هنوز ديده ميشوي
نادا صبوري
پنجره مطب، همان پنجره كنار تخت محبوبم، به درختان زبانگنجشك كوچه پشت مطب باز ميشود. روزهايي كه نوبت تزريق من با خالي بودن آن تخت همزمان ميشود، خوشحالترم. شايد عجيب به نظر برسد كه كسي براي شيميدرماني هم تخت محبوبي داشته باشد، اما گمان ميكنم همين ميل به يافتن اندكي وضعيت بهتر است كه ما را به دوام آوردن واميدارد. انسان حتي در دشوارترين موقعيتها نيز چيزي را جستوجو ميكند كه رنج را قابل تحملتر كند. بيماري و بحرانهاي بزرگ به آدم ياد ميدهند كه كوچكترين داشتهها ميتوانند به اندازه جهاني كامل اهميت پيدا كنند و اصولا كوچكي و بزرگي معناي متفاوتي پيدا ميكند. اين تجربه، درست در برابر باوري قرار ميگيرد كه ميگويد حالا ديگر چيزي براي از دست دادن باقي نمانده است. حقيقت اما اين است كه هميشه چيزهايي هست كه فقدانشان دردناك باشد.
اين را روزي بهتر فهميدم كه تخت كنار پنجره اشغال شده بود و ناچار شدم دو ساعت تمام درختان نارون را از فاصله سه تخت دورتر تماشا كنم يا در روزهايي كه جنگ ناگزيرمان كرد به ترك خانهوكاشانه و آفتاب تهران را نميديدم و لمس نميكردم. در ميانه بحران، آدم بيش از هر زمان ديگري ميفهمد كه زندگي هنوز از چيزهاي كوچك، اما حياتي پر است؛ چيزهايي كه نبودشان فقداني واقعي است. وقتي سخن از مرگ زياد ميشود، برخي آسانتر ميگويند آدم ديگر چيزي براي از دست دادن ندارد. اما شايد هيچ كس بهتر از كساني كه در دل بحران زيستهاند، نداند كه حتي قاب يك پنجره، نوري كوتاه يا تصويري از درختان ميتواند كيفيت يك روز را تغيير دهد.
جلسه دوازدهم شيميدرماني، در سالن انتظار نشسته بودم كه يكي از مراجعان از رديف پشت روي شانهام زد و گفت: «خيلي از ديدن تيپت لذت بردم.»
در ميانه درمان، همان جمله كوتاه يادآوري كرد كه هنوز ميتوان ديده شد نه فقط به عنوان بيمار، بلكه به عنوان انساني زنده.