كاخي كه از شكوه به خاطره رسيد
مهدي خاكيفيروز
خُورنق براي من مثل يك تصوير دور در مه است. تصويري كه هر چه به آن نزديكتر ميشوي، بيشتر از جنس خيال ميشود تا سنگ و آجر. كاخي كه روزي در حوالي حيره قد برافراشت و امروز بيشتر در روايتها و دلها ادامه دارد تا در زمين. انگار تاريخ بعضي بناها را از روي نقشه پاك ميكند و به جاي آنها داستان ميگذارد.
حيره در روزگار باستان شهري بود ميان راهها. جايي كه عربها، ايرانيها و پيامهاي قدرت در آن رفتوآمد داشتند. شهري كه سياست در آن با خاك و باد و گرما آميخته بود. در همين فضا، خاندان لخمي (از دودمانهاي مهم عربي كه حدود قرن سوم تا اوايل قرن هفتم ميلادي در منطقه حيره نزديك كوفه امروزي قدرت داشت) تصميم گرفتند بنايي بسازند كه نگاهها را مجذوب كند. در ميان نامهاي آن دوران، نعمان بن امرو القيس جايگاهي ويژه دارد. پادشاهي كه در مرز ميان جهان عرب و امپراتوري ساساني زندگي ميكرد و خوب ميدانست نشانههاي قدرت از سخن ماندگارترند.
در همين مسير، منذر بن ماءالسماء نيز در روايتها حضور دارد. حاكمي كه در دورههاي بعدي بر حيره فرمان راند و خورنق در زمان او همچنان مركز توجه باقي ماند. اين پادشاهان در سايه ارتباط با دربار ساساني، جايگاه خود را حفظ ميكردند. نامهايي مثل خسرو انوشيروان و يزدگرد اول در آن سوي مرز، در شكل دادن به اين شبكه قدرت اثر عميق داشتند. سياست آن روزگار شبيه رشتههايي بود كه از دو سوي جغرافيا كشيده شده بود و در حيره گره ميخورد.
اما چيزي كه خورنق را از يك كاخ معمولي جدا ميكند، فقط نام پادشاهان نيست. داستان سِنِمّار معمار آن است. نامي كه در روايتهاي قديم با احترام و اندوه كنار هم آمده است. سنمار را مردي ميدانند كه هنر را با دقتي عجيب در آجر و سنگ جاري ميكرد. سالها زمان گذاشت تا بنايي بسازد كه در زمان خود شگفتي ايجاد كند. تالارهايي بلند، ايوانهايي كشيده و فضايي كه نور و باد در آن با حساب حركت ميكردند. نظاميگنجوي در هفتپيكر و بهرام بيضايي در نمايشنامه مجلس قرباني سِنِمّار، هر يك روايتي از نگونبختي اين معمار ارايه كردهاند.
در بعضي روايتها آمده پس از پايان كار، سرنوشت او به تلخي تغيير كرد. داستانهايي نقل شده كه قدرت از ماندگاري هنر هراس دارد. اين روايتها هر چند ميان تاريخ و افسانه در رفتوآمد هستند، در ذهن مردم باقي ماندهاند. سنمار در اين ميان، نماد و تصويري از تمام كساني است كه اثر ميسازند و در سايه ساختن، فراموش يا گاه قرباني ميشوند.
خورنق از نظر معماري در زمان خود جايگاهي چشمگير داشت. گفته ميشود چندين طبقه داشته و بر بلندي ساخته شده بود تا دشتهاي اطراف زير نگاهش باشند. مصالحي مانند آجر، سنگ و گچ در ساخت آن به كار رفته بود. سيستم جريان هوا در بنا طوري طراحي شده بود كه گرماي شديد منطقه قابل تحملتر شود. اين سطح از توجه به اقليم نشان ميدهد كه سازندگان درك دقيقي از طبيعت اطراف خود داشتند.
حيره در آن دوره مركز رفتوآمد قدرت و فرهنگ بود. خورنق در دل اين شهر، جايي براي تصميمهاي مهم سياسي، پذيرايي از سفيران و نمايش شكوه حكومت بود. در كنار آن، كاخي ديگر به نام سدير نيز در منابع تاريخي آمده است. اين دو بنا در كنار هم تصويري از نظم و قدرت حيره را شكل ميدادند.
اما كمتر بنايي در برابر زمان ايستايي هميشگي دارد. با تغيير مسير قدرتها و جابهجايي مركزهاي سياسي، حيره كمكم از نقش اصلي خود فاصله گرفت. خورنق نيز آرام آرام از مركز توجه خارج شد. ديوارهايي كه روزي پر از رفتوآمد بودند، به سكوت رسيدند و سپس به فرسايش سپرده شدند. باد، باران و گذر سالها بخشهاي زيادي از آن را از ميان برد. آنچه باقي ماند بيشتر در روايتها بود تا در زمين. اما شايد همين روايتها قدرت بيشتري از سنگ داشته باشند، چون در ذهنها ادامه پيدا ميكنند.
شاعران در دورههاي بعدي، خورنق را در كنار ديگر بناهاي بزرگ گذشته قرار دادند. اين كاخ تبديل به نمادي از شكوهي شد كه از دست رفته، اما فراموش نشده است. در اين تصوير خورنق فقط يك ساختمان نيست، بلكه يادآور دورهاي است كه انسانها تلاش ميكردند با ساختن بناهاي بزرگ و ماندگار، با زمان و آيندگان گفتوگو كنند. اما در روزگار كنوني، يك ايده پيش از آنكه به شكل واقعي برسد، در مسيرهاي طولاني انتظار، تغيير مسير ميدهد. وقتي به اين مسير نگاه ميكنم، ناخودآگاه ذهنم به امروز هم سر ميكشد. در جايي كه پروژهها آنقدر در رفتوآمد اداري ميمانند كه عمرشان با تصميمگيري گره ميخورد يا جايي كه طرحها پيش از رسيدن به نتيجه در لايههاي مختلف كاغذ و امضا فرسوده ميشوند، ياد خورنق معناي ديگري پيدا ميكند. انگار بعضي بناها در گذشته با سرعتي ساخته ميشدند كه امروز، چنين توان و سرعتي در مسيرهاي طولاني بررسي و تاييد گم شده است.
نامهايي مثل نعمان، منذر، سنمار، خسرو انوشيروان و يزدگرد در كنار هم تصويري از يك جهان پيچيده ميسازند. جهاني كه در آن قدرت، هنر و سياست در يك نقطه به هم ميرسيدند. خورنق حاصل همين برخورد است. بنايي كه در مرز ميان تاريخ و روايت ايستاده و هنوز هم از ميان كلمات عبور ميكند.
براي من، خورنق يك ويرانه يا يك داستان تاريخي نيست، بيشتر شبيه يادآوري است. گاهي فكر ميكنم اگر ديوارهاي آن هنوز باقي بودند، چه صدايي داشتند؟ شايد صداي رفتوآمد كساني كه در آن زندگي ميكردند يا صداي تصميمهايي كه آينده يك منطقه را شكل ميداد. امروز از آن صداها فقط روايت مانده، اما همين روايت كافي است تا تصوير كاخ در ذهن زنده بماند.
خورنق براي من نشانهاي است از پيوند ميان قدرت و گذر زمان. از اينكه هر شكوهي، هر قدر هم گسترده باشد، در نهايت به خاطره تبديل ميشود. اما خاطرهها، برخلاف سنگ فرسوده نميشوند. خاطرهها در ذهنها شكل تازه ميگيرند و ادامه پيدا ميكنند تا به تاريخ تبديل شوند. خورنق مثل سايهاي است كه از گذشته بر امروز افتاده است. سايهاي كه هم شكوه را نشان ميدهد و هم فراموشي را و شايد همين دوگانه است كه ذهن من را درگير خود كرده است.