روايتي از روزهاي پايان سال
نوروزِ اشكها و لبخندها
بنفشه سامگيس
شنبه شب، 23 اسفند، پانزدهمين روز جنگ، مردي كه ايستگاه متروي«سهروردي» سوار شد و كنار من نشست، تيك عصبي شديد داشت و زانوي راستش از شدت اضطراب ميلرزيد. يك كيسه پلاستيكي دستش بود كه جلوي پايش گذاشت كف مترو. چند تا پرتقال و دو قوطي پنير و يك ماست يك كيلويي و يك جعبه خرما توي كيسه بود؛ همگي از اقلامي كه ميشد با كالابرگ بخري. مرد، لاغر بود و يك شلوار و كاپشن و پيراهن خيلي معمولي به تن داشت. صورتش را كه نگاه ميكردي و آن سكوت غمانگيزي را كه مثل پردهاي پهن، روي نگاهش نشسته بود، ناخوداگاه سر پايين ميانداختي . ميدانستم كه براي همين چند قلمي كه توي كيسه دارد، حداقل دو سوم مبلغ كالابرگ يك ماههاش را خرج كرده است. مرد، متوجه نگاهم به كيسهاش شد. من هم نگاهش كردم و لبخندي زدم. مرد هم لبخند زد و گفت: «نبايد خجالت بكشيم. وضع همهمون مثل همه. هم من، هم شما، هم اين آقايي كه روبرومون نشسته، هيچ كدوم نميدونيم براي زنده موندن و فرار از بمب و موشك، چقدر فرصت داريم.»
مشابه اين حرف را روزهاي اول جنگ از مرد ديگري در مترو شنيده بودم؛ مردي كه گفت حُسن جنگ اين است كه تبعيض فقير و غني را از بين ميبرد و همه، به نسبت مساوي زير آوار مرگ از جنگ، گير ميافتند. اين 17 روز، آنقدر تصاوير عجيب رنگ گرفته از جنگ ديدم كه گاهي فكر ميكنم نكند بعد از جنگ، دلم براي جاي خالي اين تصاوير تنگ شود و از اين فكر و از اين دلتنگي احتمالي، ميترسم. ترسم، ترس از اين دلتنگي و اصلا خود اين دلتنگي، خيلي موهوم نيست. تماشاي خشونت، تماشاي مرگ، تماشاي ويراني، تماشاي آدمهاي بيگناهي كه هيچ قسمتي از پياز نيستند ولي سراسيمه، وسط خيابان ميدوند كه بمب و موشك توي سرشان نخورد، اعتيادآور است. اين را همه رزمندههايي كه از جنگ 8 ساله، سالم برگشتند هم، ميگفتند. يك بار از يكيشان پرسيدم كه آيا وقتي خط مقدم جبهه را رها ميكرد و به خانه برميگشت حال بهتري داشت يا وقتي پيش دوستانش بود و زير باران گلوله و خمپاره و توپي كه از جبهه عراقيها به سرشان ميريخت؟ و رزمنده جواب داد كه هنوز، بعد از اين همه سال كه از جنگ 8 ساله گذشته، در تنهايي و خلوتش، براي آن روزهاي رفاقت و براي آن رفاقت نابي كه زير باران مرگ شكل گرفت، اشك ميريزد و دلش تنگ ميشود. و حالا نكند كه من هم بعد از رخ در رخ شدن با اين همه آوار در اين روزها و هفتهها؛ آوار ميدان انقلاب و آوار پشت ساختمان رونيكا و آوار خيابان فرجام و آوار ميدان نيلوفر و آوار مجتمع اركيده و آوار درمانگاه صفاييان و آوار دور پارك صدف، آن همه آوار، تماشاي آن همه خردهريز زندگيها كه پَرهاش از زير آوار بيرون مانده بود و بقيهاش، نيست شده بود، آن همه اشك و ترسي كه در چشم آدمها ميدويد و آدمها، چه مرد و چه زن، از آشكار شدن اندوه و ترسشان جلوي چشم غريبههايي هم سرنوشت، خجالت نميكشيدند، دلم تنگ بشود؟ اين دو هفته، شبها كه از متروي توحيد ميآيم كه ايستگاه تئاترشهر خط عوض كنم، به سالن فروش بليت هم سرك ميكشم تا مردان بيخانماني كه اين شبهاي سرد و پر از ترس و صداي انفجار، به ايستگاه مترو پناه آوردهاند را ببينم و حال و احوالي با هم داشته باشيم. سالن فروش بليت متروي تئاتر شهر، بزرگ است و كنار سالن، يك اتاقك پليس است. شب دوم جنگ، وقتي به سالن اصلي آمدم كه سري به خيابان بزنم و شب شهر جنگزده را ببينم، ديدم كه چند مرد با لباسهاي بهشدت مندرس ولي تميز، مشغول پهن كردن موكت بزرگي كف زمين سالن اصلي و كمي دورتر از اتاقك پليسند. بعد از يك ساعت كه به سالن اصلي برگشتم تا به سكوي مترو بروم، مردها، روي موكت و كنار كيسههاي پلاستيكي كوچكي پر از آت و آشغال زندگيشان، دراز كشيده بودند و بر سر اينكه هر كدام، كدام طرف موكت باشد با هم بحث ميكردند. دندانهاي ريخته و دهانهاي كج و معوج و صورتهاي چروكيده و لاغر و پاي چشمهاي گود رفتهشان، داد ميزد كه در ايام عادي، شغلي جز جمع كردن ضايعات ندارند و قوت غالبشان، دود مواد است و سقفي بر سرشان نيست جز آسماني كه به فراخور تغييرات زمان، از آبي به كبود و خاكستري و ارغواني رنگ ميبازد. به پليسي كه در سالن اصلي راه ميرفت گفتم: «اين آقايون ميتونن اينجا باشن؟» پليس، نگاهشان كرد و گفت: «آره، تا صبح ميمونن.»
اكبر، از اين بيخانمانها نترستر بود. اكبر، بساطي از خردهريز توي پيادهرو جلوي پارك دانشجو داشت و همان جا ميخوابيد و همان جا كاسبي ميكرد و همان جا، روز و شبي كه بر اين تكه از شهر ميگذشت را نظاره ميكرد. اكبر، از كهنه سربازهاي جنگ 8 ساله بود و محل خدمتش، ارتفاعات سومار در منطقه كردستان. در بساط اكبر، همه چيز پيدا ميشد؛ از در قوري تا ليوان بلور تا سبد پلاستيكي و همه هم براي فروش. يك پيت حلبي داشت پر از آتش و در حكم بخاري و سماور و اجاق. كافي بود يك ساعت همكلامش شوي؛ سريع رفيق ميشد و از قوري پنهان كرده در بساطش، برايت چاي ميريخت و تعارفت ميكرد كه روي صندلي شكستهاش كنار پيت حلبي بنشيني و گرم شوي. اين شبهاي جنگ كه دم عيد شد، اكبر چندتا تنگ بلور و يك تشت پلاستيكي توي پيادهرو گذاشت و همه را پر كرد از ماهي قرمز. يكشنبه شب، شب نهم جنگ كه رفتم به اكبر سر بزنم، ميگفت حتي يك دانه ماهي قرمز نفروخته ولي اعتقاد داشت عجيب و قرص كه تا آخر اسفند، همه ماهيهايش را ميفروشد. يكشنبه بعدش، شب شانزدهم جنگ، ماهيها، گيج از بوي باروت و صداي انفجاري كه حريم گوشهاي تئاتر شهر را هم ميشكست، توي تشت پلاستيكي و تنگهاي بلور، وول ميخوردند و اكبر ميگفت در اين شبهاي خلوت كه پرندههاي پارك هم از ترس انفجار از شهر كوچ كردهاند، تنها همدمش همين ماهيها هستند.
سيلي تنهايي در اين شبهاي جنگ، درد بيشتري دارد وقتي در پيلهاي انفرادي، روبهروي خودت مينشيني تا ببيني ميانهات با واقعيت جنگي و مرگي كه نميخواستي چطور است. دو شب قبل، شب كه نه، بامداد دوشنبه، 10 دقيقه به 3 بود كه كنار خانهمان موشك خورد. خواب بودم كه صداي انفجار، كل خانه را لرزاند. وقتي از جا پريدم، مثل همه شبها و روزهايي كه در اين دو هفته با صداي انفجار از جا پريدم و لرزيدم، اول تپيدن قلبم را شنيدم كه مثل مجنوني مهارنشدني، خودش را به در و ديوار ميكوبيد براي پيدا كردن راه خلاص مثل آدمي كه زير آوار مانده و دنبال جرعهاي هوا، كمك ميخواهد. بند كولهپشتيام هنوز دور مچ دستم بود و فقط به سقف نگاه كردم كه اگر بتركد، دقيقا از كدام نقطه و با چه حجمي روي سرم ميريزد. مقياس كوچكتر از ثانيه نميشناسم. در اين 17 روز، تمام لحظاتي كه در خيابان يا خانه يا تحريريه روزنامه بودهام، اعتمادم به لحظات پشت سر ثانيهها را از دست دادهام. اينكه آيا ثانيهاي بعد، زندهام، زير آوارم، تكه پاره شدهام، سالمم، از خانهام چيزي مانده، بايد تكههاي زندگيام را از زير آوار بيرون بكشم؟
ساعتهاي اول روز شنبه 9 اسفند و بعد از اولين حملهها، وقتي گروه خبرنگاران سلامت درباره ضرورت درست كردن كولهپشتي نجات هشدار ميداد، جدي نگرفتم. شب دوم، وقتي خبر حمله موشكي به محوطه بازار تهران را شنيدم و براي كاخ گلستانم كه ارسيها و شيشهها و گره چينيهايش بر اثر موج انفجار شكسته بود، گريه كردم، كولهپشتي نجات درست كردم و چه سخت بود. چه سخت بود درست كردن اين كولهپشتي كه بوي برنگشتن و فرار و جا گذاشتن زندگي و به در بردن جان ميداد. يك بلوز و يك شلوار، يك بسته دستمال كاغذي، يك بسته بيسكويیت، يك بطري آب، چند عدد انجير خشك، شارژر موبايل، دفتر يادداشت و خودكار، چند تكه چسب زخم و باند و گاز استريل، يك چاقوي چندكاره و يك چراغقوه. همينها. اين، همه زندگي من بود؟ 50 سال زندگي كني و به وقت فرار، همينها را دنبال خودت بكشاني؟
عكسهاي محسن رضايي، عكاس ايرنا را ميبينم. محسن، عصر دوشنبه كه مجتمع مسكوني خيابان فرجام موشك خورد، رفت براي عكاسي. علاوه بر عكسهايي كه از آوار به جا مانده از مجتمع مسكوني و خانه و زندگي پودر شده مردم گرفت، عكسهايي دارد از آدمهاي زندهاي كه از زير آوار بيرون كشيده شدهاند. آدمهايي با لباسهاي خاكي و موهاي ژوليده و نگاههاي مات به ويرانهاي كه از زندگيشان باقي مانده. من در اين 17 روز، همين طوري زندگي كردهام، شمارش ثانيهها و ترس از ثانيه بعد كه مثلا، الان كه دارم زير كتري را روشن ميكنم براي آب جوش، موشك ميزند، الان كه دارم وسايلم را جابهجا ميكنم، موشك ميزند، الان كه ميخواهم بروم قبض تلفن را پرداخت كنم، موشك ميزند، الان ميزند، الان ميزند...
آدمها در جنگ لاغر ميشوند. لاغر ميشوند چون محتاط و با ترس سراغ اندوختههاي خوراكيشان ميروند و مبادايي دارند براي آن وقتي كه چيزي براي خوردن پيدا نشود و بايد با هرچه در خانه هست، زنده بمانند و پس، كمتر و كمتر ميخورند. اين وقت سال، به روال هميشه، بايد دست مردم را پر ميديدم از كيسههاي خريد عيد، از همان خرت و پرتي از لباس و كفش و جوراب و زيرپوش كه هر كسي به وسع جيبش ميخرد ولي اين دو هفته، اين روزهاي قبل از عيد، خيلي از مسافراني كه سوار مترو شدند، يك كيسه كوچك داشتند پر از بسته ماكاروني و نخود يا لوبيا و سويا و بيسكويیت؛ چيزهايي كه در علم مديريت بحران، جيره غذايي ضروري و فاسدنشدني محسوب ميشود. الان بايد جلوي تمام ماهيفروشيها و بقاليها و نانواييها و گلفروشيها، پر بود از بشقاب سبزه و تنگ ماهي قرمز و ظرفهاي سمنو و گلدان پامچال زرد و قرمز و صورتي و سفيد و خيابانهاي تهران، از ترافيك جوري به خفقان ميرسيد كه به عيد و نوروز و اين هولزدنهاي بيدليل مردم فحش ميدادي. هر سال، اين موقعها وقت اين چيزها بود. الان، تمام سمنوفروشهاي بازار تجريش تعطيلند. كركره تمام گلفروشيها پايين است و پيادهرو جلوي مغازهشان، خالي از حتي بگو يك برگ خشكيده. اگر كسي انقدر دل داشته كه كنج خانهاش، يك مشت عدس و ماش توي بشقاب ريخته باشد، سبزهاش حالا به بار نشسته وگرنه، در خيابانهايي كه از شدت موشك باران، پر از تاول شده و از هرگوشه شهر، دودي از انفجار جديد به هوا ميرود و همه كوچهها، خاطرهاي از آوار جنگ دارند، بشقاب سبزه و تنگ ماهي قرمز و گلدان پامچال كيلويي چند؟
خانهام شده مثل سمساري. تمام تابلوها را از ديوار برداشتم و كنار مجسمهها، كف زمين خواباندم، ميزهاي منبت را از جلوي پنجرهها كنار كشيدم و گليمهايم را لوله كردهام و حصير پشت پنجرههاي چسب خورده را باز كردهام و گلدانهايم را دور از پنجره گذاشتهام. گاهي كه ميخواستم درباره درهم ريختگي خانهام براي كسي تعريف كنم، ميگفتم: «بايد اين خونه خمپاره خورده رو جمع و جور كنم» و اگر ميخواستم اصرار بيدليلي براي يك وضعيت خراب را مسخره كنم، ميگفتم «چنان ميگه انگار جنگه» حالا، هم جنگ است و هم، جرات ندارم وضع خانهام را با شرايطي مشابه بعد از خمپاره خوردن مطابقت بدهم. دو روز قبل، پاكت سيگار خالي، اين طرف افتاده بود و پوست خشك شده پرتقال، آن طرف و بشقاب پر از خرده نان، يك طرف فراموش شده بود. كيسه زباله را برداشتم و در سكوت مرگآور خانه، آشغالهاي كف زمين را جمع كردم و گوشم به آسمان بود كه كي، پر ميشود از صداي جنگندهاي كه بر خانه كدام بدبختي ميخواهد بمب و موشكش را فرو بريزد. پشت صندليها و خيلي دورتر از پنجرهها، كنجي درست كردهام براي لپتاب و همان جا، يك ظرف باميه دارم و چند دستمال كاغذي و دو، سه قوطي كبريت. توي خانه، هر جا ميروم، چه توي آشپزخانه و چه توي راهرو و چه پاي تلفن و چه موقع درست كردن نسكافه و چه موقع ظرف شستن، كولهپشتي نجاتم به كولم آويزان است و شبها، بند كوله را به دور مچ دستم مياندازم و ميخوابم. همين حالا، غروب دوشنبه 25 اسفند 1404، ميدانم كه عادت چند سالهام براي كافهگردي در آخرين ساعات سال كهنه را امسال انجام نميدهم و اگر، اگر تا آخرين ساعتهاي سال 1404، زنده مانده باشم، بدون هفتسين، بدون سبزه و سمنو و ظرفهاي بلوري كوچكي كه با حبه سير و شاخههاي سماق و سكههاي يك توماني و سركه پرشان ميكردم، سال را با تصاويري از آوار جنگ پشت چشمهايم، تمام ميكنم.