به تفسير مرگ پسرش ميپردازد. با اين حال، اين تمايل به مدرنسازي روايت، منجر به توليد مجموعهاي از تناقضات بنيادين در فرم، محتوا و سطح ارجاع ميشود كه نقد دقيق آنها براي درك عملكرد اين اثر ضروري است. اين نقد، به تحليل ساختار فرمي، خطاهاي ارجاعي و مهمتر از آن، عدم موفقيت در پيونددادن فرم به يك نظريه منسجم در حوزه اسطوره و آيين ميپردازد. فرم اجرايي انتخابشده، بر پايه «مينيماليسم افراطي» و تا حدي ملهم از ساختارهاي نمايش ايراني است؛ صحنهاي خالي و تكيه كامل بر تواناييهاي بدني و بياني بازيگر زن كه انصافا به عنوان بازيگري توانمند از بدن، ميميك صورت و حركت در نقش كتايون به خوبي بهره ميگيرد. اين رويكرد، در تئاتر معاصر، اغلب با هدف حذف زواید و تمركز بر «جوهر كنش» صورت ميگيرد. در اينجا، اين مينيماليسم قرار بود فضاي لازم براي تنفسِ صداي زنِ از حاشيه راندهشده را فراهم كند اما اين سياست بدن، دچار تناقض بوده. در بخشهايي از مونولوگ، بازيگر براي بازنمايي «تراژدي ازدستدادن»، از تكنيك «ادغام بدنها» بهره ميبرد؛ كتايون بدن خود را به سمبلي از بدن مثلهشده يا ناپيداي اسفنديار تبديل ميكند و مرزي ميان بازنمايي عيني و استعارهگستري سيال شود. اين ابهام، به تقويت بار تراژيك، منجر ميشود. و هنر كارگرداني اثر در آن به خوبي نمايان ميگردد.
يكي از نخستين ضعفهاي ساختاري، در نحوه بازنمايي شخصيت اسفنديار نهفته است. در اين اجرا، اسفنديار تبديل به يك «ابژه» خالص ميشود؛ ابژهاي كه كاركردش صرفا فعالسازي مكانيسم سوگ در كتايون است. اين رويكرد، شخصيت اسفنديار را از تعارضات درونياش (تكليف و خانواده) و پيچيدگيهاي اسطورهاياش (نور چشم كيخسرو، نذر هما) عريان ساخته و به يك قرباني ساده تقليل ميدهد. اين فروكاست، يك خطاي ارجاعي بزرگ است. اسفنديار در روايتهاي اصلي، محمل تضاد ميان «قدرت مذهبي-سياسي» (از جانب پدر/شاه) و «اراده فردي» (براي كسب رستگاري يا رسيدن به مقصد) است. با حذف اين تعارضات و نمايش صرفا بدن تيرخورده او، اجرا از ظرفيت حماسي متن دور شده و آن را به يك درام شخصي كوچكتر تقليل ميدهد. تراژدي در تئاتر، بيش از آنكه از مرگ يك فرد ناشي شود، از تقابل اجتنابناپذير نيروهاي عظيم ناشي ميشود؛ نيروي اسفنديار در اينجا، به دليل اين فروكاست، تضعيف شد. شايد نقص تحليلي و اجراشده در اين اثر، در زمينه استفاده از زبان و نمادهاي آييني پديدار ميشود.كتايون در مونولوگ خود، بهطور مداوم بين نمادهاي آشكار زرتشتي (نور اهورايي، پيمانشكني) و ارجاعات مبهمي كه شديدا بوي آيينهاي پيشازرتشتي و بهويژه آيين ميترا (مهر) ميدهند، در نوسان است. اين اختلاط، نه يك سنتز هنري موفق، بلكه يك خطاي ناآگاهانه در سطح تحليل متون ديني ـ اسطورهاي است. اجراي نمايشي، به جاي آنكه يكي از اين دستگاههاي آييني را براي تفسير مرگ انتخاب كند (مثلا تمركز بر مفهوم «انديشه نيك» در زرتشت)، تلاش ميكند با وارد كردن المانهاي «آيينوار» از هر دو دستگاه، به درامي سنگينتر دست يابد. نتيجه، يك همنشيني ناهمگون است كه نه به زرتشت وفادار است و نه ميتواند رمزگان مهرپرستي را به درستي فعال سازد. اين اقدام، قدرت معنايي نمادها را تضعيف كرده و اجرا را در سطح كارناواليك فرو ميآورد.
ادامه بحث از بند قبل، ما را به مساله سياست بدن زنانه در مواجهه با آيينهاي مردانه ميرساند. تمركز اجرا بر كتايون به عنوان «مادري سوگوار» تلاشي است براي اعطاي صداي حذفشده به او، اما اين تلاش در حوزه آيينهاي مورد استفاده شكست ميخورد. آيين ميترا (كه اشاراتي به آن در اجرا وجود داشت)، آييني «رازآميز»، «نظامي» و بهشدت مردانه بود. ورود به اين آيين، خروج از حوزه زنانگي تلقي ميشد. خشونت نمادين اصلي در اين اجرا، زماني رخ ميدهد كه كتايون (بدن زنانه و نماد مادري) مجبور ميشود تا بار نمادين آيين مهر را بر دوش بكشد. اين يك سوءتفسير از ماهيت آيين است: زن، نه تنها در فرآيند اصلي اسطورهاي حذف شده، بلكه حالا در سطح نمادين نيز با اجبار به تفسير يك آيين مردانه در موقعيت قرباني قرار ميگيرد. اين انتساب، يك «خشونت نمادين» مضاعف است؛ نه تنها پسرش مرده، بلكه ابزارهاي معناسازي كه او ناگزير به استفاده از آنهاست، ابزارهايي براي نفي خود او هستند. اين اجرا مصر بود تا بر مفهوم «تقدير» يا سرنوشت محتوم تأكيد كند. در نگاه اول، اين رويكرد با ماهيت تراژيك اسطوره همخواني دارد. با اين حال، وقتي صحبت از تقدير در اساطير ايراني ميشود، ناگزير بايد به مفهوم عميقتر «زمان بيكران» انديشيد كه در دستگاه زروانيسم تبيين ميشود.
زروان بهمثابه زمان بيكران (Zurvan-i Akarana) و نيروي فراديني است كه خود، مادر اهورامزدا و اهريمن ميشود. زروانيسم، دستگاهي است كه در آن، خير و شر هر دو از يك منبع واحد نشأت ميگيرند و تقابلشان ناشي از يك جدايي درونزاي زماني است. اين دستگاه، برخلاف الهيات صرفا اهورايي كه در آن اهريمن نيرويي كاملا خارجي است، يك رويكرد پيچيدهتر نسبت به مفهوم شر و اجبار ارايه ميدهد. اين نمايش، بهشدت بر ايده «تقدير» (يا سرنوشتي كه از بيرون تحميل ميشود) تأكيد دارد اما كاملا فاقد دستگاه نظري زرواني است. اجراي نمايشي، تقدير را به عنوان يك نيروي خارجي و اغلب بيرحم (شبيه به سرنوشت در تراژدي يوناني) جلوه ميدهد، در حالي كه پتانسيل عظيمي براي مواجهه با تقدير از منظر «زمان بنيادين» در متن حماسي وجود داشت.
غيبت آگاهانه يا ناآگاهانه از اين نظريه، باعث شد كه نمايش، نهايتا در سطح تقدير، سطحي باقي بماند و عمق فلسفي مورد نياز را كسب نكند. تلاش ديگري كه در اين اجرا صورت گرفت، تلاش براي تفسير نمادين مرگ اسفنديار بود. بر عنصر «چشم» (از دست دادن بينايي و مرگ در پي اصابت تير به چشم) تأكيد زيادي شد. اين نماد، در تئاتر ايراني اغلب با مفهوم «بينش نافرجام» مرتبط است. «تير دوشعبه» (يا تير دوپيكان)، كه نمادي از دوگانگي و دوراهي يا شقاوت خاص در اجراي اين قتل است كه ميبايد احتمالا با ارجاعاتي كه مفهوم ثنوي را در پس ذهن اساطيري دارند پيوند ميداد كه از آنها گذشته است مانند مفهوم ويزاردگ ورسي در كيش زرتشتي يا ريش دو تكه رستم و پيوند اين مفاهيم با تير دو شعبه و كشتن اسفنديار با كوركردن هر دو چشم اين تركيب، نمادشناسي مرگ را از يك ساختار منسجم اسطورهاي خارج كرده و به يك مونتاژ سوبژكتيو از نشانهها بدل ساخت كه هيچ يك به درستي در زمينه خود جاي نگرفتند. مرگ اسفنديار، قرار بود لحظه نهايي تقابل قدرت (رستم) و تقدير (شاه) باشد؛ اما در اينجا تبديل به نمايشگاهي از نمادهاي نامربوط شد. صحنه نايلون، چشمهاي سفيد و ريختن آب قرمز، مرگ اسفنديار را به تصويري آييني تقليل ميدهد كه در آن، مرگ نه فقدان آگاهي، بلكه لبخندي سرد است. نمايش از منطق گذار آييني غافل ميماند و صرفا به مصرف نمادها بسنده ميكند.
نكته مهم ديگري كه در تحليل اين اجرا بايد مورد توجه قرار گيرد، «سياست نشنيدن» است. گرچه تمركز بر كتايون براي شنيده شدن صداي او بود، اما ماهيت نهايي مونولوگ، اين صدا را به يك فرياد عقيم تبديل كرد. كتايون تنها بازماندهاي است كه ميتواند حقيقت را بگويد اما ساختار تراژيك اجرا، آيندهاي براي اين حقيقت قائل نيست.
مرگ اسفنديار، مسير جانشيني و قدرت در ايران باستان را تغيير ميدهد (يا حداقل مسيرش را پيچيده ميكند). با حذف كامل اراده مردانه (اسفنديار) و تقليل مادر به صداي سوگ، اجرا از هرگونه اميد به بازسازي يا آيندهنگري سياسي- اسطورهاي عاري ميشود.كتايون در اين اجرا، به جاي آنكه يك نيروي مخالف يا يك حافظه فعال باشد، به يك «آيينه بازتابدهنده فقدان» تبديل ميشود كه هيچ پروژهاي براي پس از فقدان ارايه نميدهد. سياست نشنيدن زن در اينجا، نه با حذف كلامي، بلكه با حذف امكان «فعل آينده» محقق ميشود. كتايون در تمام نمايش در موقعيت كاساندرا قرار دارد: حقيقت را ميبيند و ميگويد، اما شنيده نميشود. با اين حال، ارجاع ابتدايي و پاياني به مكبث، تراژدي را از ساختار اسطورهاي و جمعي، به داوري اخلاقي فردي تقليل ميدهد. اين پايانبندي، نه نتيجه درام، بلكه فرار از مواجهه با فاجعه است. نمايش به شيوهاي ناخودآگاه به «مشروعيتبخشي آييني حذف» ميرسد.
اجراي «رستم و اسفنديار» بهجاي بازانديشي تراژدي، آن را توجيه ميكند. با حذف سپنتا مينو از اسفنديار، با تقليل تقدير به حس مبهم زرواني، با اختلاط آيينها و با نشاندن زن در آييني كه او را به رسميت نميشناسد، نمايش آينده را حذف ميكند. كتايون، در نهايت، نه حقيقتگوي اسطورهاي، بلكه مادري رنجكشيده است؛ و اين، بزرگترين شكست اجراي مدعي زنمحوري است. يعني يك بار ديگر حماسه در جهان معاصر به تراژدي تبديل ميشود. درباره اسامي و ريشهشناسي آنها و كاركرد معناييشان بايد بگويم اسفنديار كلمهاي است مركب از سه بخش سپنته، مئينيو، داته كه ميتوان آن را به برآمده از سپنتا مينو و اين مفهوم كه او تجلي امشاسپند سپنتا مينو است را قوت ميبخشد در حماسه الههها و خدايان اسطورهاي زميني ميشوند و مرگ سياوش كاركردي اسطورهاي دارد.كتايون نيز از ريشه يوناني كت و كتائون در معني زن بينا و شاهد حقيقت معني ميگردد با اين معني كتايون به كاساندرا نزديك ميشود (حقيقتدانِ بيشنيده)، نه به داور اخلاقي مكبثي.
از اين رو گمان دارم نويسنده به دلايلي دچار لغزشهايي گرديده و اما ممكن ميدانم در نوشته به دلايلي حذفهايي صورت گرفته كه احتمال دارد توجيهات اين بخشهاي نوشتار بوده اما چون در اجرا وجود نداشتهاند اكنون به درك خطاي مفهومي انجاميده است.