چيزي كه فكرش را نميكرديم شد؛ جنگ. جنگي كه برخلاف دفعه قبل، نه 12 روز، بلكه بيشتر از 40 روز است كه طول كشيد، جنگي نابرابر و ناعادلانه. يك طرف اين جنگ امريكا و اسراييل هستند و سوي ديگر آن ايران. از آغاز جنگ آنچه ترامپ و نتانياهو سعي ميكردند به مردم القا كنند، اين بود كه اين بار قطعا رژيم تغيير ميكند و ما براي ايران آزادي ميآوريم و به زيرساختهاي آنها آسيب نميرسانيم. روزي كه داشتم اين گزارش را مينوشتم، خبر آمد كه برق عسلويه هدف حمله امريكاييها و اسراييليها قرار گرفته تا كشور را بيش از پيش در چالش و دردسر فرو ببرند. مردم مستأصل شدند و ميپرسند مگر قرار نبود زيرساختها را نزند، پس چه شد؟ عدهاي ديگر كه از ابتدا سرسختانه معتقد بودند كه نه رضا پهلوي و نه ترامپ و نتانياهو هيچ وقت به دنبال كمك به مردم نبودند، حالا ميگويند ديديد، ديديد اميد واهي داشتيد، هيچ كس دلش براي ما نسوخته و نخواهد سوخت، جز خودمان هيچ كس برايمان كاري نميكند. جامعهشناسان و صاحبان انديشه معتقدند كه جامعه دوقطبي شده، عدهاي هنوز بر اين باورند كه نجات پيدا خواهند كرد و به نخ پوسيده رضا پهلوي و ترامپ چنگ ميزنند و عدهاي هم عزم خود را جزم كردهاند كه هر طور شده پاي كشور بايستند و اجازه ندهند بيشتر از اين كشور از بين برود. «فرهاد خسرو خاور» جامعهشناس در متني كه چند روز پيش براي سايت ايرانامروز نوشته، گفته است «منطق جنگ با روال و منطق زندگي عادي و در صلح از يك جنس نيست. جنگ جامعه و مردمانش را در برابر چالش وجودي و آينده پرابهام قرار ميدهد. روزمرگي جنگ همراه است با ترس، دلهره، ترديد، تهديد و اضطراب. مرگ در محلات و خيابانها پرسه ميزند و زندگي عادي و صلح ميتواند به يك رويا تبديل شود. در چنين شرايطي كاركردهاي عادي جامعه و مناسبات اجتماعي دچار اختلال ميشود و روانشناسي جمعي و تخيل متفاوتي شكل ميگيرد.» «جبار رحماني» استاد دانشگاه و انسانشناس در گفتوگو با «اعتماد» تاكيد ميكند جامعه دو قطبياي كه امروز در فضاي جنگ ميبينيم، محصول امروز نيست، ناگهاني و دفعي هم نيست. اين گفتوگو را بخوانيد.
آنچه اين روزها زياد شنيده ميشود، اين است كه جامعه در مواجهه با اين جنگ دو قطبي شده؛ تحليل شما هم همين است؟
جامعه دو قطبي كه امروز در فضاي جنگ ميبينيم محصول امروز نيست، ناگهاني و دفعي هم نيست. جامعه ايراني در طي دو، سه دهه اخير تلاشهاي بسياري كرد تا بخشي از تغييراتي كه بخشي از جامعه انتظار داشت را بتواند در سياستهاي رسمي دنبال كند، ولي تا حد بسيار اندكي موفق شد و تا حد زيادي هم ناموفق بود. اين شكافها و تفاوتهاي بين فرهنگي - سياسي يا فرهنگهاي سياسي، گروههاي مختلف از گروههاي مسلح تا گروههاي فرعي و شهري و طبقه متوسط و... و اين لايههاي مختلف جامعه و اين تفاوتهاي فرهنگ سياسي و انتظاراتي كه دارند از يك جايي به يك تفاوت و تعارض كشيده شد، يعني همه آنچه ما در جنبش زن، زندگي، آزادي يا جنبش مهسا ميبينيم با يك نوع وفاق فراگير در بدنه جامعه مواجه بوديم. در اتفاقات 1404 و اتفاقاتي كه در جنگ 12 روزه و آن اتفاقات ديماه و جنگ رمضان رخ داد، انگار اين مرزبنديها برجسته شد به جاي اينكه جامعه به سمت وفاق برود، عدهاي با توجه به عقبه ناراضي كه داشتند و گلايههايي كه داشتند، حالا بخشي از اين گلايهها فرافكني بود و بخشي واقعي، يك نوع دگرسازي سرسختانهاي از نهادهاي قدرت ايجاد كردند و عدهاي بالعكس. در نتيجه يك دوگانه وطنفروش و مدافع وطن شكل گرفت كه اين صورتبندي به نظر من از دل آن نيروهاي تعارضآميزي بود كه طي چند سال اخير در جامعه ايران انباشت شده بود و اينجا خودش را نشان داد.
و ممكن است ادامه اين روند ما را به كدام سو ببرد؟
اتفاقي كه افتاد اين بود كه جامعه تركهاي سختي برداشت و به همين خاطر خيلي مهم است كه درست فهميده شود. اتفاقا اينجا نهاد سياستگذار نبايد اجازه بدهد نارضايتيها يا حتي ناكاميهاي شخصي و گروهي منجر به آن تركهاي عميق در جامعه شود. يعني فرصت بازسازي و احيا و ترميم زخمهاي جامعه را بايد به جامعه داد. در غير اين صورت اين زخمها ميتواند جامعه را بشكند و منجر به افول پيوندها و نيروي همبستگي اجتماعي شود. از اين جهت آينده جنگ تا حد زيادي به آينده مديران و برنامهريزان و حاكمان نهادهاي اصلي قدرت در جامعه بستگي دارد. اينكه هر چقدر ما به جامعهاي كه از سر عصبانيت تندروي كرده و از سر فهم غلط از توسعه، آزادي و دموكراسي به استقبال جنگ رفته، از جامعهاي كه در عين حال بخشي از آن هم با همه سختيها پاي دفاع از حريم وطن ايستاده، به اين جامعه اجازه ترميم بدهد. يعني آدمها، آنهايي كه دفاع كردند قدرشان ديده شود و آنهايي كه خطا كردند به آنها اجازه بازسازي و ترميم و اصلاح داده شود. در غير اين صورت اگر بخواهد برنامهريزيهاي آينده به گونهاي باشد كه اين شكافها تعميق شود، جامعه دچار تركهاي عميق، بلكه شكستگيها و فرونشستها و فروشكستگيهاي عميقتر خواهد شد و اين ميتواند بسيار هم خطرناك باشد.
ترس، دلهره، ترديد و اضطراب كجاي جامعهشناسي قرار دارد؟
اصولا جنگ موقعيتي است كه نيازهاي بنيادين مثل بقا، امنيت و... را مورد تهديد قرار ميدهد. هرچند از يك سطوح بالايي نيازها مثل كرامت، هويت، وطن و ارزشهاي برين شروع ميشود اما در نهايت در منتهيعليه آن به تهديد عليه بقا و امنيت زيستي، رواني و اجتماعي آدمها ميرسد. به همين خاطر طبيعي است كه آدمها دچار اضطراب شوند. آدمها وقتي جامعه را در خطر ببينند و خطر خيلي نزديكتر ميشود و به محيط زندگي خود آدمها ميرسد، واكنش دلهره، ترس، نگراني و اضطراب يك واكنش بسيار طبيعي است. اما از يك حدي به بعد ديگر ميتواند سبب اختلال در رفتارهاي عادي آدمها شود و از اين جهت خيلي مهم است.
اساسا چقدر جامعه ما با جامعهشناسي جنگ آشنا است و آيا اين آشنايي به مردم كمك ميكند؟
من رشتهام مردمشناسي است و بايد از مردمشناسي جنگ صحبت كنم، مساله به خاطر اينكه اين رشته تخصصي است بايد با نگاه تحليلي و تخصصي در آكادمي يا دانشگاه دنبالش بود، روي عموم مردم لزوما نيازي نيست ردي از آن باشد. اما نكته اصلي آنكه در خود نظام دانشگاهي ايران، مساله مطالعات جنگ خيلي ضعيف و حاشيهاي است. همان طور كه در مطالعات انقلاب هم خيلي قدرتمند نيست. با اينكه جامعه ايران يك انقلاب بزرگ و يك جنگ بزرگ را در كنار آن چندين جنگ نيابتي را از سر گذرانده، ما هيچ مطالعه منسجم و دقيقي از آنها نداريم يا ميشود به جرأت گفت مطالعات ما آنقدر كم هستند كه نتوانستند يك سنت را شكل بدهند كه از دل اين تجربه غني برآمده باشد و اين به نظر من يك مساله است كه ضعف آكادمي است. در خود جامعه هم، جامعه طبيعتا دوست ندارد مصيبتهاي بزرگ را يادآوري كند. درست است كه ما تجربه جنگ را از طريق مفهوم شهادت در يك بازنمايي مقدس تداوم داريم، اما آن تلخيها و سياهيهاي جنگ اصولا خيلي زود فراموش شد يا تلاش شد كه فراموش شود و دستكاريهايي در آن صورت گرفت كه آن تلخيها ديده نشود و روايتهاي تلخ و سخت جنگ هم تا حدي طرد شد و به همين خاطر انگار جنگ هميشه چيز مقدس و خيلي زيبايي بوده و نگاه زيباييشناسي كه بر جنگ قالب شد باعث شد كه مردم فهم درستي از جنگ نداشته باشند.
در اين جنگ اتفاقا علوم اجتماعي هرچند كمتر از ساير رويدادها و تنشها و جنبشهاي قبلي فعال است، اما نميتوان گفت ما شاهد ناتواني علوم اجتماعي هستيم، چون اگر نگاه كنيد استادان زيادي در علوم اجتماعي سعي ميكنند توضيح بدهند كه شرايط جنگي چيست. البته بخشياش هم اينكه يك نوع سكوت فارغ از علل شخصي و فردي اصحاب علوم اجتماعي است، بخشي هم فضاي عمومي است كه گفتوگوي انتقادي جنگ را برنميتابد. چون وقتي اصحاب علوم اجتماعي وارد مطالعات يا بررسي و گفتار جنگ بشوند، ممكن است وجوه مثبت و مؤيدي داشته باشند يا ممكن است وجوه انتقادي داشته باشند و به دليل وجوه انتقادي گفتارشان خيلي مطلوب نيست. ضمن اينكه در شرايط جنگي يعني كنترل دادهها، دادههاي بسيار محدودي در دسترس است و به دليل همين با وسواس علمي نميتوانند خيلي صحبت كنند.
شما فكر ميكنيد همه آنهايي كه در اين شرايط در قبال جامعه وظيفهاي داشتند آن را به درستي انجام دادند؟
به نظر من، نقش اصحاب علوم اجتماعي و اصحاب روانشناسي يعني علوم رواني در دوره جنگ خيلي مهم است. بالاخص ميتوانيم از چند سطح آن را تعريف كنيم. آنجايي كه ميتوانند تصوير درست و دقيقي از جامعه ترسيم كنند. چون معمولا در اين ايام رسانهها به طور دستكاري شدهاي، سعي ميكنند روايت يكجانبه و مطلوب خودشان را بر جامعه تحميل كنند. اتفاقا اصحاب علوم اجتماعي، جامعهشناسها، روانشناسها و... ميتوانند بسيار كمك كنند كه هم سياستگذاران و مديران جنگ و هم حاكمان و هم خود مردم و گروههاي مختلف و هم نخبگان تصوير درستي از جنگ و ابعاد جنگ داشته باشند. يعني نه جنگ بيش از حد رمانتيك باشد و نه بيش از حد سياه و باخته و واگذار شده ترسيم شود. در هر دو حالت مهم است.
تفاوت اين جنگ با جنگ 12 روزه، نوع واكنش مردم به اتفاقها بود، يكي به دنبال تشويق ترامپ براي ادامه اين مسير و ديگري فرياد ميزد كه نجات كشور دست ما ايرانيهاست نه امريكا و اسراييل. تحليل شما چيست؟
در كل آن چيزي كه خيلي به نظر من استقبال از جنگ يا تشويق و تمناي حمله به ايران تعريف شد را بايد در يك وضعيت آسيبشناختي ديد. ببينيد آنها خواهان نابودي سرزمين خودشان كه نيستند. آن آدمها هم ميخواهند وطن خودشان را آباد كنند، اما در يك خطاي بسيار عميق و وحشتناك به دشمن بيرحمي توسل پيدا كردند كه اينكه تو كشور ما را نجات بده. به نظر من فهم اينكه چرا چنين گروهي از جامعه به چنين خطاي عميقي رسيدند خيلي مهم است. چون آنها آدمهايي نيستند كه بگويند سرزمين ما را ويران كن. هيچگاه چنين چيزي نگفتند، آنها مسالهشان سياسي است اما آنقدر عصباني هستند و در تنگناي انديشه قرار گرفتهاند كه ناگهان واكنش هيجاني كينهتوزانه نسبت به سرزمين مادري خودشان ابراز كردند كه بيا اينجا را نابود كن تا درست شود. اينكه تو چيزي را بخواهي آتش بزني تا اصلاح شود يك استراتژي خيلي راهبردي غلطي است. بيش از آنكه يك واكنش آگاهانه باشد، از زخمهاي ناخودآگاه آدمها برميآيد. يا از يك نوع تلقين. به همين خاطر به نظر من فهم اينكه چرا چنين اتفاقي در ايران افتاد و اين بخش از جامعه ايراني، آنهايي كه اتفاقا بيشتر در بيرون از ايران بودند و دسترسي به نهادهاي دموكراسي و مدرن داشتند، چنين تمناي وحشتناكي را به سرزمين مادريشان پيدا كردند خيلي مهم است و نيازمند فهم درست اين وضعيت است كه چگونه آدمها تبديل به نوعي دشمن عليه سرزمين خودشان خواسته يا ناخواسته، آگاهانه يا ناآگاهانه شدند و اتفاقا خيلي جاي كار دارد. چون بايد مراقب آن باشيم چون نميتوانيم همه آنها را به انسانهاي مزدور و آدمهايي كه آگاهانه خائن به وطن به خاطر منافع شخصيشان هستند تقليل بدهيم. آنها آدمهايي هستند كه فكر ميكنند كار درستي ميكنند. به همين خاطر مهم است چنين خطاي استراتژي كه ميتواند به نابودي يك سرزمين برسد، چرا در بخشي از جامعهمان شكل گرفته است. فهم اين مساله بسيار ضروري است.
راه برون رفت از اين شرايط چيست؟
راه برونرفت به نظر من نه فقط اصحاب علوم اجتماعي، بلكه اصحاب علوم انساني و حتي ساير نخبگان جامعه در اين شرايط ميتوانند در يك گفتوگويي با هم و يك گفتوگوي ميانفرهنگي، دسترسي به فضاي بيرون از جامعه ايران، بتوانند اين مساله جنگ را در يك صورتبندي دقيق كه سياهيها و تباهيها را نشان بدهند و در عينحال از آنجايي كه يك جامعه دارد از حق حيات و حريم هويت خودش دفاع ميكند، بايد پشتش ايستاد؛ يعني آنجا كه يك نوع سويه سياستگذار علوم اجتماعي ميتواند كمك كند كه ما چه كار كنيم كه جامعه در اين مواجهه وجودي بتواند از خودش دفاع كند. در عين حال آن سويههاي انتقادي علوماجتماعي ميتواند كمك كند كه حواسمان باشد جامعه بيشتر دستكاري نشود و اين مساله مهمي است كه وجود دارد.