• 1405 يکشنبه 26 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6287 -
  • 1404 سه‌شنبه 26 اسفند

مي‌خواهم در قلب ايران بمانم

فاطمه جامي

سال 1401 بود كه براي نخستين‌بار از محيط مدرسه پا به دانشگاه علامه طباطبايي تهران گذاشتم آن‌هم درست وسط شلوغي‌ها. در آن روزها در دانشگاه هر روز داستان جديدي به‌پا بود و من به عنوان دختركي از شهري كوچك با فانتزي‌هاي زيادي از محيط درس و دانشگاه در نخستين روزها با فروپاشي تمام تصوراتم مواجه شدم. حالا در آن بحبوحه من شبيه آليس در سرزمين عجايب بودم و ديگر نمي‌دانستم درست چيست، غلط كدام است؟ از هر طرف تحت فشار و محاصره بودم. انگار با نوعي تفتيش عقايد و بازجويي دانشجويي مواجه بودم كه از خط فكري‌ام مي‌پرسيدند و اينكه كدام طرفي هستي و با ما هستي يا آنها و‌... . از همان روزها آشوبي در ذهنم به پا شد و مرتب از خودم مي‌پرسيدم جواب اين سوال چيست؟ من بايد كدام طرفي باشم؟ حق با كدام طرف است؟ آيا اصلا مجبورم در سمتي بايستم؟ من اما به هر سو كه نگاه مي‌كردم سمتي براي خودم نمي‌ديدم. دلم هم براي آن بسيجي شهيد مي‌سوزد و هم براي آن دخترك بي‌گناه. من از آن روزها تا امروز و در تلاطم‌هاي سال 1404، سالي كه مملو از داغ‌هاي ماندگار است، تكليفم چيست؟ من كه هم مطالبه و نقد اقتصادي و اجتماعي دارم و هم جانم را براي يك وجب خاك وطنم مي‌دهم، چيست و واقعا من كدام طرفي‌ام؟  قبل از جنگ بود كه با يكي از دوستان مشغول همين صحبت‌ها بودم و به اين نتيجه رسيدم كه من خود را متعلق به اين‌سو و آن‌سو نمي‌دام و سمت و رنگ ديگري دارم. واقعيت آن است در روزگاري كه خيلي‌ها از ادامه نااميد شده‌اند؛ بعضي قهر كرده‌اند، برخي خسته‌اند و تعدادي هم تنها تماشاچي‌اند، من ترجيح داده‌ام وسط بايستم. نه بيرونِ گود، نه با بلندگو در دست و شعارهاي پرخاشگرانه و نه چشم‌وگوش بسته، در صفِ تاييد و تعظيم. مشكل اين بود كه آن روزها «وسط بودن» برچسبي تحقيرآميز بود و به امثال من وسط‌‌‌‌باز مي‌گفتند. انگار اگر وسط باشي، بي‌موضعي، فرصت‌طلبي يا حتي متعلق به حزب باد. انگار اگر همه ‌چيز را سياه يا سفيد مطلق نبيني، مي‌خواهي با همه خوب باشي و در عين حال هيچ‌ كس را ناراحت نكني. اما مختصات زيست امروز ما مفهوم «وسط» را بازتعريف كرده است. «ميانه‌روي» ديگر مفهوم ناشايستي نيست، وسط جاي وطن است كه همه را در آغوش مي‌گيرد، از خودحق‌پنداران دوطرف گرفته تا دورشدگان از طرفين؛ جايي كه نه اسير مخالفت‌هاي كوركورانه مي‌شوي و نه گرفتار تقدس‌گرايي افراطي. وسط، يعني ترديد كردن، سنجيدن، جست‌وجو كردن براي راهي كه نه كاستي‌ها را انكار مي‌كند و نه همه‌ چيز را سياهي و تلخي مي‌بيند، من به اينجا تعلق و باور دارم. وسط اين صداهاي بلند و گوشخراش، جايي است كه بسياري از آدم‌ها مي‌توانند هم نقد كنند، هم بسازند، هم اميد داشته باشند و هم واقع‌بين باشند. من مي‌خواهم از فرصت‌هاي حداقلي، استفاده حداكثري كنم. نه از سر رضايت يا بي‌تفاوتي، بلكه از سر مسووليت، چون همه محكوم به زندگي و شنيدن صدا، حرف‌ها و دغدغه همديگر هستيم. آن هم نه از سر بغض و دشمن‌انگاري يكديگر. ايستادن در وسط بازي يعني نه گفتن به تماشاچي بودن، يعني اميد و باور به تغيير، حتي در شرايط سخت حتي اگر تنها به اندازه يك قدم كوچك روبه‌جلو باشد. راستش را بگويم از وقتي محسن چاووشي در يادداشتي به اين مفهوم پرداخت، من هم بالاخره جرات اين را به دست آوردم كه اين حرف‌ها را بگويم. بله، آقاي چاووشي من هم ترجيحم اين است كه در همين وسط بايستم و بميرم. درست در قلبِ وطنم، وسط مدرسه ميناب، وسط خانه‌هايي كه سفره‌هايشان كوچك شده، وسط صداي اذان در حياط مسجدهاي فرو ريخته و وسط خيابان‌هاي شهرم با كافه‌ها و مردماني بي‌نظير از هر رنگ و با هر لباس.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون