ادامه از صفحه اول
شهادت رهبر، آزمون سخت مردم، خواص و خبرگان
برخي پيشبيني ميكنند كه اين وضع، احتمالا شعله يك جنگ داخلي را در ايران خواهد افروخت.
منافقين هم در اين معركه خود را لايق رسيدن به قدرت ميدانستند. آنها بيش از هر كشور خارجي آماده رسيدن اين روز بودند و حتي سركرده آنان در گردهمايي نظامي خود در ۷ خردادماه ۶۸ مدعي شده بود: «نيروهاي نظامي سازمان، بايد براي شرايط مرگ [امام] خميني آماده باشند. مرگ [امام] خميني به عنوان بالاترين نقطه آمادگي در مردم ايران، براي استقبال از عمليات نظامي ما خواهد بود.»
آن روزها بين ايران و عراق حالت آتشبس حاكم بود اما در عين حال مسوولان كشور مراقب مرزهاي كشور بودند و از امنيت داخلي و خارجي ايران صيانت و در نتيجه با انتخاب آيتالله خامنهاي به جانشيني امام خميني(ره) اميد تبهكاران را به يأس مبدل كردند و همزمان سران جناحهاي سياسي از رهبري آيتالله خامنهاي حمايت و مردم بيدار سراسر كشور نيز مجالس سوگواري امام خميني(ره) را به مراسم بيعت با رهبر شهيدمان تبديل كردند و شعار ميدادند كه «اطاعت از خامنهاي اطاعت از امام است»، امروز نيز ميدان همان ميدان و صحنه همان صحنه است. در يك سوي اين ميدان غارتگران بينالمللي و غاصبان كودككش، همراه با مزدوران داخلي، ايران را صحنه جنگ قرار دادند و در اين نبرد تحميلي دومين رهبر انقلاب رشيد اسلاميمان را به شهادت رساندند. در سوي ديگر اين ميدان مردم رشيد ايران قرار دارند كه بيش از چهار دهه با چنگ و دندان از استقلال ايران و ارزشهاي ديني و ملي خويش حمايت كردند و همچنان در همين مسير مستقيم حركت ميكنند و در كنار مردم، رزمندگان سلحشوري هستند كه در دفاع از كشور و دفع تجاوز دشمن با تمام توان ميجنگند. اما در اين صحنه انتظار ميرود مجلس خبرگان رهبري در چارچوب انديشه امام خميني(ره) و آرمانهاي رهبر شهيدمان رهبر سوم انقلاب اسلامي ايران را در كوتاهترين زمان ممكن و بر مبناي صلاحيتهاي مورد نظر آنان و ويژگيهاي مندرج در قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران برگزينند تا يكبار ديگر دشمن را نااميد و دوستان را اميدوار كنند.
امريكا قاتل است، ايران زنده است
اين تحريمها، عملياتهاي تروريستي اقتصادي عليه تودههاي مردم ايران بوده، نه صرفا ابزاري براي فشار بر سياستمداران. با بستن دسترسي به دارو، غذا و فناوري حياتي، امريكا به دنبال خفه كردن ملت و وادار كردن آن به تسليم از سر استيصال بود. منطق آنان اين بود.
فشار حداكثري = تسليم و فروپاشي
اما تاريخ نشان داد كه تحريم، در ايران، سلاحي دو لبه بود. اين فشار حداكثري، ايران را مجبور به جهشهاي ناگهاني در صنايع دفاعي، هستهاي و فناوريهاي حياتي كرد. هر پيچيدگياي كه امريكا در مسير توسعه ايران ايجاد كرد، با ارادهاي پولادين و خلاقيت بومي، به فرصتي براي خودكفايي و اثبات ناتواني دشمن در شكستن اراده ملي تبديل شد. اين تحريمها، اعتراف امريكا به ناتوانياش در رويارويي مستقيم بود. آنها نتوانستند بفهمند كه در يك ملت مقاوم، معادله به شكل ديگري عمل ميكند:
فشار خارجي = اتحاد و خودكفايي داخلي
هر فشار بيشتر، تنها انسجام و عزم ملي را افزايش داد.
بخش سوم: شكست توهم برتري در جبهههاي منطقه
امپراتوري امريكا در منطقه خاورميانه، همواره برمبناي يك توهم بنا شده است: اينكه ميتواند با نيروهاي نيابتي و تهديد نظامي، نظم منطقهاي را به دلخواه خود بازنويسي كند. اما ايران، به عنوان محور مقاومت، پيوسته اين معادله را بر هم زده است. هر تلاشي براي انزواي ايران با نتايجي معكوس روبهرو شده و نفوذ استراتژيك تهران، جايگزين تلاشهاي واشنگتن براي ايجاد منطقه امن براي اسراييل شده است. حضور و نقشآفريني ايران از عراق تا سوريه، يمن و لبنان، گواه زنده اين واقعيت است كه قدرت، ديگر انحصاري و متمركز در يك پايتخت نيست. اين استراتژي شكستخورده در منطقه، بزرگترين شاهد بر پايان يافتن دوران يكهسالاري امريكا و آغاز دوران چندقطبي شدن قدرت است. معادله ژئوپليتيك منطقه براي هميشه تغيير كرده است.
نفوذ سنتي امريكا- نفوذ مقاومت مبتني بر مردمي
اين شكست، اعترافي عملي به ناتواني در كنترل سرنوشت ملتهايي است كه اراده آزادي دارند.
در آخر: تنها راه مقابله و زنده بودن ابدي
عملكرد امريكا در برابر ايران، چيزي جز جنايت سازمان يافته در پوشش سياست خارجي نبوده است. اين كشور، رفتاري جز سگي ولگرد ندارد كه اگر گرسنه بماند (منافعش به خطر بيفتد)، به هر سو پاچه ميگيرد. تنها پاسخ منطقي و موثر به اين نوع رفتار غريزي، نه توسل به مذاكره با توهم خوشبيني، بلكه عقيمسازي استراتژيك و قطع كامل پتانسيل مداخله است. ايران زنده است، زيرا ياد گرفته است كه چگونه در برابر قاتلان بايستد و چگونه هر زخم را به زرهي مستحكمتر تبديل كند. زنده بودن، در اين بستر، به معناي رشد در دل توفان و تبديل تهديد به فرصت است. توهم برتري قدرت امريكا در برابر اراده پولادين ايران، هر روز بيش از پيش در حال متلاشي شدن است. تاريخ قضاوت خواهد كرد و اين جمله را ثبت ميكند. امريكا، با تمامي جنايتهايش، نتوانست ايران را بكشد. ايران نه تنها زنده ماند، بلكه قويتر، آگاهتر و مقاومتر از هميشه قد برافراشت.
معادله نهايي اين است: ايران زنده است == توهم برتري امريكا مرده است.
كارشناس ارشد حقوق كيفري و جرمشناسي
هيچ فيلمي زيبا نيست وقتي كودكان وطنم ميميرند
در «Paths of Glory» استنلي كوبريك، جنگ نه صحنهاي از قهرماني، كه صحنهاي از حماقت و بيرحمي ساختار قدرت است. سربازاني كه قرباني جاهطلبي فرماندهان ميشوند، برايم يادآور مردمانياند كه قرباني تصميمهاي سياستمداراني ميشوند كه هرگز بوي باروت را از نزديك حس نكردهاند. جنگ، براي آنان نقشهاي روي ميز است؛ براي مردم، كابوسي در كوچه و خانه.
در «Apocalypse Now»، جنون جنگ چنان عريان است كه مرز ميان تمدن و توحش فرو ميريزد. سالها درباره استعارههاي اين فيلم نوشتهام، درباره سفر به دل تاريكي. امروز حس ميكنم آن تاريكي ديگر استعاره نيست؛ واقعي است، جاري است و در اخبار هر روزه تكرار ميشود.
و چگونه ميتوان از «The Thin Red Line» سخن نگفت؟ فيلمي كه نشان ميدهد طبيعت با آن همه زيبايي، در برابر جنون انسان خاموش و حيران ميماند. درختان و علفزارها شاهد قتلند، بيآنكه بتوانند فرياد بزنند. همانگونه كه امروز بسياري در جهان، شاهدند اما سكوت كردهاند.
در سينماي خاورميانه نيز، بارها جنگ چهره بيپرده خود را نشان داده است. «Waltz with Bashir» با كاوش در حافظه و عذاب وجدان، نشان ميدهد كه حتي سالها پس از پايان يك جنگ، كابوس آن پايان نمييابد. يا «Persepolis» كه از خلال خاطرات يك دختر نوجوان نشان ميدهد چگونه سياست و جنگ، زندگي خصوصي را درهم ميشكند. من كه سالها كوشيدهام پلي باشم ميان فرهنگها، امروز در كشوري نشستهام كه نامش در خبرها كنار بمباران وطنم ميآيد. اين تناقض، مرا بيخواب كرده است. گاه حس ميكنم ديوانه شدهام؛ ميان دو جغرافيا معلقم، ميان عشقي عميق به سينما و زخمي عميقتر به وطن. آيا ميتوان همزمان عاشق هنر بود و شاهد ويراني خانهات؟ آيا ميتوان از زيبايي يك فيلم نوشت وقتي تصاوير واقعي از هر فيلمي هولناكترند؟
اما شايد پاسخ همين باشد: سينماي ضدجنگ، نه براي فرار از واقعيت كه براي ايستادن در برابر آن است. اين فيلمها به ما يادآوري ميكنند كه جنگ هرگز شكوه ندارد؛ كه پشت هر شعار پرطمطراق، جنازهاي خوابيده و پشت هر «پيروزي» مادري سياهپوش ايستاده است.
امروز من بيش از هر زمان ديگري ميفهمم چرا بايد درباره اين فيلمها نوشت. نه به عنوان منتقدي خونسرد، بلكه به عنوان انساني زخمي. اگر جنگ انسان را به عدد تبديل ميكند، سينما دوباره به او چهره ميدهد. اگر سياست مرگ را به آمار بدل ميكند، هنر آن را به اشك بدل ميكند.
من هنوز عاشق سينما هستم؛ حتي اگر امروز بگويم هيچ چيز برايم ارزشي ندارد. شايد همين عشق است كه اجازه ميدهد در دل اين تاريكي، هنوز به تصويرهايي ايمان داشته باشم كه حقيقت را فرياد ميزنند. تصوير كودكاني كه نبايد ميمردند. تصوير مادري كه نبايد داغ ميديد. تصوير وطني كه نبايد به خاك و خون كشيده ميشد.
و من در اين سوي جهان، تنها ميتوانم بنويسم. بنويسم تا فراموش نشود. بنويسم تا در برابر عادي شدن فاجعه بايستم. بنويسم تا بگويم جنگ در هر كجا و به هر نامي، پليد است و هيچ فيلمي، هر چقدر هم بزرگ، نميتواند از واقعيت مرگ يك كودك دردناكتر باشد.
فيلمساز، نويسنده و منتقد سينمايي و عضو فدراسيون جهاني منتقدان فيلم Fipresci
تفكر رهبر انقلاب درباره هنر، خاصه سينما
بدينسان، هنر در انديشه ايشان نه ابزار تزييني نظام سياسي، كه يكي از اركان شكلگيري «تمدن نوين ايران اسلامي» بود. او باور داشت تمدن، پيش از آنكه در سنگ و فولاد و فناوري متجلي شود، در جان انسانها و در افقهاي معنايي آنان شكل ميگيرد؛ سينما، به عنوان زبان نافذ عصر جديد، ميتواند در اين شكلگيري سهمي تعيينكننده داشته باشد. اگر اين ظرفيت به درستي فهم و شكوفا شود، سينماي ايران قادر خواهد بود روايتي جهاني از تجربه ايراني و ايمان اسلامي عرضه كند؛ روايتي كه نه در حصار جغرافيا بماند و نه در تقليد از الگوهاي مسلط حل شود، بلكه با تكيه بر هويت خويش، در سپهر فرهنگ جهاني حضور يابد.