• 1405 يکشنبه 29 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6301 -
  • 1405 دوشنبه 31 فروردين

كليميان تهران و جنگ رمضان

مرجان يشايايي

جنگ رمضان در ميانه گمانه‌زني‌هاي متضاد و بيم و اميدها عاقبت شروع شد و سايه شومش را بر سراسر ميهن گستراند. براي ايراني‌هايي كه خود را براي خيز آخر سال و گذراندن تعطيلات و ورود به سال نو آماده كرده بودند، ورق برگشت و اين تغيير ناگهاني با شوك ترور رهبري جمهوري اسلامي و برخي فرماندهان عاليرتبه نظامي آغاز شد و با ترور و حمله به اماكن نظامي و غيرنظامي ادامه پيدا كرد.
گفته‌ها از اين جنگ فراوان است، اما آنچه مي‌خواهم حكايت كنم، تجربه شخصي من كليمي (يهودي) ايراني در مواجهه‌اي مستقيم با مصيبت جنگ است. سه‌شنبه 18فروردين ساعت 3 بامداد بار ديگر به پايتخت حمله شد و ساعت سه و سي دقيقه با زنگ تلفن خبردار شدم كنيسه رفيع‌نيا در خيابان فريمان با سه موشك اسراييلي هدف قرار گرفته و ويران شده. صبح در اولين فرصت كه خود را به كنيسه رساندم، با صحنه‌اي مواجه شدم كه هرچند بارها بر صفحه تلويزيون و در شبكه‌هاي مجازي ديده بودم، اما تاثيري بر من گذاشت كه تا پايان عمر از يادم نمي‌رود.
كنيسه با بنايي حدود صد سال مربوط به پهلوي اول و سابقه عبادي از سال 1337.ش و ساختمان كناري آن كاملا ويران و كوچه باريك ملك در خيابان فريمان با بافت متراكم مسكوني از حالت يك مكان امن مسكوني خارج شده و همسايه‌هاي مهرباني كه سال‌ها پذيرا و رفيق ما در رفت و آمدهايمان به كنيسه بودند، حالا با حالتي عصبي و پريشان و گريان نابود شدن همه داشته‌هايشان دركسري از ثانيه را تماشا مي‌كردند. جاي صفا و امنيت و لبخندهاي ساكنان كوچه ملك را اضطراب عميق و غم ازدست دادن‌ها گرفته بود. كنيسه رفيع‌نيا علاوه بر مكاني براي عبادت ساكنان كليمي اطراف، سال‌ها محل برگزاري جلسات جامعه فارغ‌التحصيلان يهودي ايران بود و بار خاطرات دلچسب جمع فارغ‌التحصيلان غم اين ويراني را براي من افزون مي‌كرد. قفسه‌هاي مرتب و پاكيزه‌اي كه پيش از انفجار در ديوار كنيسه كتب مذهبي را در خود جا داده بودند، حالا شكسته و پرتاب‌شده و كتاب‌هاي داخل آنها پاره‌پاره بر كف كوچه پراكنده بودند. در گوشه و كنار آوارها از لابلاي آجرها، نشانه‌اي از تكه‌هاي فرشه‌اي نفيسي كه روزگاري ديوارهاي كنيسه را پوشش مي‌دادند، ديده مي‌شد. صدها تُن آوار حالا جاي كنيسه و خانه كناري را گرفته بود. بعد از جويا شدن از احوال اهالي كوچه و اطمينان از سلامتي آنها، طبيعتا مهم‌ترين دغدغه ما پيدا كردن طومارهاي قديمي تورات بود كه در جعبه‌هاي چوبي محكمي نگهداري مي‌شد.
قبل از رسيدن ما، گروه‌هاي داوطلب جهادي با جليقه‌هايي با آرم سپاه پاسداران و حوزه علميه و ستاد بحران شهرداري تهران و هلال‌احمر در محل حاضر شده و كمك‌رساني را از همان ساعات اول شروع كرده بودند. هنگامه‌اي بود! مردمي كه سه بامداد سراسيمه از خانه‌ها گريخته بودند، حالا برگشته و به دنبال باقيمانده زندگي‌شان آمده بودند. تشخيص اينكه چه كسي واقعا ساكن است و چه كسي مي‌خواهد از شلوغي استفاده كند و به خانه‌ها دستبرد بزند، دشوار و از چالش‌هاي ابتدايي بود. همه با فرياد مي‌خواستند وارد شوند. بيل‌هاي مكانيكي هم كار آواربرداري را شروع كرده بودند و تقريبا صدا به صدا نمي‌رسيد. در ميانه اين شلوغي‌ها با جمعي از اهالي كنيسه به طرف سرپرست نيروهاي جهادي رفتيم. فردي موقر با ريش بلند سفيد و جليقه‌اي با آرم سپاه پاسداران كه با اسلحه مراقب بود. به او نزديك شدم و خودم را معرفي كردم و خدا قوتي. سري به نشانه ادب فرود آورد. برايش توضيح دادم زير اين صدها تن آوار طومارهاي مقدس تورات مدفون شده و آواربرداري با بيل مكانيكي ممكن است اين طومارها را به كلي نابود كند و براي حفظ كتب مقدس برداشتن آوارهاي نزديك به مخزن تورات‌ها بايد دستي انجام شود. با جنگ بيگانه نبودم و مي‌دانستم اين خواسته من يعني قبول خطر قطعي و زحمت زياد براي كاوشگران در بين خرابه‌هاي كنيسه. هر آجري كه به اشتباه برداشته مي‌شد، مي‌توانست سقف لرزان را بر سر امدادگران آوار كند. رييس نيروهاي جهادي به دقت گوش داد و در مدتي كوتاه افراد تحت امرش را فرا خواند و عين صحبت‌هاي ما را منتقل كرد با اين تاكيد كه «برادرا، مراقب باشيد كه كتب مقدس سالم بيرون بيايند. » چند نفر از اهالي كنيسه كه به هواي كمك به دنبال نيروهاي جهادي وارد خرابه شده بودند، با نهيب رييس كه «چكار مي‌كنيد؟! اينجا خطرناك است. مي‌خواهيد خودتان را به كشتن بدهيد! » عقب كشيدند و به دستور او در جاي امني به انتظار ايستادند. انتظار ما پنج روز به درازا كشيد تا اينكه صبح شنبه تلفن من زنگ زد و معاون شهرداري منطقه شش خبر داد طومارها بالاخره پيدا شده‌اند. با برادرم به سرعت خود را به محل رسانديم. كمي قبل‌تر از ما دنيل‌مرداري، رييس كميته املاك انجمن كليميان تهران، خود را رسانده بود. صورتجلسه تنظيم و امضا شد و ما سه طومار محفوظ در جعبه را سالم تحويل گرفتيم.
هنگام خداحافظي براي سپاسگزاري به رييس نيروهاي جهادي كه طي اين چند روز گپ و گفتي با هم پيدا كرده بوديم، نزديك شدم و از همدلي و همكاري‌اش تشكر كردم و دوستانه به او گفتم «خسته نباشد، اين چند روز شما را اذيت كرديم. با اين شلوغي، لطف بزرگي به ما كرديد. حلال كنيد. » نگاه خسته‌اش را به من دوخت و شمرده گفت: «خدا را شكر كه تورات‌ها سالم پيدا شدند. اين از همه‌چيز مهم‌تر است. اما من هم خسته‌ام هم عزادار. دخترخوانده‌ام كه بسيار دوستش داشتم، سه روز قبل در اثر موشك اسراييل تكه‌تكه شد. » زبانم بند آمد و قطره اشكي كه از گوشه چشمم جاري شد، نشان داد تاسفم واقعي است.
بدون كلامي از كوچه خارج مي‌شدم كه پشت سرم فريادش را شنيدم: «برادرا، كتاب‌هاي مقدس پيدا شدند. بيل مكانيكي مي‌تواند بقيه آوارها را بردارد! »

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون