درباره فيلم «لكلكها پرواز ميكنند» و مواجهه دوباره با حقيقتي تلخ
زبان مشترك انسانها
حسن تهراني
براي من كه اين روزها وطنم ايران در معرض هجوم بيگانگان خونخوار قرار گرفته، تماشاي فيلمي چون «The Cranes Are Flying» لكلكها پرواز ميكنند، تنها بازگشت به يك اثر سينمايي نيست، بلكه مواجههاي دوباره با حقيقتي تلخ و انساني است؛ اينكه جنگ، پيش از آنكه مرزها را جابهجا كند، خانهها را ويران ميكند و پيش از آنكه شهرها را بسوزاند، عشقها را به خاكستر بدل ميسازد. اين فيلم، ساخته درخشان Mikhail Kalatozov، نه فقط روايتي از جنگ جهاني دوم، بلكه سوگنامهاي براي انسان است؛ براي انسانِ عاشق، انسانِ بيپناه و انساني كه در ميان هياهوي گلولهها، چيزي از خود را براي هميشه از دست ميدهد.
«لكلكها پرواز ميكنند» در سال ۱۹۵۷ ساخته شد، در دورهاي كه سينماي شوروي به تدريج از روايتهاي قهرمانمحور و تبليغاتي فاصله ميگرفت و به سوي نگاهي انسانيتر و شاعرانهتر به جنگ ميرفت. اين فيلم يكي از نخستين آثار مهمي بود كه جنگ را نه از زاويه پيروزي و افتخار، بلكه از زاويه فقدان، اضطراب و ويراني روح انسان به تصوير كشيد. اين تغيير نگاه، خود يك انقلاب در زبان سينما بود.
داستان فيلم، ساده اما عميق است. روايت عشق ميان دختري به نام ورونيكا (با بازي خيرهكننده
Tatyana Samoilova) و جواني به نام بوريس
(با بازي Alexey Batalov) كه با آغاز جنگ جهاني دوم از هم جدا ميشوند. بوريس به جبهه ميرود و ورونيكا در شهر ميماند؛ اما آنچه در ادامه رخ ميدهد، نه صرفا جدايي جسماني، بلكه فروپاشي تدريجي يك زندگي و يك عشق است. فيلم با مهارتي بينظير نشان ميدهد كه چگونه جنگ، نه فقط جان انسانها، بلكه اخلاق، اميد و حتي هويت آنها را نيز از بين ميبرد. ورونيكا، در نبود بوريس، در شرايطي قرار ميگيرد كه ناگزير به انتخابهايي ميشود كه هر كدام زخمي تازه بر روح او ميزنند. او ديگر همان دختر عاشق و شاد ابتداي فيلم نيست؛ جنگ او را تغيير داده، شكسته و به انساني ديگر بدل كرده است. اين تغيير، يكي از عميقترين وجوه ضدجنگ بودن فيلم است: جنگ، انسانها را از درون ميكشد، حتي اگر جسمشان زنده بماند.
از نظر بصري، فيلم شاهكاري بيبديل است. فيلمبرداري خلاقانه Sergey Urusevsky با حركتهاي دوربين سيال، نماهاي بلند و استفاده از نور و سايه، حس بيثباتي و اضطراب جنگ را به طرزي ملموس منتقل ميكند. دوربين در اين فيلم، صرفا ابزار ثبت تصوير نيست؛ خود به يك شخصيت تبديل ميشود، به چشمِ ناآرامي كه جهانِ در حال فروپاشي را دنبال ميكند. صحنه معروف بمباران و فرار ورونيكا، با آن حركتهاي پرشتاب و نفسگير دوربين، يكي از ماندگارترين لحظات تاريخ سينماست.
يكي از مهمترين ويژگيهاي «لكلكها پرواز ميكنند» اين است كه قهرمانسازي نميكند. در اين فيلم، جنگ هيچ شكوهي ندارد. سربازان، قهرمانان اسطورهاي نيستند، بلكه انسانهايي هستند كه در شرايطي ناخواسته به ميدان مرگ فرستاده شدهاند. حتي بوريس كه ميتوانست به يك قهرمان كلاسيك بدل شود، در سكوت و بينامونشان ميميرد. اين حذف قهرمان، در واقع تاكيدي است بر بيمعنايي جنگ؛ جنگي كه در آن، مرگ حتي مجال روايت شدن هم پيدا نميكند.
فيلم همچنين به طرز هوشمندانهاي نشان ميدهد كه پشت جبهه نيز به اندازه خط مقدم، ميدان رنج است. زناني كه منتظر ميمانند، مادراني كه فرزندانشان را از دست ميدهند و انسانهايي كه هر روز با اضطراب و نااميدي زندگي ميكنند، همه بخشي از اين تراژدياند. جنگ، فقط در ميدان نبرد رخ نميدهد؛ در دل خانهها، در سكوت شبها و در خاطراتي كه ديگر هرگز بازنميگردند، ادامه دارد.
«لكلكها پرواز ميكنند» به همين دليل يكي از مهمترين فيلمهاي ضد جنگ تاريخ سينماست. اين فيلم، نه با شعار، بلكه با احساس، نه با خطابه، بلكه با تصوير و نه با قهرمانسازي، بلكه با نشان دادن انسانِ شكسته، جنگ را محكوم ميكند. اين همان سينمايي است كه ميتواند از مرزها عبور كند و به زبان مشترك انسانها بدل شود.
در روزگاري كه بار ديگر سايه جنگ بر سر سرزمين من افتاده، اين فيلم يادآور اين حقيقت است كه هيچ جنگي، حتي اگر با نامهاي بزرگ و شعارهاي فريبنده آغاز شود، درنهايت چيزي جز ويراني به همراه ندارد؛ ويراني خانهها، ويراني عشقها و ويراني آيندهها.
و در پايان، همانگونه كه لكلكها در آسمان اين فيلم، نماد اميدي دوردست هستند، آرزو ميكنم كه سرزمين من نيز از اين روزهاي تاريك عبور كند. آرزو ميكنم كه ايران، در اين نبرد نابرابر، سربلند و پيروز بيرون آيد و روزي برسد كه به جاي صداي انفجار، صداي زندگي، عشق و صلح در كوچههايش طنينانداز شود.