• 1405 يکشنبه 26 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6287 -
  • 1404 سه‌شنبه 26 اسفند

براي دختران ميناب

محمدمتين معصومي

شنبه همه در خيابان بودند، زماني كه اولين صداي انفجار در كشور شنيده شد، مردم در تكاپو بودند، خيابان‌ها قفل شدند، ماشين‌ها امكان حركت كردن را نداشتند، برخي مردم از ماشين پياده شده بودند و مي‌دويدند. هيچ‌كس در حال خودش نبود، كسي حواسش به كناري‌اش در خيابان نبود، هر كس به ديگري برخورد مي‌كرد و بدون عذرخواهي كردن، سراسيمه به دويدن خود ادامه مي‌داد. هر كس نگران چيزي بود، يكي نگران پدرش، يكي نگران مادرش، يكي نگران خواهرش و يكي نگران فرزندش.
ميناب!!!
كمتر از يك ماه پيش كمتر ايراني‌اي در سراسر دنيا پيدا مي‌شد كه اين مكان را بشناسد يا اسم اين شهر به گوشش خورده باشد؛ اما امروز، يك دنيا اين شهر را مي‌شناسد و اگر يك دنيا براي اين شهر اشك بريزد كم است. 
9 اسفند، 168 مادر مينابي بدون اينكه بدانند براي آخرين بار كوله‌پشتي‌هاي دخترها و پسرانشان را آماده كردند، آخرين لقمه‌هاي زنگ تفريح را در كيف بچه‌هاي دبستاني خود قرار دادند، بدون اينكه بدانند لباس را تن فرزندانشان كردند، بدون اينكه بدانند براي آخرين بار موهاي سرشان را شانه كردند، بدون اينكه بدانند آنها را در آغوش خود گرفتند و بدون اينكه بدانند آنها را راهي مدرسه كردند و به جاي امن هر بچه دبستاني‌اي رساندند. هيچ مادري فكرش را نمي‌كرد قرار است آخرين خداحافظي‌اش را با فرزندش داشته باشد. هيچ مادري به دنبال اين نبود كه بچه‌اش را شنبه اول هفته به مدرسه نبرد؛ برخي مادرها و دانش‌آموزان بودند براي اينكه زودتر به مدرسه و كلاس درس برسند مسير خانه تا مدرسه را دويدند تا مبادا با تاخير حاضر شوند. زنگ اول معلم‌هاي مدرسه با شور و اشتياق براي بچه‌ها درس را توضيح مي‌دادند، تلاش مي‌كردند تا اين بچه‌هاي هفت، هشت ساله درس‌ها را ياد بگيرند. تلاش مي‌كردند تا آن بچه‌هايي كه كمي سر به هوا‌تر هستند به درس توجه كنند و درنهايت تلاش مي‎كردند كه مدرسه را براي بچه‌ها جاي امن و لذت‌بخشي تبديل كنند. دانش‌آموزان سر كلاس‌هايشان بودند، زنگِ اول خودشان را گذرانده بودند و نمي‌دانستند كه قرار است اين آخرين زنگ درسي‌اي باشد كه در آن مي‌نشينند و به حرف‌هاي معلم گوش مي‌دهند. «يك‌سري از بچه‌ها تصور مي‌كردند زنگ تفريح بريم و دنبال همديگه كنيم، يك‌سري تصور مي‌كردند كه زنگ تفريح بريم و لقمه‌هايي كه مامان گذاشته هست رو بخوريم و يك‌سري ديگه از بچه‌هايي كه قلدرهاي كلاس بودند با خودشان مي‌گفتند؛ زنگ تفريح بريم لقمه‌هاي بچه‌ها رو ازشون بگيريم.» بچه‌هاي درسخوان منتظر اين بودند كه زنگ دومشان برسد و به كلاس ديگر گوش بدهند. برخي ديگر از بچه‌ها هم كه مثل هميشه فقط لحظه‌شماري مي‌كردند تا مدرسه تمام شود و به خانه پيش مادرشان بروند تا شايد مادرشان آن غذايي را درست كرده باشد كه آنها علاقه دارند. هيچ كدام از فكر و تصوراتي كه دانش‌آموزان و معلمان در ذهن خودشان داشتند، به حقيقت تبديل نشد. هيچ بچه‌اي زنگ تفريح را نديد، هيچ بچه‌اي زنگ دوم كلاسش را نديد، هيچ بچه‌اي به خانه‌اش نرسيد تا غذاي خوشمزه مادرش را بخورد و هيچ معلمي بيشتر از يك زنگ به بچه‌ها درس نداد. 
صداي انفجار بچه‌هاي دبستاني را ترساند، صداي انفجار بچه‌هاي دبستاني را پر پر كرد و صداي انفجار بچه‌هاي دبستاني را به آسمان‌ها برد. تعدادي از دانش‌آموزان كه زنده مانده بودند نمي‌دانستند خوشحال از اين باشند كه خود زنده مانده‌اند يا ناراحت از بلايي باشند كه بر سر دوستان و معلمان و مدرسه‌شان آمده است. اصلا خيلي از بچه‌ها نمي‌دانستند كه بايد حس‌شان چه باشد. مگر بچه‌هاي دبستاني هفت، هشت ساله چيزي از بمب و جنگ و انفجار مي‌دانند. آنها حتي فكر مي‌كردند كه دوستانشان خوابيده‌اند و سعي مي‌كردند از خواب بيدارشان كنند تا باهم به زنگ تفريح بروند. 
كم‌كم صداي انفجارها به گوش مينابي‌ها رسيد؛ حال همه فهميده بودند خبرهايي است و به شهرشان حمله شده است؛ اما هيچ مادري فكرش را نمي‌كرد كه به مدرسه فرزندانش شليك مستقيم كنند!!! 
آري، درست است. مستقيم شليك كردند! آن هم نه يك بار، بلكه دو بار؛ با موشك‌هاي امريكايي به يك مدرسه ابتدايي شليك كردند. 
صداي انفجار دوم را بچه‌ها نشنيدند، ديگر بچه‌ها هم‌كلاسي‌هايشان را كه فكر مي‌كردند خوابند، نديدند، ديگر بچه‌ها معلم‌هاي خودشان را موقع انفجار پيدا نكردند، ديگر بچه‌ها كلاس‌هاي درسي‌شان را نديدند. اين بچه‌هاي كوچك ديگر چيزي را نتوانستند در اين جهان ببينند. ديگر كسي در اين مدرسه نبود كه بخواهد چيزي را ببيند. نه آن دانش‌آموزي كه منتظر زنگ تفريح و بازي بود، نه آن دانش‌آموزي كه منتظر زنگ دوم كلاسش بود، نه آن دانش‌آموزي كه قلدر كلاس بود و نه آن معلمي كه تا آخرين لحظه، قبل از نجات خودش مي‌خواست بچه‌هايش را از مدرسه نجات بدهد. 
حالِ مادران بعد از ديدن اينكه ديگر فرزندشان را نمي‌بينند قابل درك نيست، احساسِ مادران بعد از اينكه ديدند، فرزندشان مثل گل پرپر شده است و نمي‌دانند چه كنند، قابل تصور نيست. آنها نمي‌دانند با اين درد بي‌پايانِ از دست دادن چه كنند. آنها وارثان بزرگ‌ترين غم دنيا هستند. 
صحبت‌هايي كه از امدادگران شنيده مي‌شود، عكس‌هايي كه از اين اتفاق ديده مي‌شود و فيلم‌هايي كه مشاهده مي‌شود، فقط بيانگر دو چيز است؛ اول قهرمان بودن اين گل‌هاي پرپر شده و معلمانشان كه تا آخرين لحظه نمي‌خواستند از هم ديگر جدا شوند و خود را سپر ديگري كرده بوند تا شايد يك بچه دبستاني از اين مصيبت رها شود و دوم بيانگر رذالت و شيطان‌صفت بودن كساني است كه نه يك بار بلكه دو بار به اين «مدرسه» حمله كردند و در توجيه آن با خنده مي‌گويند امريكا كه غيرنظامي نمي‌زند، يا نه اين را خود ايران شليك كرده است يا دهانشان را باز مي‌كنند و به راحتي مي‌گويند خب اشتباه بوده است و پيش مي‌آيد. نه اشتباهي بوده است و نه چيز ديگري. دشمن عامدانه دو بار به مدرسه دختران و پسران اين سرزمين شليك كرده و الان به دنبال سفيدشويي اين غلط بزرگشان هستند كه فقط از سر خودشان باز كنند و گردن اين و آن بيندازند و مثل هميشه كساني اين حرف‌ها را بشنوند و بگويند حق با كساني است كه مدرسه فرزندانمان را دو بار هدف قرار داده‌اند. 
مدعيان حقوق بشر حال دشمن‌ترين مدافعان حقوق بشر شده‌اند.
رييس كميته دانشجويان 

 

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون