درگير و دارهاي روايتهاي نسلي
نازنين متيننيا
من و همنسلانم، دهه شصتيها، نسل صبر و استقامتيم كه هم محروميت را ديدهايم و هم امكانات را. حالا سريع قضاوتم نكنيد كه اين يادداشت قرار است سياهنمايي و نااميدانه باشد و اينها. نه. اين يادداشت صرفا يك روايت است جهت ثبت در تاريخ از شكلي از زندگي اجتماعي اين روزها. آن محروميتي كه ما كشيديم، بخشياش داخلي بود، اما بخش بزرگي از آن جهاني بود. جبر زمانه ما را انداخت ته دوران نبود اينترنت و سر دوران رشد و شكوفايي ديجيتالي. هر دو را ديديم در واقع. تابستانهاي كشداري كه چارهاي جز بازي توي كوچه نداشتيم و زمستانهايي كه بايد بدويي مشق مينوشتي تا آن يك ساعت زمان خاص پخش كارتون، زهرمارت نشود. اينطوري بود ديگر. بعدتر كه كامپيوتر و اينترنت آمد هم ماجرا داشتيم. يك چيزي مثل ويروس بين پدر و مادرها شايع شده بود كه اين چيزها بچهها را از درس و مشق مياندازد. شرط كامپيوتر در خانه ما، قبولي در كنكور بود. توي مدرسه هم چهار تا كامپيوتر داشتيم كه فقط «داس» را به ما درس ميدادند و به حوصلهمان نميكشيد و ترجيح ميداديم زودتر كلاس تمام شود و برويم پي معاشرت در حياط. روزنامهنگار هم كه شدم اوضاع كمي بهتر بود. آن اوايلش بايد ميرفتي توي تحريريه مينشستي و در سربرگها مطلب مينوشتي. مصاحبه پياده كردن، زجر و مصيبت بود. كاغذ پشت كاغذ نوار پياده ميكردي، بعد آنها ميشد چركنويس و دوباره بايد ميرفتي گردن كج ميكردي كه كاغذ ميخواهم و غر ميشنيدي كه چقدر كاغذ مصرف ميكني و توضيح بدهي كه براي مصاحبه است و قانع شوند و كاغذ بيشتر بدهند. توي تحريريه هم يك كامپيوتر داشتيم براي همه. بروند عكس پيدا كنند يا چهار تا خبر بخوانند. همه چيز در واقع دستي بود، تلفني، ارتباطاتي. بعدتر توي تحريريه همشهري پاي لپتاپ باز شد. آمدند مسابقه گذاشتند هر روزنامهنگاري زودتر تايپ ياد بگيرد جايزه دارد. يك سكه تمام. جايزه را بردم، چون مثل بقيه همكاران مقاومت يادگيري تايپ نداشتم. ميخواستم زودتر به جهان بپيوندم و نگفتم اينها كار تايپيستهاست يا حوصله ندارم. بعد شبكههاي اجتماعي كه از راه رسيدند، دوران عيش و عشرت هم شروع شد. لپتاپ بود، اينترنت را با سيم ميكشيدي و قطع و وصليهاي مداوم را تحمل ميكردي تا شبها سريال ببيني، چت كني و روزها كار. اينترنت روي گوشي و وايرلس ديگر جشن بيكران بود. تا آمديم عادت كنيم، فيلترينگ شروع شد. واژه «ويپيان» وقتي وارد زندگيام شد تا مدتها به آن فكر ميكردم، تعجب ميكردم از كاركردش و راستش را بخواهيد هنوز يادم هست كه اولين ويپيان زندگيام را وقتي حقوقم دويست هزار تومان بود، به قيمت ۷۰ تومان خريدم و چقدر شگفتزده بودم از كاركردش و رهايياي كه به زندگيام آورد. حالا براي چي لازم داشتم؟ هيچي در واقع، فيسبوك تازه فيلتر شده بود و بازي داشتم كه نميتوانستم رهايش كنم و لازم بود روزانه بروم توي فيسبوك و براي بچه مجازيام سكه جمع كنم كه خانه بسازم. بعد ديگر همه چيز عادي شد. اسمارتفونها، اينترنت در دسترس، فيلترشكن در دسترس و زندگياي كه مدام قطع و وصل ميشود و وابسته شديد به اينترنت است. تا كرونا از راه رسيد، نقش اينترنت مثل امروز پررنگ نبود. كرونا مردم را خانهنشين كرد و آن نياز غريزي شديد انسان به ديده شدن، به اعلام بودن، در شبكههاي مجازي پررنگ شد. كرونا دوران سلطنت اينفلوئنسرها و بلاگرها را تثبيت كرد، به مردمي كه كسب و كار خودشان را داشتند ياد داد كه ميتوانند در پيجي ساده درآمد آنلاين داشته باشند، شركتهاي اينترنتي را وادار كرد كه روي سرعت و محدوديت اينترنت رقابت كنند و جهان اجتماعي وسيعي بسازند براي مردمي كه حالا جهان مجازي، بخش پررنگي از زندگيشان شده. قبول دارم چيزهاي ديگري هم بود، اكانتهاي سايبري، جنگهاي رسانهاي و مديريتهاي مجازي جامعه، اما آدميزاد زنده است به زندگي و بخشي از اين زندگي، شده اينترنت و وصل بودن به جهان. چه ميدانم، مثل كاركرد چاقو. توي آشپزخانه همه است، اما معنايش اين نيست كه همه قاتلند، چون چاقو دارند. نباشد هم نميشود. مثلا بروي چاقوی پلاستيكي بگذاري و بگويي چون چاقو تيز است و خطرناك، نميشود. آدم يكبار، دوبار استفاده ميكند و اعصابش خرد نميشود، ولي وقتي روزانه و لحظهاي باشد و وقت نياز كارايي نداشته باشد، ممكن است آنقدر كلافه شود و زور بزند كه با همان پلاستيكي هم كار دست خودش بدهد، بعد بخواهد برود قاچاقياش را بخرد و هزينه كند كه چه؟ مثلا ميخواهد هندوانه ببرد، همين، به همين سادگي. حالا من از آن نسلم كه بالاخره چون دوران قبل اينترنت را ديدم و كلا نظام آموزشيام بر اساس نداشتههاي زمانه، صبر و حوصله را اندكي آموختهام كرده، نداشتنها را هم تاب ميآورم. ولي نسلي كه قبل از چشم باز كردن، پدر و مادرش عكسش را با اينترنت فرستادهاند براي دوست و آشنا و چشم كه باز كرده اينترنتي بوده و اسمارتفوني و به جبر زمانه دسترسيهاي وسيعي داشته، الان چه ميكند؟ بگذاريد بگويم، اين نسل الان كلافهتر از من، در كوچه و خيابان و كافهها، در جمع دوستانش، سرخورده و غمگين، به موجوديتي كه دسترسي ساده به اينترنت ندارد، شك كرده. كاري با جنگ و ترس و مشكلات اقتصادي و اينها ندارم. يك نگاه ساده دارم ميكنم. نسل دهه هفتاد و هشتاد كه كسب و كار خاصي نداشته و بلاگر بوده يا مثلا ياد گرفته برود از بازار خريد كند و آنلاين بفروشد، بايد الان چه كار كند؟ در روزگاري كه اينترنت جزو مايحتاج روزانه است، با قحطي آن بايد چه كرد؟ روش ساده همچنان همان فيلترشكن خريدن است. اما ويپيانفروشي كه همين ديماه، ۵۰ گيگ فيلترشكن را ۲۷۰ هزار تومان ميفروخت، حالا دو گيگ را ميفروشد يك ميليون و نهصد هزار تومان. روزهاي اول كه اينترنت تازه قطع شده بود، توي بازار اين فروشندگان، ۵۰ گيگ يك روند صعودي داشت و شده بود ۷۰۰ هزار تومان. ميخريدي، يكي، دو روزي وصل بودي و ناگهان قطع ميشد و ديگر كسي جوابي نميداد. از ديماه، يك مدل ويپيان لاكچري هم بود كه دو ميليون، سه ميليون تومان بود. ولي همان هم ناگهان شد هشت ميليون و پانصد هزار تومان. در دو هفته اول، آدمهايي را ديدم كه براي اينترنت هفتهاي ۱۵ ميليون تومان هزينه كردند. حالا كه چهل روزي گذشته، عدد و رقمها كمي بهتر شده ولي نه آنقدري كه جيبهاي خالي اين چند ماه آخر آن سال و اول اين سال توانش را داشته باشد. حالا يك گيگ اينترنت ميخري ۸۰۰ هزار تومان و مدام نگران تمام شدنش هستي. برنامههايي كه لازم نداري را آفلاين ميكني مبادا كه گيگ گرانت را بخورند. مدام كانال به كانال ميروي و با «بات»هايي كه جاي فروشندگان را گرفتهاند سروكله ميزني، واريزهايت ممكن است دو، سه ساعت بعد تاييد شوند و بايد ذره آخر ويپيان مانده را نگه داري براي آن تاييد كه لينك بگيري و پولت نرود رو هوا و در خاموشي بماني. اگر ويپياني پيدا كني كه مثلا سه گيگ را بدهد ۷۵۰ هزار تومان، ميروي از پشتيباني تشكر ميكني كه باز هم دمت گرم كه منصفانه حساب كردي و خداتومان نگرفتي. با همه اين مشقتها، خبر ميخواني كه گردش مالي ويپيانفروشي شده فلان ميليارد تومان و غبطه ميخوري به درآمد روزانه صد ميليون توماني كسي كه نميداني فرشته نجاتت است يا دشمن خاليتر شدن جيب خاليات. بازار عجيبي شده. مصرفكننده كه باشي، گاهي احساس ميكني رفتهاي در بازار مكاره و گيگ پشت گيگ بايد سرانگشتي حساب كني كه ۵۰۰ هزار تومان سخت وصل شو و كند را بخرم بهتر است يا ۹۰۰ هزار تومان راحتتر را كه كمتر است، اما با كيفيت بهتر. ويپيان نامحدود هم كه شده جنس ناياب و اصلا حرفش را نزن . در حد خبرخواني و بودن هستي، كسب و كار وصل به اينستاگرام هم كه ديگر حرفش را نزن. فقط وصل ميشوي كه فعلا خودت را كنج جهاني در خود فرو رفته بيرون بياوري تا بعد ببيني چه ميشود. اينجا ديگر بحث صبوري نيست، تحمل هم. تجربهاي تازه است در جهاني كه همه دسترسي دارند و عقبماندهاي از آن. گم شدي در واقع. مثل كرونا نيست كه بروي براي مردم جهان تعريف كني داري چه كار ميكني و چطور روزگارت را ميگذراني يا ياد بگيري از همين شرايط سخت هم راه تازهاي پيدا كني. شده مثل كنكور. مجبوري بشيني و فقط تست بزني، از فلان كتاب تست به بهمان كتاب تست، پول بدهي پاي چيزي كه ميداني قرار نيست دانشت را بيشتر كند و فقط قرار است تو را از مرحلهاي به مرحله ديگر ببرد و نداني چرا اصلا آنقدر سخت است و گران. اينجوري است ديگر. حالا امثال مني كه روزگار قبل اينترنت را ديدهاند، راحتتر هم دارند دوام ميآورند. بقيه؟ خيلي نميدانم، چون اينترنتي نيست كه بيايند روايت كنند يا آنقدر گران است كه فرصتي براي روايت نيست. احتمالا در آيندهاي خيلي دور، اين هم ميشود خاطره از روزگار صبوري و نداشتنهايشان براي نسلهاي بعدي. نسلهايي كه احتمالا دسترسيهاي عجيب و ويژهاي به تكنولوژي دارند و باور نميكنند روزگاري، ما چنين دغدغههايي داشتيم و خرجهايي كرديم. مثل نسلهاي بعد از ما كه باور نميكنند روزگاري براي اينكه ياد گرفتم از كيبورد كامپيوتر استفاده كنم، در محل كارم جايزه گرفتم. اينجوري است ديگر زمانه. فعلا كاري پيش نميرود جز همين روايت كردن و ثبت روزگار.