جنگ نابرابر و انسجام ملي در ايران
دولت چهاردهم با درك اين گزاره جامعهشناختي، نقشي موثر در اين ميان ايفا كرده است: پرهيز راهبردي از ماجراجويي تنشزا در عين واكنش قاطع كه هزينه نقض حاكميت ملي را براي دشمن بالا ميبرد؛ صورتبندي گفتماني از مقاومت نه به مثابه يك انتخاب ايدئولوژيك خشك، بلكه به عنوان پاسخي ناگزير به سلطهگري سيستماتيك غرب و مديريت اقتصادي تعادلگرا كه ميكوشد از طريق شبكههاي حمايتي و يارانهاي، لبه تيز بحران را از گلوي دهكهاي پايين درآمدي دور نگه دارد.
اين شيرازه اجتماعي، با همه استحكامش، نيازمند مراقبتهاي پيوسته براي پايداري بلندمدت است. انسجام مبتني بر تهديد، ماهيتي «پايانپذير» دارد؛ اگر مردم در ميانه توفان، تصويري روشن از آرامش پس از بحران نبينند، اميد به تدريج جاي خود را به بيتفاوتي ميدهد. همچنين شكافهاي نسلي و طبقاتي، هر قدر هم امروز در پرتو همبستگي ملي كمرنگ باشند، نيازمند مديريتي عالمانه براي آيندهاند؛ چراكه اين شكافها محو نشدهاند، بلكه تا فرونشستن صداي آژير قرمز، موقتا بيصدا شدهاند.
براي اينكه اين همبستگي از يك واكنش موقت به كنشي ماندگار بدل شود، چارهاي جز بازسازي «قرارداد اجتماعي» بر پايه حكمراني خوب نداريم. دولت بايد نهتنها در برابر دشمن، بلكه در برابر افكار عمومي نيز سينهاش را گشوده نگه دارد؛ پنهانسازي ناكاميها يا بزرگنمايي غيرواقعي موفقيتها، سمّ مهلكي براي سرمايه اجتماعي است. تحريم هر چند ظالمانه است، اما توزيع بار ناشي از آن بر دوش مردم بايد عادلانه باشد؛ رانت و فساد در اين شرايط، خيانت به امنيت ملي محسوب ميشود. بايد از «آرمانپردازي گنگ» پرهيز و در عوض، مسيري گامبهگام به سوي توسعه، تعامل هوشمند بينالمللي و رفاهي كه مردم خود را شريك آن بدانند، ترسيم كرد.
امروز در جمهوري اسلامي ايران، «انسجام ملي» نه يك شعار سياسي، كه گرانترين دارايي راهبردي ماست. سياست مقاومت، تنها وقتي به يك پروژه تمدني بدل ميشود كه اين سرمايه اجتماعي را از جنس طلا بداند؛ يعني با ديپلماسي هوشمندانه، مشاركت اقتصادي عموم مردم و تنشزدايي توأم با عزت، اين دژ مستحكم را در برابر تندبادهاي آينده بيمه كند. در جنگ نابرابرِ ارادهها، اين ايران است كه الگوي پيچيده بقا را بهتر از دشمنانش ميشناسد، مشروط بر آنكه حافظان اين خاك، حافظ اعتماد ساكنان آن نيز باشند.