• 1405 سه‌شنبه 31 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6304 -
  • 1405 پنج‌شنبه 3 ارديبهشت

بمباران تهران با موتور سوارهای حرفه‌ای چه كرد

جنگ عشق‌مان را گرفت

تعداد زيادي از رايدرها موتورشان را براي تامين هزينه‌هاي زندگي فروختند

بنفشه سام‌گيس 

قرار بود 80 عشق موتور تهران، روز جمعه بروند  «رايد » و با « بِنِلي» 250 سي‌سي جفت سيلندر خوشگل‌شان، حاشيه شرق به غرب اتوبان همت ويراژ بدهند و تلافي 50 روز استارت نخوردن موتور را در بياورند . آخرين رايد، صبح جمعه 8 اسفند پارسال بود . جنگ كه شروع شد، هيچ نمي‌دانستند كه قرار است موتورها، 50 روز كنج پاركينگ‌ها خاك بخورد . فكر مي‌كردند اين نوبت هم مثل جنگ 12 روزه است و زود تمام مي‌شود . فكر مي‌كردند مثل جنگ 12 روزه، تنِ تهران فقط كمي مي‌لرزد و به خودشان دلداري مي‌دادند كه مثل جنگ 12‌روزه، مي‌شود حوالي نيمه شب به دل خيابان‌هاي تاريك زد و يكي دو ساعت در اتوبان‌هاي شمالي و جنوبي تاب خورد و بي‌حوصلگي‌هاي جنگ را كفِ خيابان‌هاي خالي شهرِ خسته رها كرد و به خانه برگشت. وقتي فرودگاه مهرآباد با بمب و موشكي كه مثل قطره‌هاي باران به سرش مي‌ريخت، تركيد و شب شهر ري و شهران و كوهك و اقدسيه، از آتش انفجار پالايشگاه و انبارهاي نفت، روز شد و روي آسمان تهران، از دود شعله جنگ، سياه شد و آوار خانه‌ها در شمال و جنوب و شرق و غرب شهر، مثل تاول كف خيابان‌ها نشست، عشق موتورها، با قدم‌هاي غمگين رفتند كنار چرخ‌هاي موتورشان نشستند و به تن « بنلي » دست كشيدند و سوييچ موتور را انداختند گوشه كشو ..... 

جنگ ترس دارد . علاوه بر ترس از انفجار و آوار، بزرگ‌ترين ترس جنگ، فقري است كه سايه به سايه‌اش مي‌آيد و مثل مسافري راه گم كرده، به خيلي از خانه‌ها سرك مي‌كشد تا ماوايي پيدا كند . در اين 50 روز، فقر در خانه خيلي از عشق موتورهاي تهران جاگير شد و روز جمعه كه بعد از 50 روز همديگر را ديدند در همان قرارگاه هميشگي، فهميدند جنگ چه به سرشان آورده است . وقتي همگي، صف ايستادند تا رايد را استارت بزنند، جاي خيلي از موتورها، همان بنلي‌هاي 250 سي‌سي جفت‌سيلندر خوشگل خالي بود . صاحب موتور، همان رفيق قديمي خودشان بود ولي موتورش، موتورخوشگلش، حالا شده بود يك اِن‌اِس‌200؛ از همين‌هايي كه كف خيابان‌ها، بار و مسافر اين‌طرف و آن‌طرف مي‌برد . نيازي به حرف و توضيح اضافي نبود. زندگي، حتي زير سايه جنگ هم خرج داشت و چرتكه، حتي سريع‌تر از روزگار صلح مهره مي‌انداخت؛ خيلي از عشق موتورها، كاسب بازار بودند و موتورشان را با مدل پايين‌تر تاخت زده بودند تا چك‌هاي عقب افتاده‌شان را پاس كنند . خيلي از عشق موتورها، كارگر و كارمند مغازه و شركت خصوصي بودند و به دليل كسادي بازار و بي‌پولي كارفرما، اخراج شده بودند . خيلي‌هايشان، كارگر كارخانه‌هايي بودند كه يا با تركش بمب و موشك، منفجر شده بود، يا به دليل كمبود مواد اوليه، خط توليدش را بسته بود و اين جمله « تعطيل تا اطلاع ثانوي » زمخت‌ترين لقمه‌اي بود كه بايد از گلوي عشق موتورهاي اخراجي پايين مي‌رفت . براي اين‌ها، پول اضافه‌اي كه از تبديل « بنلي » به يك هم‌خانواده كم جان‌تر ماند، شد اجاره خانه و نان و روغن . صبح جمعه، صف كشيدن اين همه موتور كهنه‌اي كه ناي تك‌چرخ هم نداشت، همان اول وقت، گوشه‌هاي چشم همه رايدرها را كشيد پايين . تا قبل از جمعه، هر كدام‌شان فكر مي‌كرد وضع خودش از همه درام‌تر است . حوالي عصر جمعه كه رايد آن همه موتورسيكلت لنگان تمام شد و هر كدام، فرمان موتورش را كج كرد سمت خانه‌اش، در مسير برگشت، پشت سرشان را هم نگاه نكردند و هيجاني كه پنج‌شنبه شب و چند ساعت پيش از رايد، خواب از سرشان پرانده بود، دود شد و گم شد . عصر جمعه، همه آن 80 عشق موتور، مي‌دانستند معاوضه بنلي 250 سي‌سي براي اجاره خانه و سير كردن شكم خانواده، چه به سر آدم مي‌آورد . فروختن « بنلي » براي جور كردن خرج زندگي، از آن زخم‌هايي است كه تا آخر عمر جوش نمي‌خورد؛ بنلي 250 سي‌سي جفت سيلندر با آن تنِ پر از عضله و شتاب مغرورانه و توان يك نفس دويدنش تا بالاي 180 كيلومتر در ساعت كجا و اِن‌اِس‌200 نحيفِ در ظاهر خوش ريخت كه عقربه سرعتش، با زور و التماس و تهديد تا 150 كيلومتر هم نمي‌رسد كجا ؟ 
روز جمعه، هيچ كدام از رايدرها، حتي آنهايي كه به قيمت گرسنگي و حذف ضروري‌ترين‌ها، بنلي‌شان را با چنگ و دندان حفظ كرده بودند، حرفي براي دلداري و همدردي نداشتند . كدام دلداري و همدردي وقتي قصه روزگار همه‌شان با يك جوهر نوشته شده بود ؟ 
عليرضا يك عشق موتور است؛ از آن عشق موتورهاي تير كه 30 سال در جاده‌هاي سوئد و آلمان و تركيه و فيليپين و لبنان موتورسواري كرد و آداب رسمي عضويت در گروه موتورسوارها را به جا آورد و انگشتر برادري به دست كرد و هنوز هم پلاك صفحه مجازي‌اش، نشان همان گروه بين‌المللي رايدرهاست . عليرضا 5 سال قبل با پسرش به ايران برگشت و در يكي از آپارتمان‌هاي روبه‌روي فرودگاه مهرآباد، خانه‌اي اجاره كرد و يك «بنلي » سياه‌سوخته مُهر شده خريد و يك تسمه زين سرخ آتشين به باك بنزينش بست و گشت دنبال عشق موتورهاي مثل خودش . عليرضا، غرش اگزوز و دور چرخ‌هاي موتورش را به هيچ گنجي نمي‌بخشد ولي جنگ 40روزه، عليرضا را از پا انداخت؛ بدجور . 
 « اين 40 روز، خيلي حس غريبي بود . زندگي عادي، در عرض يك شب، در عرض يك روز، شد زندگي با صداي انفجار، لرزش شيشه‌ها، ترس از اينكه شيشه توي صورتمون خرد نشه، پرت نشيم بيرون، ساختمون خراب نشه، موشك و پهپاد نياد توي خونه‌مون . جنگ، شكل زندگي ما رو عوض كرد. به شيشه هامون چسب زديم و آب ذخيره كرديم و راديوي باتري‌دار و لامپ شارژي گرفتيم با اينكه مي‌دونستيم 4 تا چسب، جلوي كنده شدن پنجره رو نمي‌گيره و 4 تا چسب، جلوي تركش رو نمي‌گيره . من توي اين 40 روز برگشتم به روزاي جنگ 8 ساله؛ به اون زماني كه نوجوون بودم و تمام تفريحم، گل‌كوچيك با يك توپ پلاستيكي بود و جنگ برام هيجان داشت و از جنگ، چيزي نمي‌دونستم و جنگ رو با موشك و فانتوم شناختم و مي‌دونستم براي چي داريم مي‌جنگيم و مي‌دونستم بايد از خاك وطنمون دفاع كنيم . دو هفته اول جنگ، خيلي حالم بد بود . دو هفته قرص خوردم تا اعصابم آروم بشه، سيگارم رو كم كردم تا بتونم خودم رو با وضعيت وفق بدم ولي فايده نداشت . » 
قرص اعصاب و كم كردن سيگار فايده نداشت چون عليرضا، طبقه دهم ساختمان نزديك به فرودگاه مهر‌آباد زندگي مي‌كند . در اين 40 روز، پنجره‌هاي خانه عليرضا، يك قاب پانوراما بود رو به شهري كه در آتش جنگ مي‌سوخت . 
 « از پنجره‌هاي خونه‌ام هر جا منفجر مي‌شد رو مي‌ديدم . و اين قشنگ نبود . اصلا قشنگ نبود . » 
عليرضا در روزهاي جنگ چند بار ترسش را گذاشت توي خانه و سوار موتور شد و راند در دل اتوبان‌هاي خالي و خيابان‌هاي خلوت . اين راندن، غم‌انگيز‌ترين راندن همه عمرش بود . 
 « مگه ميشه موتورسوار با موتورش بيرون نره ؟ رفتم ولي توي غربت اين رفتن بدجور گير افتادم . هر وقت موتور رو از پاركينگ بيرون مي‌بردم، نمي‌دونستم كدوم سمت بايد برم چون هر سمتي مي‌خواستم برم، مي‌گفتن منفجر شده و ممكنه حمله بشه . سوار موتور مي‌شدم و خودم رو مي‌سپردم به راه كه ببينم چرخ موتور به كدوم سمت ميره . اتوبان و خيابوناي بدون آدم و بدون ماشين، زير دست من بود و اين هيچ خوب نبود . توي اتوبان گاز مي‌دادم و گاز مي‌دادم و به خودم مي‌گفتم توي اين شهر خالي، كجا دارم ميرم ؟ توي باند پهن اتوبان، فقط من بودم و هيچ كس . بايد حواسم رو جمع مي‌كردم كه از زير كلاه كاسكت، صداي انفجار و لرزش رو هم بشنوم يا به سمتي نرم كه خودم منفجر بشم . بعد از دو ساعت، سرخورده‌تر از لحظه‌اي كه موتور رو استارت مي‌زدم، به خونه برمي‌گشتم و مي‌رفتم توي بالكن خونه‌ام مي‌نشستم و بمبي كه توي سر تهران مي‌خورد رو تماشا مي‌كردم . »
عشق موتورها، جمعه كلي حرف‌هاي تلخ داشتند؛ اينكه روغن اين‌جور موتورها، ليتري دو ميليون تومان است،  اينكه خيلي از حرفه‌اي‌هاي رايد، مي‌گفتند اين روغن‌ها تقلبي است، اينكه همه موتورها به دليل كيفيت بنزيني كه به خوردش مي‌دهند، به ريپ افتاده و به زور استارت مي‌زند، اينكه لوازم يدكي « بنلي » پيدا نمي‌شود و اينكه اول و آخر همه حرف‌ها، «جنگ » بود . 
عليرضا مي‌گفت در اين 50 روز، خيلي از گروه‌هاي موتورسواري منحل شده بودند و آنهايي كه پيش از جنگ، كُري خواني داشتند هم، به اين رايد آمده بودند و اختلاف و ناجنسي را كنار گذاشته بودند چون رايد، اولين و آخرين حلقه زنجيري بود كه اين عشق‌موتورهاي بي‌پناهِ تنها را به هم متصل مي‌كرد . در روزهاي جنگ، خيلي از بچه‌هاي رايد، از تهران رفته بودند به يك مكان امن . رايدرها، هر چند روز يك بار، تلفني با هم حرف مي‌زدند و حرف زيادي هم براي گفتن نداشتند چون دردي با ريشه مشترك در دل همه‌شان دويده بود؛ جنگ، عشق‌شان را ازشان گرفته بود و باخت و شكست براي عاشق، از مردن بدتر است . يكي دو نفر از رايدرها، از صداي انفجار و بمباران، دچار حمله‌هاي عصبي شده بودند و اين عجيب بود . خيلي عجيب چون عشق موتور، مثل كسي است كه زنده از پاي ميز رولت روسي بلند شده؛ يك زخم خورده تنها كه پناهش مي‌شود يك غول فلزي بنزين‌خوار كه تنها زباني كه مي‌فهمد، سوييچي است كه در قفل استارتش مي‌چرخد و اوج حساسيتش، درجه‌هاي دسته گاز و ترمزي است كه زير انگشتان رايدر به بازي گرفته مي‌شود . حالا خشونت « جنگ » اعصاب اين عشق موتورِ پناه برده به خشن‌ترين رفيقِ اين دنياي مادي را چنان رنده كرده بود كه رايدر، از موتور‌سواري هم وحشت داشت؛ وحشتي كه به توهم تنه مي‌زد؛ وحشت از بلند شدن صفحه جاده، وحشت از سوراخ شدن جاده، وحشت از اينكه قادر به كنترل موتورش نباشد و از خط بزند بيرون و يك‌راست براند تا كمين‌گاه عزراييل .... 
عليرضا درباره لحظه‌هاي رخ در رخ شدن با جنگ مي‌گويد: « توي اين 40 روز، صحنه‌هاي خيلي بدي ديدم . وقتي پالايشگاه ري رو زد، من شاهد بودم كه در يك لحظه، شب تبديل به روز شد . وقتي فرودگاه مهر‌آباد رو مي‌زد، يكي و دو تا و سه تا بمب نبود . 20 تا پشت سر هم، 30 تا پشت سرهم . اين همه انفجار و اين موج انفجار رو با تمام وجودم حس مي‌كردم و تنم از سرماي ترس يخ مي‌كرد . از بالكن خونه‌ام، شعله آتيش انفجار رو تماشا مي‌كردم و باورم نمي‌شد كه شاهد چه اتفاقي هستم . يك شبي، فرودگاه مهرآباد و صنايع هوايي رو خيلي بد زد، خيلي بد . ساعت حدود 3 بعد از نيمه شب بود . خواب بودم و پسرم روي تخت خوابيده بود . با موج انفجار، پسرم از روي تخت پرت شد و من احساس كردم موشك خورده به خونه ما و ما در حال متلاشي شدنيم . پسرم تكونم مي‌داد و داد مي‌زد بابا بيدار شو . تا خواستم از جام بلند بشم، دو تا انفجار من رو پرت كرد روي زمين . ديگه چشمام نمي‌ديد . گيج شده بودم و حس مي‌كردم توان نفس كشيدن ندارم . »
عليرضا، يك طبيعت‌گرد است . هم در آن 30 سالي كه با موتورهاي غول پيكرش به دل جاده‌هاي سوئد و آلمان و تركيه و لبنان و فيليپين مي‌زد و هم از 5 سال پيش كه به ايران برگشت و موتورش را به تماشاي طبيعت زيباي چالوس و فشم و لواسان مي‌برد، اين را در همه تنهايي‌هايش ياد گرفت كه تنها راه معنا دادن به شلنگ تخته انداختن‌ها در قاب محدود عمر، گوش سپردن به آواز سكوت طبيعت است . حالا جنگ به اين عشق موتوري كه ناب‌ترين ساعت‌هاي زندگي‌اش، آن زماني بوده كه رانده تا ناف جنگل شيان و روي دامن توچال، چه هديه‌اي داد ؟ 
 « يك روز با خودم گفتم برم توچال و بام تهران و يك سيگار بكشم و برگردم خونه . رسيدم به ولنجك و قبل از خيابون مقدس اردبيلي، ديدم كه چند تا ماشين متوقف شدن و حس كردم مردم دارن چيزي رو به هم نشون ميدن . راهم رو ادامه دادم تا خيابوني كه به ورودي توچال مي‌رسيد . خيابون رو رفتم بالا و اون موقع، تلخ‌ترين تصوير همه عمرم رو ديدم . قبل از ورودي توچال، از خيابون و ماشين، همه‌چيز سياه بود . يك سوراخ خيلي بزرگ نزديك ورودي توچال درست شده بود . دود همه جا رو گرفته بود . اون سوراخ و اون سياهي، من رو ميخكوب كرد، قدرت حركت و فكر رو ازم گرفت . خيره مونده بودم به اون همه سياهي . بعد از چند دقيقه، دور زدم كه برم به سمت بام تهران . انقدر گيج شده بودم كه نتونستم بام تهران رو پيدا كنم . از همون مسير، برگشتم به خيابون اصلي . براي اولين‌بار در تمام عمرم، با كمترين سرعت، سرعتي كه فقط چرخاي موتور رو مي‌چرخوند، اتوبان و خيابون و تمام راه برگشت به خونه رو اومدم و اين چرخ فقط مي‌چرخيد كه موتور، قفل نكنه . » 
عليرضا، از همين‌هاست كه موتورش را با چنگ و دندان حفظ كرد ولي جنگ با تمام پسوند و پيشوندهايش، عليرضا را بدجور زمين زد . رايدر بين‌المللي، قبل از جنگ يك زندگي معمولي داشت . ورزشكار بود و در باشگاه ورزشي نزديك خانه‌اش كار مي‌كرد و بابت اين كار، هر ماه 25 ميليون تومان حقوق مي‌گرفت . برادرش هم هر ماه 30 ميليون تومان از طريق صرافي‌هاي سوئد برايش مي‌فرستاد و پدر و پسر، با همين رقم زندگي‌شان را اداره مي‌كردند؛ 25 ميليون تومان براي خرج و خريد ماهانه و 30 ميليون تومان براي اجاره . ظهر 9 اسفند و با شروع جنگ، باشگاه تعطيل شد . چند روز بعد، ساختمان كنار باشگاه با موشك منهدم شد و باشگاه هم تركيد . تعدادي از صرافي‌هاي سوئد هم به دليل جنگ و تحريم تعطيل شدند و انتقال پول به ايران متوقف شد . حالا عليرضا و پسرش مانده‌اند با ذخيره پولي كه روز به روز بيشتر آب مي‌رود . به عليرضا مي‌گويم‌كه‌جنگ‌با‌خودش‌صرفه‌جويي مي‌آورد و آدم‌ها چون‌نگران آينده‌شان مي‌شوند، خرج‌هاي غير ضروري را حذف مي‌كنند و مي‌پرسم كه او و پسرش چه چيزهايي را مجبور شدند از زندگي‌شان كم كنند ؟ 
 « خيلي چيزا رو از زندگي‌مون حذف كرديم، خيلي چيزا رو . از جمله ميوه، كه خيلي گرونه . از جمله گوشت كه قيمتش سرسام آوره . از جمله برنج كه قيمتش، ديگه در توان جيب ما نيست . گاهي سوسيس و كالباس مي‌خريديم كه قيمت اونم سرسام‌آور شد و حذفش كرديم . براي اينكه معادلات دخل و خرج به هم نريزه، اولويت خرج‌مون، اجاره خونه است و اولويت دوم، غذا . به هر حال يك جوري سير ميشيم . غذاي خودم خيلي محدوده . برام مهم نيست كه نون خالي يا نون و پنير بخورم . ديگه مهم نيست . براي بچه‌ام گاهي سيب زميني مي‌پزم، گاهي كنسرو لوبيا مي‌خوريم و گاهي هم فلافل آماده يخ زده براش مي‌خرم . خيليا مثل ما هستن . با اين جنگ، زندگي من و پسرم از استاندارد معمولي هم پايين‌تر رفت . قبل از جنگ، با پولي كه برادرم مي‌فرستاد مي‌تونستم هفته‌اي يك بار براي خونه خريد كنم . اين 50 روز كه پول به ايران نرسيده، دو يا سه بار تونستم برم بازار تربار شهرداري و هر بار، به اندازه يك كيسه خيلي كوچيك خريد كردم . قبل از جنگ، وضع مون عالي نبود ولي خوب بود . الان ديگه خوب هم نيست . من و پسرم، جدي جدي رفتيم زير خط فقر . يك روز به پسرم گفتم بيا براي ناهار ساندويچ سوسيس بندري بخوريم . رفتم ساندويچ فروشي نزديك خونه، هر ساندويچ 220 هزار تومن بود . دو تا ساندويچ با دو تا نوشابه مي‌شد 500 هزار تومن . يك سال قبل، من با 500 هزار تومن براي خونه خريد مي‌كردم . حالا با اين پول فقط مي‌تونم دو تا ساندويچ بخرم ؟ نمي‌خرم . همين ساندويچ رو هم از زندگيمون حذف كرديم . خريد كفش و لباس كه مدت‌هاست از زندگي هر دومون حذف شده . ديگه قدرت خريد لباس نداريم . يك شلوار ساده دو ميليون تومنه . يك تي شرت ساده از اين مدلي كه جوونا مي‌پوشن، يك ميليون تومنه . پسرم 21 سالشه و وضعيت رو مي‌فهمه . اين جنگ نبايد اتفاق مي‌افتاد . من توي زندگيم خيلي رنج و سختي ديدم ولي بچه من قراره با اين وضع به كجا برسه ؟ »
از عليرضا پرسيدم كه چرا اين پدر و پسر، با شروع جنگ از تهران نرفتند . سوال خوبي نبود . جواب خوبي هم نداشت . 
 « چون پول نداشتيم . كجا مي‌رفتيم ؟ كوچك‌ترين حركتمون، مساوي بود با خرج اضافي . پول خرج كنيم و بريم يه جاي ديگه و گرسنه بمونيم كه از بمب و موشك نميريم ؟ همين جا توي خونه خودمون بميريم بهتره . وقتي جيبت اجازه نميده كه از خونه‌ات تكون بخوري، مجبوري توي خونه‌ات بموني با اينكه نمي‌خواي بموني . ما هم مجبور بوديم، و مونديم . و ديگه برامون مهم نبود چه اتفاقي مي‌افته . » 
سوال بعدي كه بدتر بود و جواب بدتر هم داشت وقتي پرسيدم كه حالا كه بعد از 50 روز، رايد رفته، حالش بهتر است يا بدتر . 
 « هيچ چيزي نيست كه آرومم كنه و هر روز، نزديك‌تر و نزديك‌تر ميشم به اون سطحي كه مُخم رَد ميده . مساله يك ماه و دو ماه نيست . مساله جنگ هم نيست . وقتي مدت طولاني مي‌گذره و به سن خودت نگاه مي‌كني، مي‌بيني هيچ دستاوردي نداشتي . دارم به خودم تلقين مي‌كنم كه دارم زندگي مي‌كنم ولي مي‌دونم كه اين تلقينه، و مي‌دونم كه هنوز بدنم گرمه چون هنوز درد رو احساس نكردم . الان بين خوب و بَدَم و مثل وضع تماشاچي استاديوم فوتبال بين دو نيمه مسابقه . درونم منتظره من يك جا شُل كنم تا دخل من رو بياره . ولي حال كي خوبه؟ اگه كسي ميگه حالش خوبه، يا وانمود مي‌كنه، يا خودش رو مجبور مي‌كنه كه حالش خوب باشه . هنوز دستمال سفيد ننداختم توي رينگ ولي خيلي نزديكم به اينكه اعلام باخت كنم . » 
روز جمعه، خيلي از رايدرها؛ همان‌هايي كه بنلي را با موتور كهنه قديمي تاخت زده بودند، گفته بودند با اين موتور كار مي‌كنند و براي مغازه‌ها و شركت‌ها بار جابه‌جا مي‌كنند و گاهي هم كف خيابان مي‌ايستند و مسافر مي‌زنند . يكي‌شان، تعميركار آسانسور بود كه سفارش به سفارش كار مي‌كرد و از اول جنگ، شركت تعميراتي تعطيل شده بود . يكي‌شان، كارمند يكي از فروشگاه‌هاي اينترنتي بود كه به دليل افت شديد فروش، اخراج شده بود . هفته آخر آبان پارسال كه با عليرضا و رفقاي موتورسوارش رفتيم رايد، با داوود آشنا شدم؛ يك عشق موتور كه همه سور و سات زندگي را تعطيل كرد تا براي موتورش خرج كند؛ قدرت موتورش را بالا برد، اگزوزش را عوض كرد كه رنگ اگزوز با زين سياه و سينه سفيد و ركاب قرمزش همخواني داشته باشد . آن روز، بنلي سفيد و قرمزش، بين آن همه موتور خوشگل خشن كه لابلاي درختان چيتگر از نفس افتاده بودند، مي‌درخشيد بس كه داوود پول به پايش ريخته بود . اين موتور، براي داوود حكم عزيزترين معشوقه همه عمرش را داشت . داوود، رفيق فابريك عليرضا و كارمند حسابداري يك كارخانه بزرگ توليد كفش بود . تمام ساعت‌هاي داخل كار و تمام ساعت‌هاي خارج از كار، چهره اين بنلي در فكر و چشمش نشسته بود . داوود بود و اين شيطاني كه به هيبت يك موتور درآمده بود . آن روز، رايدرها مي‌گفتند لنگه موتور داوود، در ايران پيدا نمي‌شود و مي‌گفتند هيچ چيز و هيچ كسي در اين دنيا عزيزتر از موتورشان نيست و به خاطر هيچ چيز و هيچ كسي در اين دنيا، از موتورشان دست نمي‌كشند . تلخ‌ترين خاطره چند نفرشان، از آن روزي بود كه به دليل مشكل مالي، ناچار شده‌اند موتورشان را بفروشند و جوري از تلخي لحظه خداحافظي با موتورشان مي‌گفتند كه باور كردم فروختن معشوقه، مهيب‌ترين رنج اين جهان است .....
اين روزهاي جنگ، اين مهيب‌ترين رنج جهان، داوود را هم زمين زد . داوود يكي از رايدرهايي بود كه معشوقه‌اش را براي پاس كردن چك‌هاي عقب افتاده فروخت و جمعه، با يك موتور دست دوم مدل قديمي به محل قرار آمد و به عليرضا گفت كه هيچ اطميناني هم براي نگه داشتن همين موتور كهنه ندارد . 
 « داوود مي‌گفت 2 نفر از بخش حسابداري كارخونه اخراج شدن و صاحب كارخونه به تمام كارگرا گفته كه منتظر تعديل نيرو باشن چون مواد اوليه توليد كفش، از پتروشيمي مي‌اومده و ديگه خط توليد نمي‌تونه فعال بمونه . » 
و براي رايدري كه به دليل مشكل مالي مجبور مي‌شود موتورش را بفروشد چه مشابهي مي‌شود پيدا كرد ؟ عليرضا مي‌گويد رايدري كه به دليل بي‌پولي، موتورش را مي‌فروشد، شبيه يك منبع آب است كه ذخيره‌اش تمام مي‌شود و آنچه كف منبع باقي مي‌ماند، چيزي جز گل و لاي و آهك نيست .

 

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون