تماشاي موشك از پشت گوشی؛ نسل زد، جنگ و باياس
علي خورسند جلالي
جنگهاي قرن بيستويكم ديگر فقط در سنگرها و ميدانهاي نبرد رخ نميدهند؛ جبههاي به مراتب پيچيدهتر، سيالتر و نامریيتر در صفحه نمايش تلفنهاي هوشمند شكل گرفته است. در اين ميان، نسل زد (متولدين اواسط دهه هفتاد تا اوايل دهه نود شمسي) نخستين نسلي است كه جنگ را نه از خلال روايتهاي رسمي و رسانههاي كلاسيك، بلكه بهصورت زنده، تكهتكه و شخصيسازيشده تجربه ميكند. اين تجربه اما، بيش از آنكه به فهم دقيق واقعيت منجر شود، در بسياري موارد در دام سوگيريهاي شناختي گرفتار ميشود؛ دامهايي كه ادراك جنگ را بازسازي، تحريف و گاه حتي وارونه ميكنند. نسل زد در جهاني زندگي ميكند كه مرز ميان واقعيت و بازنمايي، روزبهروز كمرنگتر شده است. در گذشته، جنگها از فيلتر رسانههاي محدود عبور ميكردند و روايت رسمي (هرچند ناقص) اما يكدست بود. امروز اما هر كاربر، خود يك رسانه است؛ هر ويديو، يك روايت و هر هشتگ، يك جبهه. در چنين فضايي، حقيقت نه تنها چندپاره ميشود، بلكه در رقابت روايتها، اغلب قرباني سرعت، هيجان و الگوريتمهاست. يكي از مهمترين تلههايي كه نسل زد در مواجهه با جنگ در آن گرفتار ميشود، سوگيري تأييدي است. الگوريتمهاي شبكههاي اجتماعي، بر اساس علايق و رفتارهاي قبلي كاربر، محتوايي را به او نشان ميدهند كه بيشترين همخواني را با ذهنيت او دارد. نتيجه آن است كه كاربر، بهتدريج در يك اتاق پژواك گرفتار ميشود؛ جايي كه تنها صداهاي همسو با باورهايش را ميشنود. در چنين شرايطي، جنگ نه به عنوان يك واقعيت پيچيده و چندلايه، بلكه بهصورت يك روايت سادهشده و قطبيشده (خير/شر، ما/آنها) درك ميشود. اينجاست كه فرد تصور ميكند حقيقت را ميداند، در حالي كه تنها در حال بازتوليد پيشفرضهاي خود است. در كنار اين، اثر لنگر انداختن نيز نقش مهمي در شكلدهي به ادراك نسل زد از جنگ ايفا ميكند. در فضاي پرشتاب شبكههاي اجتماعي، اولين روايتي كه از يك رويداد منتشر ميشود، به سرعت در ذهن تثبيت ميگردد. حتي اگر ساعاتي بعد، اطلاعات دقيقتر يا اصلاحشده منتشر شود، تأثير آن بهمراتب كمتر است. ذهن كاربر، پيشتر لنگر انداخته و قضاوت اوليه شكل گرفته است. به همين دليل، جنگهاي امروز را ميتوان تا حد زيادي جنگ روايتهاي اوليه دانست؛ جايي كه برنده، لزوما دقيقترين روايت نيست، بلكه سريعترين و تأثيرگذارترين آن است. از سوي ديگر، پديده بازيوارسازي يا گيميفيكيشن نيز به شكل ظريفي بر ادراك نسل زد از جنگ اثر ميگذارد. نسلي كه با بازيهاي ويديويي واقعگرايانه رشد كرده، ممكن است در مواجهه با تصاوير كوتاه، تدوينشده و موسيقيگذاريشده از صحنههاي جنگ، دچار نوعي بيحسي عاطفي شود. تماشاي مداوم ويديوهاي چندثانيهاي از انفجارها، حملات و تخريبها (آن هم در قالبهايي شبيه به محتواي سرگرمي) ميتواند فاصله ميان رنج واقعي و بازنمايي ديجيتال را كاهش دهد. در اين وضعيت، جنگ بهجاي آنكه به عنوان يك فاجعه انساني درك شود، به تجربهاي بصري و حتي گاه هيجانانگيز تقليل مييابد. اين وضعيت با پديدهاي كه در ادبيات رسانهاي به آن (Doomscrolling) گفته ميشود، تشديد ميگردد؛ يعني غرق شدن بيپايان در جريان اخبار منفي. كاربر نسل زد، ساعتها در ميان تصاوير و اخبار جنگي اسكرول ميكند، بدون آنكه لزوما به درك عميقتري برسد. نتيجه اين فرآيند، تركيبي از اضطراب، بيقدرتي و در عين حال عادتپذيري به خشونت است؛ وضعيتي پارادوكسيكال كه هم حساسيت را افزايش ميدهد و هم آن را فرسوده ميكند. در چنين بستري، جنگ ديگر صرفا نبرد ميان دولتها نيست، بلكه رقابت ميان روايتها، احساسات و چارچوبهاي ادراكي است. هر بازيگر ميكوشد با استفاده از تصاوير، ويديوهاي كوتاه، اينفلوئنسرها و هشتگها، ذهن مخاطب را تسخير كند. در اين ميان، نسل زد نهتنها مصرفكننده، بلكه بازنشركننده و حتي توليدكننده اين روايتهاست. هر اشتراكگذاري، هر لايك و هر كامنت، ميتواند به تقويت يك روايت خاص كمك كند. روايتي كه لزوما دقيق يا بيطرف نيست. با اين حال، تقليل نسل زد به يك قرباني منفعل نيز خطاست. همين نسل، بهواسطه دسترسي گسترده به منابع اطلاعاتي و مهارتهاي ديجيتال، ظرفيت آن را دارد كه به كنشگري آگاه تبديل شود. اما اين امر، مستلزم ارتقاي سواد رسانهاي و مهمتر از آن، خودآگاهي شناختي است؛ يعني آگاهي از اينكه ذهن ما چگونه ممكن است ما را فريب دهد.
آموزش تشخيص سوگيريهاي شناختي، تمرين مواجهه با منابع متنوع و پرهيز از قضاوتهاي شتابزده، ميتواند گامي در جهت بازپسگيري واقعيت باشد. در جهاني كه جنگها در جيب ما جريان دارند، بيطرف ماندن شايد ممكن نباشد، اما آگاه ماندن، ضرورتي انكارناپذير است.
در نهايت، بايد پذيرفت كه در عصر ديجيتال، حقيقت ديگر يك داده ثابت نيست، بلكه محصولي از رقابت روايتهاست.
اگر نسل زد نتواند ميان آنچه ميبيند و آنچه واقعا هست تمايز قائل شود، نهتنها درك او از جنگ، بلكه قضاوتش درباره جهان، بهشدت تحت تأثير اين تلههاي شناختي قرار خواهد گرفت. در اين ميدان، پيروزي نه با تسلط بر سرزمين، بلكه با تسلط بر ذهنها رقم ميخورد و اين همان جايي است كه مسووليت فردي هر كاربر، بيش از هميشه معنا پيدا ميكند.