دوئل در ماتريس ريسك
علي ودايع
امكان وقوع جنگ بين ايران و امريكا به پاي ثابت محافل عمومي و خصوصي تبديل شده است. پيچيدهترين سطح تقابل بين تهران و واشنگتن منجر به سردرگمي در بازي شطرنج روي بشكههاي باروت شده است. بخشي از عدم فهم آنچه كه در ميدان و ديپلماسي ميگذرد، به فقر رفتارشناسي و مدل رفتاري ايران و امريكا بازميگردد كه از «گزارههاي سنتي ديپلماسي» عبور كردهاند. ما امروز نه با يك «بحران ديپلماتيك» يا حتي «تقابل در منطقه خاكستري» كه با يك «تراژدي رئاليستي» روبهرو هستيم كه در عمق آن، «نظريه بازيها» حكمفرمايي ميكند. فراتر از مثلث فكري «دونالد ترامپ» بر پايههاي «مرد ديوانه»، «رئاليسم تهاجمي» و «آنتروپي رفتاري» ما عملا با يك «ماتريس ريسك» به شكل متقارن مواجه هستيم. انديشكده چتم هاوس به مفهوم «تسليم استراتژيك» پرداخته است. ترامپ از «ابهام و غيرقابل پيشبيني بودن» از بازي با «آنتروپي رفتاري» به عنوان يك سلاح استفاده ميكند. اين انديشكده امريكايي معتقدند ترامپ ميخواهد ايران را در وضعيتي قرار دهد كه هزينه «نه گفتن» از هزينه «بله گفتن» فراتر رود. چتم هاوس هشدار ميدهد كه اگر ترامپ نتواند يك «پيروزي بزرگ و نمايشي» به دست آورد، احتمال جرقه نظامي بهشدت بالا ميرود. در اين وضعيت غبارآلود، «امكان جنگ» نه يك گزينه انتحاري، بلكه تنها متغير باقيمانده براي تنظيمكننده «ميز ديپلماسي» و «نقطه تعادل» قدرت است. در ماتريس ريسك، تهران و واشنگتن درگير يك «دوئل در اتمسفر گداخته ابهام» هستند. «ديپلماسي قايق توپدار» امريكا در مقابل «ابهام در ديپلماسي چدني» ايراني در چارچوب يك ماتريس پيچيده ريسك محاسبه ميشود. هر حركت اشتباه در اين ماتريس، نه يك عقبنشيني تاكتيكي، كه يك فروپاشي استراتژيك معنا ميشود.
معماي امنيت و بازدارندگي متقابل
از منظر رئاليسم ساختاري، ايران به درستي درك كرده است كه در نظام آنارشيك بينالملل، «امنيت» خريدني نيست، بلكه ساختني است. درسهاي جنگ 12روزه اهميت متفاوتي درباره مولفههاي قدرت ذيل «معماوراه امنيتي» ايران در مقابل تهديدات خارجي تعريف كرده است. «مايكل سينگ» در انديشكده واشنگتن (WINEP) صراحتا ميگويد: «يك توافق ديگر با ايران مهم نيست؛ مهم اعمال اهرم فشار است.» اين انديشكده امريكايي به تيم ترامپ توصيه ميكنند كه از «تهديد ضربات نظامي قريبالوقوع» براي گرفتن امتيازات حداكثري در حوزههاي منطقهاي و موشكي استفاده كنند. اين انديشكده معتقد است كه ايران در حال «وقتكشي» است تا از «بيشينه ريسك» بهار عبور كند. اما رئاليسم حاكم بر تهران، ريسك جنگ را به يك «دارايي استراتژيك» تبديل كرده است. تهران با گزينه «جنگ منطقهاي» ميگويد كه اگر قرار است «امكان جنگ» روي ميز باشد، ماشه آن فقط در دست پنتاگون نخواهد بود.
تعادل «نش» در لبه تيغ
در نظريه بازيها، ما به دنبال «تعادل نش» (Nash Equilibrium) هستيم؛ وضعيتي كه هيچكدام از طرفين انگيزهاي براي تغيير يكجانبه بازي ندارند. ترامپ ميخواهد با اهرم تحريم و تهديد، ايران را به خانه «تسليم» رانش دهد، اما «ديپلماسي چدني» ايران، بازي را به خانه «بقا در برابر بقا» برده است. حقيقت عريان اين است كه ترامپ براي «بزرگ نگاه داشتن امريكا» به ثبات در بازار انرژي نياز دارد و ايران براي «بزرگ ماندن» لغو محدوديتهاي راهبردي را هدف قرار داده است. اين تلاقي، ماتريس ريسك را به سمتي برده است كه «امكان جنگ»، همزمان هم «نزديكترين» و هم «احمقانهترين» گزينه است. نظريه ريسك در چارچوب ماتريس منافع و تهديدهاي ايران و امريكا، تعيين خروجي نهايي امكان وقوع جنگ است. در نظريه ريسك، نتيجه نهايي با حاصلضرب «احتمال» در «اثر» تعيين ميشود.
الف- مولفه «احتمال» جنگ به دليل نياز ترامپ به ثبات اقتصادي براي انتخابات مياندورهاي ۲۰۲۶ كاهش مييابد، برويم به قلب حزب جمهوريخواه و نگرانيهاي برخي محافظهكاران همانند «استيو بنن» كه ميگويند «جنگ با ايران آخرين اتفاقي است كه ترامپ به آن نياز دارد.» ناگفته نماند كه بنا به روايت نيويورك تايمز و «يوگاو» بخش بزرگي از امريكاييها «سرسختانه» مخالف جنگ با ايران هستند. در عين حال، رييسجمهوري امريكا ميداند كه هرگونه شليك در خليجفارس، قيمت نفت را به بالاي ۱۵۰ دلار سوق ميدهد و تورم ناشي از آن، تير خلاصي بر پيكر حزب جمهوريخواه در انتخابات مياندورهاي (نوامبر ۲۰۲۶) خواهد بود. از منظر «نظريه بازيها»، ترامپ در استراتژي خود «احتمال» وقوع جنگ را عامدانه اما به شكلي ناملموس پايين نگه ميدارد. او به دنبال «پيروزي بدون خونريزي» است. اين همان نقطهاي است كه غريزه «مرد ديوانه» توسط محاسبات عددي صندوق راي مهار ميشود. مبتني بر «سناريوي خوشبينانه»، ترامپ به دنبال يك «توافق سريع» است كه شامل محدوديتهاي هستهاي در ازاي لغو بخشي از تحريمهاي نفتي باشد. او ميخواهد اين را به عنوان «بزرگترين توافق تاريخ» به رايدهندگانش در انتخابات مياندورهاي بفروشد.
ب- متغير «اثر» يك وضعيت ويژه در محاسبات ماتريس ريسك است. «جنگ تمام عيار» با ايران، يك «آرماگدون منطقهاي» است. به عبارتي، اگر در سال ۲۰۱۹ يك برخورد ميتوانست در حد انهدام يك پهپاد باقي بماند، در سال ۲۰۲۶ هرگونه جرقه، كل ساختار امنيت انرژي و توازن قدرت در اوراسيا را ذوب ميكند. در اين چارچوب، موسسه مطالعات جنگ (ISW) اشاره ميكند كه ايران به يك «تفكيك هوشمندانه» دست زده است. ايران مسائل هستهاي را «قابل مذاكره» و توان موشكي/پهپادي را «غيرقابل مذاكره و بخشي از دكترين دفاعي» تعريف كرده است. آنها معتقدند ايران با اين كار ميخواهد «اثر» را در ماتريس ريسك حفظ كند تا در ميز مذاكره، كاملا بيدفاع نباشد. حاصل معادله ريسك نشان ميدهد كه ايران و امريكا در نقطه «بيشينه ريسك» قرار دارند، حتي اگر شليكي صورت نگيرد. معماي ماتريس ريسك اين است كه چرا وقتي احتمال پايين است، ريسك به بيشينه خود ميرسد؟ در رياضيات ريسك، وقتي «اثر» به سمت بينهايت ميل كند (جنگ تمامعيار)، حتي يك «احتمال» كوچك هم حاصلضرب را به عدد بحراني ميرساند. تهران و واشنگتن عملا در وضعيت «بازدارندگي متقارن در لبه پرتگاه» قرار گرفتهاند. اينكه شليكي صورت نميگيرد، به معناي صلح نيست؛ بلكه به معناي آن است كه طرفين در حال تجربه كردن سنگينترين فشار ممكن در «ماتريس ريسك» هستند. اين سكوت، سكوت قبل از توفان نيست، بلكه سكوت ناشي از «فلج استراتژيك» است. هر دو طرف ميدانند كه هزينه حركت بعدي آنقدر بالاست كه ترجيح ميدهند در همان خانه «بيشينه ريسك» باقي بمانند و فقط خط و نشان بكشند. اين نقطه بيشينه ريسك، در واقع «نظم جديد چدني» است. در اين نقطه، «امكان جنگ» مثل يك بمب ساعتي صوتي عمل ميكند؛ صدايش گوش ديپلماتها را كر كرده، اما كسي جرات دست زدن به سيمهاي آن را ندارد. در ماتريس ريسك امكان جنگ، ترامپ با «احتمال» متاثر از «زمان» بازي ميكند و ايران با «اثر» فضاي مانور ترسيم ميكنند. نتيجه، تعادلي است كه در آن صلح پايدار وجود ندارد، اما جنگ هم به دليل «اثر ويرانگرش»، «فعلا» كنترل شده است؛ البته ولع مرد ديوانه براي قدرتنمايي ممكن است به «جنگ محدود» يا «ضربه نقطهاي» منتهي شود.
عنصر مداخلهگر در ماتريس ريسك
تعريف ماتريس ريسك در يك محيط گلخانهاي و ايزوله يك خطاي محاسباتي بزرگ است. تحليل «عامل مزاحم» در ماتريس ريسك، دقيقا همانجايي است كه «رياضيات سياست» با «آنارشي ميدان» تلاقي ميكند. اگر ماتريس را يك ساعت ديواري دقيق فرض كنيم، عامل مزاحم همان «شنريزهاي» است كه در چرخدندهها نفوذ كرده و كل زمانبندي را بههم ميريزد. براي «بنيامين نتانياهو»، خروج از «بيشينه ريسك» به معناي بازگشت تمركز داخلي بر پروندههاي قضايي نخست وزير اسراييل و پايان ائتلاف اضطراري است. «بيبي» بيشتر از امنيت سرزمين اشغالي نگران رفتار سيستم قضايي اسراييل است. او سعي ميكند با انجام يك «عمليات سياه» يا ترور هدفمند در خاك ايران يا لبنان، ايران را به واكنشي وادارد كه «اثر» را به انفجار برساند. هدف او اين است كه «احتمال جنگ» را از اراده ترامپ خارج كرده و به يك «عمل انجام شده» تبديل كند. افزايش ضريب خطاي محاسباتي طرفين يك رويكرد ويژه از سمت اسراييل است. بايد هوشيار بود كه ماتريس ريسك ايران و امريكا در يك خلأ آزمايشگاهي قرار ندارد. بازيگران ثالثي همچون تلآويو، منافع حياتي خود را در« تداوم بنبست» يا حتي «تساعد تنش» ميبينند. آنها به دنبال جابهجا كردن ماشه از دست صاحبان اصلي ماتريس به دست نيروهاي نيابتي يا حوادث پيشبينيناپذير هستند. در واقع، بزرگترين خطر در نقطه بيشينه ريسك، نه اراده ترامپ يا تهران براي جنگ، بلكه «ربوده شدن ماشه» توسط بازيگراني است كه بقاي خود را در خاكستر اين ماتريس ميجويند.
جنگ رواني رياضياتي
برگرديم به حساب و كتاب ماتريس ريسك، ديپلماسي ديگر به معناي «تنشزدايي» نيست، بلكه به معناي «مديريت لبه پرتگاه» است. ترامپ سعي ميكند با جابهجا كردن مداوم متغيرهاي نظامي (مثل جابهجايي ناوها)، ماتريس ريسك تهران را دچار «اختلال محاسباتي» كند. او ميخواهد «امكان جنگ» را بزرگتر از آنچه هست نشان دهد تا در ميز «ديپلماسي چدني»، امتياز ارزان بگيرد. البته نميتوان ناديده گرفت كه ممكن است يك ضربه ناگهاني در دستور كار ناو «آبراهام لينكن» و «جرالد فورد» قرار گرفته است. شايد بتوان گفت كه موتور محركه ماتريس ريسك، «جنگ رواني رياضياتي» با مولفههاي ميدان و ديپلماسي مبتني بر «مهندسي ادراك» در روابط بينالملل به پيش ميرود. در نگاه كلاسيك، هدف از ديپلماسي پايين آوردن حرارت بحران است. اما در «ديپلماسي چدني»، هدف طرفين مصالحه نيست. در ماتريس ريسك، ديپلماسي تبديل به ابزاري ميشود كه هر دو طرف، حريف را تا «لبه پرتگاه» ببرند بدون اينكه واقعا او را به پايين پرتاب كنند. در واقع، ديپلماسي به هنر حفظ تنش در بالاترين سطح ممكن، بدون وقوع انفجار تبديل شده است. نكته گيجكننده اينجاست كه خطر جنگ به شكل «محدود» به شكلي نامرئي اما ملموس روي ماتريس ريسك سنگيني ميكند. ترامپ ميداند كه عقلانيت تهران براساس «سنجش قدرت» عمل ميكند. او با جابهجا كردن مداوم متغيرهاي نظامي (يك روز در مديترانه، يك روز در درياي عمان)، سعي ميكند «نويز» سيستم محاسباتي ايران را زياد كند. وقتي نويز زياد شود، تشخيص «واقعيت» از «بلوف» دشوار ميشود. ترامپ ميخواهد تهران در محاسبه «احتمال جنگ» دچار «بيشبرآوردي» شود. ترامپ ميخواهد تصوير «امكان جنگ» را در لنز دوربينهاي ديپلماتيك بزرگتر از ابعاد واقعياش نشان دهد. در اين ماتريس، ناوها شليك نميكنند؛ آنها فقط «اعداد ريسك» را جابهجا ميكنند تا اراده ديپلماتيك تهران را سست كنند. ديپلماسي چدني يعني فهم اينكه وقتي ناوها حركت ميكنند، نبايد به دنبال پناهگاه گشت، بلكه بايد به دنبال «اصلاح فرمول محاسبه» در اتاقهاي تصميمسازي بود. نه رفتار انتحاري و نه عقبنشيني منجر به خروج از ماتريس ريسك نميشود. رفتار متوازن مبتني بر «دكترين بالانس» فرآيندي بين جنگ و صلح است كه امكان رسيدن به «معامله» را ميتواند مقدور كند اگرچه بايد آماده مواجهه با «برخورد سخت» اما محدود بود.
كارشناس روابط بينالملل