ايستادن تا ابد بر كرانههاي ارس
محمد خيرآبادي
سپيدهدم سوم شهريور ۱۳۲۰ بود. عبدالله جوانترينِ آن سه نفر، دستش را روي سينهاش گذاشت. لاي آستري لباس سربازياش، كاغذ كوچكي بود كه لبههايش از عرق تنش نمزده بود. نامه «ترلان» بود؛ دخترعمويش در روستايي دور كه منتظر بود بوي پاييز از راه برسد تا با اولين برداشت گندم، صداي سُرناي عروسيشان در كوهپايه بپيچد. ترلان نوشته بود: «عبداللهِ من! مراقب خودت باش. مادرم ميگويد ارس امسال ناآرام است. زودتر بيا خانه.» در همان لحظه، صداي فرياد عصبانيت سرجوخه بلند شد، بيسيم را پرت كرد يك گوشه و رفت. چند دقيقه بعد از عبور هواپيماها از بالاي سرشان ارتباط با مركز به كل قطع شده بود. سرجوخه از در پاسگاه بيرون رفت و به دوردست نگاه كرد. ماشين سراسيمه ماموران گمرك، از آخرين پيچ پايين روستا گذشت و از نظر ناپديد شد. برگشت و نگاهي به عبدالله و سيد محمد انداخت. او ميدانست كه در اين شرايط، ماندن يعني هرگز نديدنِ پاييز، يعني عروسي ناتمامِ عبدالله. سرجوخه گفت: «عبدالله! يكي از ما بايد بره كمك بياره. پاشو راه بيفت...» عبدالله لوله برنويش را به سمتِ آن سوي پل، جايي كه سايه غولآساي تانكهاي ارتش سرخ در مه هنوز پيدا و ناپيدا بود، نشانه رفت و زير لب گفت: «نميتونم ... نميتونم بذارم اين تانكها از روي پل رد بشن، اگه رد بشن ديگه پاييزِ هيچ روستايي قشنگ نيست.»
مقاومتِ اين سه نفر از همان لحظهاي كه اولين ستونِ زرهي قواي مهاجم پا روي پل گذاشتند، آغاز شد. آنها در اطراف پاسگاه و در نقاط كور پل آهني سنگر گرفتند. در حالي كه ارتش شوروي گمان ميكرد با يك گردان كامل روبهرو است، تنها سه جفت چشمِ بيدار پشتِ مگسك برنوها بود. بيشتر از ۷ ساعت گذشت و آنها بدون پشتيباني از پادگان مركزي و بدون اميد به امكان متوقف كردن ماشينهاي جنگي، فقط به اتكاي خوني كه هنوز در تن و وجداني كه هنوز در جان داشتند، ايستادند. عبدالله در لحظاتِ كوتاه استراحت، به انگشتري نقرهاي كه در جيب داشت دست ميكشيد؛ هديهاي كه براي ترلان خريده بود. هر بار كه تانكي پيش ميآمد و او دست به ماشه ميبرد، با خود ميگفت: «اين يكي براي خانه ما... اين يكي براي خاك ما.»
عصر شد. وقتي آخرين گلوله عبدالله و سيدمحمد شليك شد و آخرين فرياد سرجوخه در هياهوي انفجار توپهاي سنگين دشمن گم شد، سكوتي مرگبار بر پل سايه افكند. ژنرال ارتش شوروي با احتياط از پل گذشت. او انتظار داشت با تپهاي از جنازههاي يك گردان يا لااقل يك گروهان روبهرو شود، اما در برابرش تنها سه پيكر پارهپاره بود. او وقتي فهميد تمام لشكرش را سه سرباز متوقف كردهاند، كلاه از سر برداشت و دستور داد آنها را با تشريفات كامل نظامي و با احترام به خاك بسپارند. سربازان روس، وقتي بدن بيجان امير را تفتيش كردند، آن نامه نمزده و انگشتري نقره را پيدا كردند. بر كرانه رود ارس و در جوار پل آهني جلفا، سه سرباز تا ابد ايستادهاند؛ سه سربازِ تنها كه نتوانستند منتظر فرمان مركز بمانند و به دستور قلبشان عمل كردند. همه شواهد نشان ميداد كه آنها در اين ايستادن تنها خواهند بود. اما تحليلها و محاسبات، دستورها و موضعگيريها و دورانديشيها و حتي قدرت غريزه بقا، بياهميت ميشوند وقتي كه پوتين سرباز بيگانه پا روي خاك وطن ميگذارد. ترلان هرگز لباس عروسي نپوشيد، اما هر سال تا پايان عمر، همزمان با به بار نشستن اولين خوشه گندم به كنارِ ارس رفت؛ جايي كه روايتهاي عشق به هم آميختند و به زندگي و مرگ هر دو، معنا بخشيدند.
٭ اين يادداشت با نگاهي به رخداد واقعي مقاومت سه سرباز ايراني پاسگاه مرزي جلفا نوشته شده كه در مقابل حمله ارتش شوروي در زمان اشغال ايران به وسيله متفقين در شهريور ۱۳۲۰ ايستادگي كردند و البته مخلوطي از واقعيت و تخيل است. حتما روايت مستند اين واقعه را جستوجو كنيد و در منابع معتبر بخوانيد.