رضا توكلي
يكي از كتابهاي خوبي كه اين روزها خيلي دست به دست ميشود و بسياري از خوانندگان آن را ستايش ميكنند، كتاب «من سرگذشتِ يأسم و اميد» ترجمه آزاده كاميار است. اين كتاب كمحجم، اما پربار است. مجموعهاي از سيزده جستار كه يكايك آنها الهامبخش هستند. ما در اين كتاب با افكار روحبخش شخصيتهاي تاثيرگذاري در تاريخ و سياست مانند ماندلا، هاول، مارتين لوتر كينگ و... آشنا ميشويم و فرصتي پيدا ميكنيم تا از زاويه ديد آنها به مسائل انساني، اجتماعي و سياسي بنگريم. مترجم اين كتاب آزاده كاميار، متولد ۱۳۵۹ در مازندران است. او در رشته مترجمي زبان انگليسي تحصيل كرده و اولين كتاب او كه ترجمه مجموعه شعري از ليندا پاستان بود، سال ۹۰ منتشر شد. بعد از آن به هر سمتي سرك كشيد، چند تا مجموعه شعر ديگر، يك مجموعه داستان كوتاه، دو كتاب درباره اسطوره و روان و بعد هم سراغ كودك و نوجوان رفت و آخر هم جستارهايي ظاهرا سياسي. او ميگويد: «ناشر معمولا دلخوشي ندارد از اين كار من و معتقد است زياد از اين شاخه به آن شاخه ميپرم و نميتوانم برند خودم را بسازم، من ولي دنبال برند نيستم، قصهگويي هستم در پي قصه، هر جا پيدايش كنم و ببينم اول براي خودم و بعد براي آن خواننده آرماني توي ذهنم ميتواند جذاب باشد، ميروم سراغش.» در مصاحبهاي تقديم ميشود، سوالاتي را با مترجم در ميان گذاشتم كه در ادامه ميخوانيد.
اجازه بدهيد از شما بپرسم كه در نگاه خودتان، اميد در انديشه هاول، ماندلا، مارتين لوتر كينگ، دزموند توتو و... چه اشتراكات و تفاوتهايي دارد؟ مهمترين آنها را بگوييد.
مهمترين وجه اشتراكشان جدا كردن اميد از رويدادي است كه فرد اميد دارد رخ بدهد و پيروزي را در آن ميبيند. اين نويسندگان اميد را به تلاش براي رسيدن به مقصود گره ميزنند نه به خود آن. به عبارت ديگر من اميد دارم اين اتفاق خاص رخ بدهد پس برايش تلاش ميكنم، اگر امروز، فردا يا در طول عمر من هم رخ نداد، در اصلِ اميد من خللي رخ نميدهد، شايد امروز دلسرد شوم، اما فردا دوباره برميگردم بر سر نبردم. من صبحها كه ميروم سر كار، دختربچهها را كه كيف بر دوش در راه مدرسه ميبينم، به خودم ميگويم براي كساني مثل بيبيخانم استرآبادي و طوبي آزموده كه بنيانگذاران مدرسه دخترانه در ايران هستند، اميد حتما چنين منظرهاي بود، منظرهاي كه آنها هرگز نديدند و حالا حدود يك قرن بعد از آنها به چنان منظره عادياي تبديل شده كه شايد حتي متوجهش هم نشوم. تفاوت آراي اين نويسندگان هم به نظر من بيشتر در تفاوت افراد با هم است و در تفاوت جايگاه و تاريخ و... براي مثال ماندلا يا هاول اعتقاد بيشتري داشتهاند به اينكه كنش را به كل جامعه تسري ببخشند، از آن طرف اسقف دزموند توتو بيشتر اهل واكنش بود تا كنش يا مارتين لوتر كينگ و آليس واكر هر دو فعال حقوق سياهان هستند، اما تفاوت زمانهشان باعث ميشد رنگ و رخ اميدشان نيز متفاوت از هم باشد.
آيا در هنگام ترجمه، نگاه خود شما به مفهوم اميد و مفهوم يأس تغيير كرد؟
نه چندان، ذاتا آدمي هستم كه هر وقت نااميد ميشوم به خودم ميگويم، پاشو برو زودتر غصهات را بخور كه فردا كلي كار داري! منتها خيلي بلد نبودم اين اميد را در قالب كلام بيان كنم و زياد هم متهم ميشدم به خوشبيني پوچي كه پايش در واقعيت نيست.ترجمه اين جستارها و كلا اين كتاب يادم داد چطور از اين اميد حرف بزنم و چطور اجازه ندهم بقيه يا شرايط مدتي طولاني دلسرد و مأيوس نگهم دارد وگرنه كه از تجربه و تحمل نااميديهاي گاهگاه كه گريزي نيست.
به نظرتان اميد در اين مجموعه، بيشتر يك «احساس فردي» است يا يك «كنش سياسي و اخلاقي جمعي»؟
از آنجايي كه جستارهاي اين كتاب بيشتر از زبان كنشگران سياسي و اجتماعي است، اميدشان هم كنش سياسي و اجتماعي به نظر ميرسد، اما مگر نه اينكه همه چيز از فرد شروع ميشود؟ پس احتمالا كسي كه به چنين اميدوارياي باور ميآورد، اين باور را به تمام ساحات زندگياش انتقال ميدهد و به نحوي برايش ميشود سبك زندگي.
در ميان جستارهاي كتاب، كدام يك بيشتر نظرتان را جلب كرد و چرا؟
«در ستايش صداي آدمي» نوشته ادواردو گاليانو. يادم هست بد جوري اشكم را درآورد. يادداشتي بسيار كوتاه است كه در ذهنم تا هميشه ميماند و انگار عصاره كل كتاب است. همه حرفي كه دلم ميخواست به همه بگويم، همين بود كه از كتاب برايتان نقل ميكنم. «رژيم ديكتاتور اروگوئه ميخواست همه تنها بمانند، هيچ كس كسي نباشد: در زندانها و خوابگاهها و در كل كشور برقراري ارتباط جرم بود. صداي آدمي را نميتوان خاموش كرد. صدا حقيقي است. صدا زاده نياز آدمي به گفتن است. دهان را كه ببندند، دستها به سخن درميآيند يا چشمها يا روزنههاي پوست يا هر چه، زيرا تكتك ما حرفي براي گفتن به ديگران داريم، حرفي كه سزاست ديگران آن را بستايند يا ببخشايند.»
ما در اين كتاب، با نظرات و افكار جذابي مواجه هستيم و به نظرم خيلي به ما كمك ميكنند تا بهتر و بيشتر بينديشيم. در اين سالها، بيش از پيش، برخي مترجمان تلاش كردهاند كه مردم را با افكار متفكران، فيلسوفان، روشنفكران و كنشگران سياسي جهان آشنا كنند. با توجه به اين موضوع، به نظرتان اهميت ترجمه چنين آثاري چيست و چه تاثيري بر مردم و افرادي كه فعاليتهاي فرهنگي و فكري دارند، ميگذارد؟
راستش را بخواهيد هيچ پيشبيني نميكردم و اصلا انتظارش را نداشتم از اين كتاب اين همه استقبال شود، اما بسياري كتاب را خواندند و آنقدر دوستش داشتند كه ميآمدند مرا در شبكههاي اجتماعي پيدا ميكردند تا احساسشان را برايم بگويند و طوري به من نزديك ميشدند انگار سالهاي سال دوست بوديم و خودمان خبر نداشتيم. من هيچ كتاب ديگري ترجمه نكرده بودم كه تجربهاي شبيه به اين داشته باشم و همين شد يك اميدواري بزرگ در دلم كه آنقدرها كه سعي ميكنند به ما بقبولانند، كم نيستيم. شايد اهميت ترجمه چنين آثاري، افزون بر خيلي چيزهاي ديگر مثل افزايش آگاهي و ... همين باشد، همين شبكهسازي، همين يافتن آدمهايي كه ميخواهند بسازند نه اينكه بسوزند يا حتي بسوزانند. جدا از اين، جدا از ترجمه و اهميتش و... ما مردماني هستيم با تجربههايي بس شگفت، با اميدها و يأسهاي شگرف، آرزو دارم خواندن اين جستارها اهل قلم ما را سر شوق آورد كه از روزگار ما، از آنچه بر ما رفته و ميرود، بنويسند. آنا آخماتووا در پيشدرآمد شعر معروفش، ركوييم، مينويسد وقتي براي ملاقات پسر زندانياش به زندان رفته، در صف ملاقاتيها زني او را ميشناسد و به او ميگويد اين را ميتواني بنويسي؟ و همين ميشود الهامبخش آخماتووا بر سرودن ركوييم. انگار آن زن ميخواست خود و رنجش را در نوشته آخماتووا جاودان كند و از اين طريق به تجربهاش معنايي ببخشد كه تاب آوردنش را ممكن كند. من هم چنين اميدي دارم و صدالبته كه ميدانم نويسندگان ما صرفا براي نوشتن از ما به منبع الهام نياز ندارند و سنگهاي بسيار ديگري هم بر سر راه آنها هست.
وقتي مشغول به ترجمه اين جستارها بوديد، آيا با مفاهيمي روبهرو شديد كه در زبان فارسي معادل دقيقي نداشته باشند يا پيش آمد كه خودتان از به كار بردن معادلي رضايت نداشته باشيد؟ در اينگونه موارد چه ميكنيد؟
بله، تصميمگيري درباره ترجمه بعضي اصطلاحات سياسي گاهي سخت ميشد، بر سر اين ميماندم كه اصطلاح را همانطور كه هست بياورم و پانويس بدهم يا در فارسي معادلسازي كنم. بختيار بودم كه ويراستار كتاب، دوست عزيز و گرانقدر، آقاي حيدر خسروي خود دانشآموخته علوم سياسي بود و نه فقط در اين مورد كه در كل ترجمه كتاب بيدريغ كمكم كرد.
ترجمه كدام متن در اين مجموعه براي شما دشوارتر بود و چرا؟
ترجمه اين كتاب از نظر زباني تجربه دشواري نبود، بيشتر مواجهه با خيل احساسات و شوري كه در من برميانگيخت كار را برايم سخت ميكرد و مدام بايد فاصله ميگرفتم از كار تا دوباره بتوانم به ترجمه برگردم، اما از نظر زباني ترجمه «فقط عدالت ميتواند راه بر نفرين بربندد» از آليس واكر سختتر از مابقي جستارها بود، چون واكر در كل زبان بينظير و پيچيدهاي دارد كه ساختنش در يك زبان ديگر شهامت و جراتي از جنسي ديگر ميطلبد.
آخرين سوالي كه دارم، اين است كه اگر بخواهيد در يك جمله بگوييد «اميد» در نگاه نويسندگان اين كتاب چيست، آن جمله چه خواهد بود؟
اجازه بدهيد از خود كتاب نقل كنم: «اميد يعني توان تلاش در راهي خاص، نه چون احتمال كاميابي در آن وجود دارد، بلكه چون راهي است نيكو.» از سمتوسوي دل اثر واتسلاو هاول.