• 1405 دوشنبه 13 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6307 -
  • 1405 دوشنبه 7 ارديبهشت

من تمام شده‌ام

مرتضي ميرحسيني

سرنوشتش را به هيتلر گره زد. پشت سر او درگير جنگ شد. شايد در ابتدا به پيروزي مطمئن بود و به تصاحب سهمي از غنايم آن اميد داشت. اما ماجرا متفاوت با محاسباتش پيش رفت. دوره برتري هيتلر تمام شد، روند جنگ تغيير كرد و روزهاي ناكامي و عقب‌نشيني فرا رسيد. موسوليني زودتر از هيتلر، آن‌ هم نه يك بار، كه دو بار سقوط كرد. يك بار، بعد از آنكه حملات هوايي متفقين به ايتاليا شدت گرفت و كار به بمباران شهرها - و البته رُم- كشيد، خود فاشيست‌ها در تباني با شاه ايتاليا كنارش گذاشتند. تصميم داشتند او را - كه مجرم اصلي بود- قرباني كنند و اميدوار بودند با اين كار، هم افكار عمومي كمي آرام شود و هم فرصتي براي خروج از بحران شكل بگيرد. فرانك ديكوتر مي‌نويسد مردم ايتاليا درگير جنگي شده بودند كه انتخاب خودشان نبود. ديكتاتور، با توهمات و تصميم‌هايش آنان را با اين بحران كشانده بود. تقريبا همه، موسوليني را خائن به كشور و مقصر اصلي در ويراني و رنجي مي‌ديدند كه به كشور تحميل شده بود. در چشم آنان «او جباري تبهكار، قاتل و خونخوار بود. بعضي زير لب به او دشنام مي‌دادند و بعضي ديگر آشكارا آرزوي مرگش را داشتند.» شاه اين كشور هم انفعال را كنار گذاشت و با تأييد مجلس -مجلسي با اكثريت فاشيستي- حكم به دستگيري موسوليني داد. بيشتر آنهايي كه راي به بركناري موسوليني دادند، تا ديروز، از فاشيست‌هاي سرشناس و از دارودسته او شناخته مي‌شدند. اما، ورق كه برگشت «حتي يكي از اعضاي حزب گردنكشي نكرد، اگرچه رسما قسم خورده بودند تا پاي مرگ از موسوليني محافظت كنند... اميليو جنتليه مورخ، دهه‌ها پيش هشدار داده بود كه براي خدايي كه ثابت كند خطاپذير است مقدر شده كه مومنانش با همان شوري كه زماني او را ستايش مي‌كردند، سرنگون و بي‌آبرويش كنند. در بخش‌هايي از ايتاليا، جماعت خشمگين درست در همان روز بازداشت موسوليني به مقرهاي فرماندهي حزب فاشيست يورش بردند و مجسمه‌ها، سرديس‌ها و پرتره‌هاي ديكتاتور سرنگون‌شده را از پنجره‌ها بيرون انداختند.» اما ماجرا به اين ترتيب، با چنين صحنه‌هايي تمام نشد. هنوز دو- سه فصل ديگر از داستان موسوليني باقي مانده بود. هيتلر به نجاتش رفت. گروهي از بهترين كماندوهاي آلماني را به نجاتش فرستاد. عمليات‌شان موفق بود. موسوليني را از زندان آزاد كردند و با خودشان به سالو- نزديك درياچه گاردا در شمال ايتاليا- بردند. چند تايي از آخرين يارانش نيز همراهش بودند. شبه‌حكومتي مطيع آلمان در سالو برپا كرد. آنجا عملا كاره‌اي نبود. تصميم‌ها را آلماني‌ها مي‌گرفتند. در صحبت با خبرنگاري آلماني گفت: «بله، من تمام شده‌ام. ستاره‌ام افول كرده است. منتظر پايان تراژدي هستم و از همه‌چيز دل كنده‌ام. ديگر حس يك بازيگر را ندارم. احساس مي‌كنم آخرين تماشاچي هستم.» خبر پيشروي متفقين در خاك ايتاليا به گوشش مي‌رسيد. از آنان مي‌ترسيد، اما از خود ايتاليايي‌ها وحشت داشت. چريك‌هاي مخالف او در شهرها - از ونيز و جنووا گرفته تا ميلان- قدرت مي‌گرفتند و همه‌جا در جست‌وجوي فاشيست‌ها بودند. تصميم به فرار از ايتاليا گرفت. اواخر آوريل 1945 با گروهي از سربازان آلماني كه از مسير آلپ عقب‌نشيني مي‌كردند همراه شد. اما چريك‌ها به او رسيدند. راهش را بستند. با آلماني‌ها درگير نشدند، اما موسوليني را دستگير كردند. نمي‌دانستند براي شكار بزرگ‌شان چه تصميمي بگيرند. در خانه‌اي روستايي زنداني‌اش كردند. روز بعد، يكي از فرماندهان چريك‌ها سر رسيد. او درباره موسوليني شك و ترديد نداشت. همان‌جا تيربارانش كرد. معشوقه موسوليني را هم كه در اين آخرين سفر همراهش بود تيرباران كردند. چند نفري را هم كه تا پايان به ديكتاتور چسبيده بودند كشتند. جسدها را هم زير مشت و لگد گرفتند. گويا نفرت‌شان با شليك گلوله‌ها خالي نشده بود. جسدها را به ميلان بردند و هر كدام را از تيري آويزان كردند. مردم به تماشاي اعدامي‌ها رفتند. اين صحنه آخر بود. ماجرا، اين‌بار واقعا، به پايان رسيد.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون