نگاهي به جهان مجسمههاي مهدي سلحشور
تيشهها بر هستي قامت سنگ
او كه در جريان اعتراضات اخير كشته شد، از هنرمندان برجسته هنرهاي تجسمي بود كه آثارش فراتر از مرزهاي جغرافيايي ايران در عرصههاي بينالمللي هم اعتبار داشت
نفيسه ضرغامي
پيش از آنكه انسان زبان را به مثابه دستگاهي براي نامگذاري جهان كشف كند، پيش از آنكه واژهها مسووليت حمل معنا را بر دوش بگيرند، اين سنگ بود كه نخستين ابزار زبان و بيانِ او شد. سنگ نه فقط به عنوان ماده خامِ ساخت ابزار، بلكه بهمنزله نخستين مخاطب انديشه، نخستين سطحِ مقاومت در برابر اراده انسان و نخستين آينهاي كه انسان در آن نيروي خلاق خويش را بازشناخت. تيشه، در اين افق باستاني، صرفا ابزاري فني نبود؛ امتدادِ دستِ انسان بود براي ورود به قلمروي آفرينش، براي دست بردن در تقديري كه هنوز به كلام درنيامده بود. هر ضربه، نه فقط زخمي بر پيكر صخره، بلكه كنشي كيهاني بود: تلاشي براي بيرون كشيدن نظم از دلِ خاموشي، فرم از دلِ بيشكلي، و معنا از دلِ ماده خام. مهدي سلحشور، مجسمهساز فقيد، در تداوم همين منطق كهن گام برداشت؛ منطقي كه ريشه در اسطوره، آيين و هستيشناسي از ديرباز تا امروز دارد. او دريافت كه اگر قرار است تجربهاي از جاودانگي ثبت شود، اين تجربه بايد در سختترين كالبد ممكن مسكن گزيند. بهزعم او بدندادن به انديشه، تنها زماني ميتواند در برابر فرسايشِ زمان مقاومت كند كه با مادهاي همپيمان شود كه خودﹾ زمان را تاب آورده است، در جهاني كه سرعت و زودگذاري به ارزش مسلط تبدل شده. سلحشور آگاهانه به سوي سنگ بازگشت؛ به سوي مرمر و گرانيت، به سوي موادي كه «نه» گفتن به «محدوديتها»ي زماني را در ذات خود دارند. در افقي كه فلسفه، جهان را در مفهوم بارِ «هستي» ميان دو كرانِ سبُكي و سنگيني وزن ميكند، سلحشور اين سنجه نامریي را از ساحتِ انتزاع به تنه سنگ كشانيده و در تنِ بيجان و لختِ آن، مفهومي از «بارِ سختي هستي» را مجسم ميكند؛ سنگ، در آثار او حاملِ رسالتي وجودي است، جايي كه سنگيني مترادفِ حضور ميشود، نشانهاي از آنكه چيزي آنقدر جدي گرفته شده كه سزاوارِ ماندگاري است و «بودن» بيوزن، تا «شدن»، جز توهمي گذرا نيست. اين ايستادگي و باربرداري سنگ، هنگامي ژرفتر ميشود كه آن را در پرتوِ جهانبيني زرتشتي و بهويژه روايتِ بندهشن بنگريم؛ جايي كه در سههزاره سومِ تاريخِ كيهاني، جهان وارد مرحله «آميختگي» ميشود: آفرينشِ مادي تحقق مييابد، بشر پديدار ميشود و اهريمن به عرصه جهان راه مييابد. از اين پس، نيكي و بدي، روشني و تاريكي، نظم و آشوب درهم ميتنند و جهان، نه كاملا مينوي است و نه تماما اهريمني؛ بلكه ميدانِ نبردي است كه در آن، هر كنش، هر انتخاب و هر آفرينش - همچون تيشهاي بر قامتِ سنگ- معنايي دوگانه و سرنوشتساز پيدا ميكند. سلحشور اين چارچوب را به جهان معاصر تعميم ميدهد، آنگاه كه «دوره آميختگي» را در عصري بازخواني ميكند كه در آن تكنولوژي، سرمايه و سرعت، مرزهاي معنا را مخدوش كردهاند و نيروهاي اهريمني ـ نه به معناي اسطورهاي ساده، بلكه بهمثابه بيشكلي، فرسودگي، جنگ و نابرابري ـ بيش از پيش فعال شدهاند؛ در اين افق، مجسمههاي او به امري فراتر از يك انتخابِ صرفا زيباييشناختي بدل ميشوند: كنشي هستيشناختي و حتي اخلاقي. او با پناهبردن به سنگ، در سنگرِ آفرينش ايستاده است؛ گويي آگاهانه جايگاه خويش را در جبههاي برگزيده كه سويه پاسدارِ فرم، معنا و پايداري را نمايندگي ميكند.در اين خوانش، اهريمن نمادِ بيشكلي و فرسودگي است؛ نيرويي كه ميكاهد، ميپوساند و معنا را تهي ميكند، در برابرِ آن، سنگ، فلز و استحكام، در سمتِ نيروهايي قرار ميگيرند كه حافظِ اقتدار، نظم و پايدارياند؛ بهمثابه قطبِ ايستادگي و صورتبخشي در برابرِ گسترشِ بيفرمي. سلحشور، آگاهانه يا ناآگاهانه، خود را در سوي ميدان ايستادگي مستقر ميكرد؛ تيشه او سلاحي بود در برابرِ سيلانِ بيمهارِ بيمعنايي و هر ضربه، تلاشي براي نجاتِ فرم از دلِ آشوب، تا سنگ، بارِ سختي هستي را بر دوش كشيده و آن را به هياتي پايدار و ديدني درآورد. آثار او را ميتوان تلاشي براي بازپسگيري ابهتِ ماده در دوراني دانست كه معنا با هر ضربه، باري از معنا بر دوش سنگ ميگذاشت؛ گويي ميخواست ثابت كند كه رنجِ بودن، تنها در تماسِ مستقيم با زمين و ماده مادر است كه اصالت مييابد. تيشه در دستان او، نه ابزاري سرد، بلكه امتدادِ انگشتانِ متفكري بود كه در پي يافتنِ قلبِ تپنده صخره، سينه سنگ را ميشكافت. همين صداقت در مواجهه با ماده بود كه او را از مرزهاي جغرافيايي فراتر برد و آثارش را در محافل بينالمللي معتبر ساخت. حضور او در سمپوزيومهاي بينالمللي ـ از چين تا خاورميانه ـ صرفا مشاركتي حرفهاي نبود؛ انتقالِ زباني كهن به افقِ جهاني معاصر بود، گويي «دوره آميختگي» را با زبانِ سنگ به ميان فرهنگها ميبرد. در سمپوزيوم بينالمللي مجسمهسازي لبنان (۲۰۱۹)، با انتخابِ مرمر صورتي بعلبكي، پيكرهاي آفريد كه مرزِ ميان جماد و ارگانيسم را مخدوش ميكرد؛ آن مارِ صورتي، با رگههايي كه به خون شبيه بود، استعارهاي از حياتي شد كه در دلِ صلبترين لايههاي زمين جريان دارد، حياتي كه درست در عصرِ آميختگي، در ميانه تضادها، خود را عريان ميكند. سلحشور بهجاي پرداختهاي سطحي، عمق تابآوري فرسايشي را بازتعريف ميكند؛ كنشي آييني كه در دستان او، گويي مناسكي از دوردستهاي تاريخ سنگي بازاحيا ميكند: رفتوبرگشتي مداوم ميان تيشه و سنگ، تا جايي كه گويي زمان، در قالبِ لمس و خراش، بر تنِ سنگ رسوب ميكند. اين پرداختِ تدريجي، نه حذفِ ماده، كه آشكارسازي جوهرِ نهانِ آن بود؛ همانگونه كه در بندهشن، جهانِ مادي از دلِ زمان و آميختگي مينوي با اهريمني سر برميآورد و معنا مييابد، در آثار سلحشور نيز فرم، از ژرفاي صبر، استمرارِ تماسِ مكررِ تيشه با تنِ سنگزاده ميشود. سنگهاي او، زير بارِ اين زمانمندي فرسايشي، گويي به آستانه تنفس ميرسند؛ سطحشان، چون پوستي كه زير دستِ زمان نفس كشيده، مخاطب را وسوسه ميكند تا با لمسِ آن، گرماي پنهاني «بارِ سختي هستي» را در ژرفناي ماده احساس كند. استعاره «بدنمندي سنگ» در آثار او به اوج ميرسد: نه سنگِ مرده، كه بدني زنده كه بارِ هستي را بر دوش گرفته و در برابرِ سيلانِ بيمعنايي مقاومت ميكند.در «درخت ايراني»، با درختي روبرو ميشويم كه براي مصون ماندن از تندبادهاي تاريخ و آشوبِ آميختگي، آگاهانه در كالبدِ سنگي خويش جاودانه شده است؛ ريشههايش در خاك سختِ هستي فرو رفته و شاخههايش، چون قامتي ايستاده زير بارِ رنجِ زمان، نمادي از زندگي مقاوم در دلِ سختي ميشود. اين همان منطقِ بندهشن است: رشدِ ارگانيك در بسترِ ماده صلب، جايي كه آميختگي نيكي و بدي، نه نابودي، كه بالندگي دوگانه را به بار ميآورد. يا در «باد و درخت»، سلحشور سبكي گريزپاي باد ـ آن نيروي اهريمني بيشكل و ناپايدار ـ را در قالبي سنگي متراكم محبوس ميكند؛ تلاشي شگرف براي اعطاي وزنِ هستيشناختي به لحظهاي كه ذاتا ميگريزد، تا سبكي ناپايدارِ عصرِ معاصر را در برابرِ سنگيني ماندگارِ فرم، به چالش بكشد. اين پيوندِ عميقِ سلحشور با زايش سنگ از زندان زمين، بيش از هر چيز يادآورِ اسطوره آنتائوس است. غولِ يوناني كه قدرتش را از تماسِ بيوقفه با خاك مادرِ گايا ميگرفت؛ هر بار كه از زمين جدا ميشد، ضعيف ميگشت و با هر همآغوشي دوباره با خاك، نيروي تازهاي به او ميبخشيد. اين تماسِ مكرر، استعارهاي كامل از «بارِ سختي هستي» است، جايي كه جهانِ مادي از آميختگي نيروهاي مينوي (خاك بارورِ اسپنتا آرميتي) با تهاجمِ اهريمني سر برميآيد. مهدي سلحشور روايتهايي خود را بنيان محكمي پنداشته، بهطوريكه خويشاوندي آنتائوس (تماس با خاك مادر) با روايت بندهشن (خاك آميخته) خاطرنشان ميكند. خاك و سنگ در روايت بندهشن، نه صرفا ماده خام، كه بستري وجودياند كه در آن، درهمتنيدگي نيكي و بدي، جوهرِ آفرينش را ميسازد: اهريمن به خاك مينوي هجوم ميبرد، آن را سخت و سنگي ميكند، اما اين سختي اهريمني، در بسترِ زمان، به پايداري اهورايي بدل ميشود ـ رشدِ گياهان از دلِ خاك آميخته، ايستادگي كوهها در برابرِ باد و باران. سلحشور، آنتائوسوار، نيروي خويش را از همين همآغوشي آييني با زمين ميگيرد؛ تيشه او، چون دستانِ آنتائوس بر خاك، نه جداكننده، كه متصلكننده است. مجسمههايش نه بر ژرفاي خاموشِ زمينِ بيجان، بلكه از رگهاي زنده آن سر برآوردهاند: سنگِ بعلبكي مرمرِ صورتي زنده با رگههاي خونمانند، گويي خاك مادرِ را بازتاب ميدهد كه حياتِ نهان را در دلِ صلابتِ سنگي پنهان كرده. در سمپوزيومهاي خاورميانه تا شرقِ دور، او اين زبانِ كهن را به جهانِ معاصر ميبرد؛ گويي هر ضربه تيشه، درآميختگي دوباره با زمين است، تلاشي براي بازسازي معنا از دلِ درهمآميختگي عصرِ ما. جايي كه تكنولوژي و سرعت، چون اهريمنِ مدرن، خاك هستي را بيشكل ميكنند. سلحشور معنا را در خلأ انتزاعي رها نميكند؛ با تيشه به بندِ سنگ ميكشدش، تا در اين عصرِ بيتكيهگاهي، پناهگاهي از ماده صلب بسازد: سنگي كه بارِ هستي را بر دوش گرفته، تنفس ميكند و به ما ميگويد كه پايداري، نه در گريز از آميختگي، كه در آغوشِ سختي آن نهفته است. سلحشور به نسل جوان آموخت كه سنگ، صبر ميطلبد؛ كه هر ضربه مسووليت دارد، چرا كه بازگشتي در كار نيست. اين همان اخلاقي است كه در عصرِ آميختگي بيش از هر زمان ضروري است: آگاهي از پيامدِ كنش، چه در هنر و چه در هستي. بايد گفت مهدي سلحشور با ايستادن در برابر صخرههاي مرمر، در حقيقت در برابر اهريمنِ هزاره سوم ايستاد؛ اهريمني كه اينبار نه با هيبت اسطورهاي، بلكه با سرعت ظاهر شده است. او با انتخاب سنگ، بر حقيقتِ صلبِ هستي تأكيد كرد و نشان داد كه حتي در دلِ آميختگي نور و ظلمت، ميتوان با وفاداري به ماده و معنا، راهي به سوي نور گشود. جسم او خاموش شد، اما تيشهاش در حافظه سنگها باقي ماند. آثارش، همچون نگهباناني خاموش، در ميدانهاي شهر و حافظه جمعي ايستادهاند و شهادت ميدهند كه در عصرِ آميختگي، هنوز ميتوان با «بارِ سختي»، شكوهِ بودن را حفظ كرد.