چرا بر ديوارها نكوبيديد؟
محمد خيرآبادي
دوباره يادت ميرود كانال را عوض كني. گويندههاي خبر با همان لحنِ صاف و اتوكشيده، جوري از فجايع حرف ميزنند كه انگار دارند دستور پخت كيك ميخوانند. كلماتشان مثل گلولههاي سربي شليك ميشوند و پوكهها ميافتند كف اتاق؛ «ستون دود»، «آمار كشتهشدگان»، «نقشه»، «عقبنشيني». حس ميكني ديوارهاي خانه به هم نزديك شدهاند. هوا سنگين شده، از آن سنگينيهايي كه با باز كردن پنجره هم درست نميشود. سعي ميكني به چيزهاي ديگر فكر كني؛ به نانِ شب، به صداي چكچك شير ظرفشويي، به هر چيزي كه بوي زندگي بدهد. اما بوي سُرب، سنگينتر از اين حرفهاست.
ناگهان يك ماشين پلاستيكي قرمز، پردههاي فضا را پاره ميكند. از روي «مرزهاي قراردادي» رد ميشود و درست وسط «منطقه جنگي» روي فرش، واژگون ميشود. دخترت فرياد ميزند: «بنزينش تموم شد!» نگاهش ميكني. او گاهي بازي با ماشينهاي كوچك و پرسرعت را به عروسكهاي صامت ترجيح ميدهد؛ وقتهايي كه در آن چرخهاي كوچك، چيزي از جنسِ «جذابيت» يا «پيچيدگي» ميبيند كه در چشمهاي شيشهاي عروسكها نيست. در دنياي او، نقشها برجستهاند و تصاوير چنان پررنگ كه چشم را ميزنند. براي او، اين اتاق يك بيابانِ بيانتهاست و اين مبلها، كوههايي كه بايد از آنها گذشت. اجسام براي او هيبتهاي عظيمي دارند كه شبها به قصدِ ترساندن، سايه مياندازند.
او حالا روي فرش دراز كشيده. جايي كه تو فقط اليافِ مرده ميبيني، او زندگي را كشف ميكند. نقشهاي فرش با او حرف ميزنند. گلهاي قالي براي او پناهگاه ميشوند و گچبري سقف، آسماني است كه هنوز بمبي در آن نتركيده است. هر كدام از اين جزييات، داستاني دارند كه تو در هياهوي مشكلات و فجايع، زبانِ فهميدنش را گم كردهاي.
ميگويد: «بابا، بيا زيرِ سنگر.»
پتوي چهارخانه را برميداري. گوشه پتو را ميگيري. دستت ميلرزد. زير پتو، تاريكي غليظي است كه بوي عرقِ گرم و پشم ميدهد. دخترت چراغقوه را روشن ميكند. نورِ ضعيفش به تو ميگويد كه هنوز هستي.
ميپرسد: «اينجا امنه، مگه نه؟»
ياد آن سه مردِ داستان «مرداني در خورشيد» غسان كنفاني ميافتي كه در تانكرِ پشت ماشين، مخفي شدند تا از مرز بگذرند و در گرما خفه شدند و جان دادند. غسان كنفاني از زبان ابوخيزرانِ قاچاقچي به آنها ميگويد:
«لماذا لم تدقوا جدران الخزان؟ لماذا لم تقولوا؟ لماذا؟»
(چرا بر ديوارههاي تانكر نكوبيديد؟ چرا چيزي نگفتيد؟ چرا؟) . به دخترت نگاه ميكني كه دارد با مشتهاي كوچكش به جدارِ پتو ميكوبد تا شكلِ سقف را درست كند. به اين فكر ميكني كه بچهها اجازه نميدهند ما در سكون و سكوتِ ميان ديوارهاي واقعيت بميريم. آنها با بازيهايشان، با اصرارشان براي راندنِ يك ماشينِ پلاستيكي ميانِ بحرانها، سوراخي در ديوار باز ميكنند تا كمي هوا وارد شود. بدون خنده آنها، لشگر غم پيشروي ميكند و بدون صداي آنها، زمانه را سكوتي سرد پر خواهد كرد. سقف اين عالم را همين كوبيدنهاي معصومانه آنها بر جدارِ خيال نگه داشته است. از زير سنگرِ پشمي بيرون ميآيي. اخبار تمام شده، اما جهان هنوز بيرونِ اين در، در حالِ پوست انداختن و گردش ديوانهوار است. دخترت هنوز به گلهاي قالي خيره شده. ما نميميريم، زور زندگي از زور مرگ بيشتر است، تا زمانيكه كسي هست كه گلهاي قالي را به حرف بياورد و با مشت ديوارهاي واقعيت را عقب براند.