• 1405 يکشنبه 29 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6301 -
  • 1405 دوشنبه 31 فروردين

تا آخرين ساعت

مرتضي ميرحسيني

منشي هيتلر بود. آخرين تولد او را هم به چشم ديد. «بيستم آوريل 1945، سالروز تولد هيتلر! اولين تانك‌هاي روسيه پشت دروازه‌هاي برلين قرار داشتند. صداي غرش توپخانه‌ها در كاخ صدارت عظما هم شنيده مي‌شد. پيشوا ياران وفادارش را براي عرض تبريك به حضور پذيرفت. همه آمدند. اظهار وفاداري كردند و كوشيدند او را قانع كنند كه شهر را ترك كند.» مي‌گفتند شهر به‌زودي در محاصره مي‌افتد و راه‌هاي ارتباطي‌اش به بيرون بسته مي‌شود. تقريبا همه سران حزب آنجا بودند. «همه‌شان بيهوده تلاش كردند. هيتلر مي‌خواست بماند و صبر كند. او در پارك كاخ صدارت عظما به تعدادي از نوجوانان هيتلري نشان افتخار داد؛ به تعدادي كودك كه با تانك‌هاي روسي مقابله كرده بودند. آيا قصد داشت به اين شيوه از دفاع‌كردن اعتماد كند؟ حداقل موافقت كرد تمام ستادها، تمام افرادي كه وجودشان لازم و ضروري بود، تمام وزارت‌خانه‌ها و نهادهاي خدماتي به جنوب منتقل شود.»
هرچند، همه مي‌دانستند اگر او خودش نباشد، اين دم‌ودستگاه به هيچ كاري نمي‌آيد. همه‌چيز با محوريت خود او سرپا مانده بود. «شب در اتاق كوچكش دور هم جمع شديم. هيتلر ساكت و آرام به نقطه‌اي خيره شده بود. از او پرسيدم نمي‌خواهد برلين را ترك كند؟ جواب داد نه، نمي‌توانم... من بايد اينجا در برلين تاثيرگذار باشم يا نابود شوم. سكوت كرديم و نوشيدني‌اي كه به سلامتي هيتلر نوشيديم به كام‌مان تلخ شد. حالا هيتلر چيزي را به زبان آورده بود كه براي من از مدت‌ها پيش به باوري دلهره‌آور تبديل شده بود: او خودش هم ديگر به پيروزي باور نداشت. هيتلر سريع از جا بلند شد. مهماني جشن تولد برچيده شد.» سايه شكستي كه نزديك و نزديك‌تر مي‌شد بر همه‌چيز سنگيني مي‌كرد. شكستي كه بسياري، حداقل در جمع نزديكان هيتلر، تا همين چند هفته قبل آن را باور نداشتند. تراودل يونگه كه كتاب خاطراتش با عنوان «تا آخرين ساعت» به فارسي ترجمه شده است (ترجمه حسين تهراني، نشر ثالث) نيز، تا مدتي يكي از همين ناباوران بود. از همان‌ها كه در هم‌نشيني با ديكتاتور، چشمان‌شان به روي واقعيت‌ها بسته ماند و بسيار دير، زماني كه كار از كار گذشته بود، با فرجام نهايي ماجرا مواجه شدند. «امروز به نظرم ناباورانه است كه ما اوايل فوريه همچنان به خوش‌بيني و باور هيلتر به پيروزي در جنگ اعتماد داشتيم.
هنوز هم سر ميز غذاخوري گفت‌وگوها پرشور و فارغ از غم و نگراني انجام مي‌شد و به ندرت كسي درباره جدي‌بودن اوضاع حرف مي‌زد. اما در قلبم شك و ترديد شروع كرده بود به بيدار شدن. چون روس‌ها روز به روز به ما نزديك‌تر مي‌شدند. ولفسشانتسه خيلي وقت پيش منفجر شده بود. آن‌هم پيش از آنكه كارگران بتوانند ساخت پناهگاه را تكميل كنند. روس‌ها پروس شرقي را اشغال كرده بودند و گزارش‌هاي وحشتناكي از روستاهايي به گوش مي‌رسيد كه به دست دشمن افتاده بود. واكنش‌هاي هيتلر پُر از خشم و تنفر بود و مدام تكرار مي‌كرد اين وحشي‌هاي بي‌فرهنگ نبايد و اجازه ندارند اروپا را زير تسلط خودشان دربياورند، من آخرين سنگر در مقابل اين خطر هستم و اگر عدالتي وجود داشته باشد، ما پيروز خواهيم شد و زماني دنيا خواهد فهميد كه اين جنگ بر سر چه بوده است!» هيتلر در فوريه – و حتي پيش از آن - هم از توقف پيشروي‌ها، از فروپاشي جبهه‌ها در شرق و غرب خبر داشت و مي‌دانست حلقه محاصره دور آلمان، هفته به هفته تنگ‌تر مي‌شود. مي‌دانست طرح‌ها و تدابير دفاعي موثر نيستند و تقريبا همه نبردها با پيروزي دشمنانش تمام مي‌شوند. البته چنان كه عادتش بود، تا مدتي فقط همان چيزهايي را پذيرفت كه با توهماتش جور درمي‌آمد. اما سرانجام اين توهمات هم شكستند.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون