باروت در برزخ انفجار
علي ودايع
كشتيهاي غولپيكر در وضعيت «محاصره در محاصره» با ظاهري آرام متوقف شدهاند اما توفان برخورد سخت هر لحظه ممكن است آغاز شود. اقتصاد جهاني با چشمهاي نگران بازارها به خاورميانه چشم دوختهاند. در قلب خليجفارس، عقربههاي ساعت در اتاق مانيتورينگ يك نفتكش پهنپيكر در دهانه تنگه هرمز، روي ساعت ۳ بامداد قفل شده است. در ميانه سكوت سنگين راداري، نه نشانه امنيت، كه بوي باروت نمكشيده در برزخ يك تصميم انتحاري را ميدهد. اين صحنه، نمايي نزديك از جهاني است كه ديگر بر مدار قواعد كلاسيك نميچرخد. ما در عصر «آنتروپي هدايت شده» ايستادهايم؛ دوراني كه در آن نظم وستفالي زير چرخدندههاي زمخت ترامپيسم به نفسنفس افتاده و ديپلماسي ديگر نه ابزاري براي صلح، كه تنها نقابي براي پنهان كردن خنجر عريان قدرت با پرستيژ «صلح از موضع قدرت» است. امروز، نظام بينالملل شبيه به يك «سيستم در حال فروپاشي» به نظر ميرسد كه در آن بازيگران، ميان «هراس از جنگ» و «وسوسه بقا»، به سيم آخر زدهاند. در اين ماتريس پرآشوب، مرز ميان بازدارندگي و اشتباه محاسباتي به مويي بند است. تهران و واشنگتن در حالي روي اين گسل لرزان قدم ميزنند كه هر دو ميدانند در «تاريكخانه ديپلماسي»، كوچكترين جرقه ميتواند جعبه پاندورايي را بگشايد كه بستن آن از عهده هيچ هژموني برنخواهد آمد. عملا وضعيت «نه جنگ، نه صلح» برزخ بزرگي است كه هر امكان سختي را بين جنگ، آتشبس يا حتي صلح ممكن ميكند. محتملترين سناريو شايد جنگ باشد اما آيا لزوما بازيگران بازهم به سمت برخورد سخت ميروند؟
تغيير پارادايم در تقابل
شوراي آتلانتيك مينويسد كه مولفههاي تقابل ويژه تهران و واشنگتن دستخوش تغيير و تحول شده است. تغيير پارادايم در اين نزاع يك وضعيت ويژه است كه با حساب و كتاب گذشته نبايد به آن نگاه كرد. طرفين همواره مبتني بر «سد بازدارندگي» ادبيات خود را تنظيم ميكردند اما مدل سنتي «موازنه قدرت» عملا دچار تركخوردگي شده است. بازيگران به جاي احتياط، به سمت تست كردن خطوط قرمز يكديگر حركت ميكنند كه اين وضعيت، مقدمه ورود به عصر فرسايش است. در شرايط «مه صلح»، تهديد يك مولفه بنيادين است كه «مرد ديوانه» سوار بر «ديپلماسي قايق توپدار» تلاش ميكند تهران را مرعوب كند. در اين طرف ميدان، تهران هم با وضعيت «نه جنگ، نه توافق» عملا بازي پيچيدهاي را در دستور كار قرار داده است. نكته حائز اهميت اين است كه زد و خورد سنگين در «منطقه خاكستري» و ميانه برزخ جنگ و صلح در جريان است. «مارپيچ تنش» يك وضعيت پيچيده در قلب برزخ باروت است كه هر كنش نامتقارن از سوي طرف مقابل پاسخ سختتر از سوي مقابل دريافت ميكند. بدون تعارف جنگ «قريب الوقوع» است اما در مارپيچ تنش، «فرسايش اراده» قدرت مانور طرفين را تعيين ميكند. در پارادايم فرسايش، هدف ديگر پيروزي قاطع نيست؛ بلكه هدف «فرسوده كردن اراده حريف» در يك بازه زماني طولاني است. اين وضعيت دقيقا همان «باتلاق استراتژيكي» است كه هزينههاي مهار به شدت افزايش يافته و هر دو بازيگر در وضعيت «نه جنگ و نه صلح» مستهلك ميشوند. اين تغيير پارادايم نشاندهنده آن است كه ما از دوران «مديريت بحران» وارد دوران «مديريت آشوب» شدهايم؛ جايي كه عقلانيت تحتالشعاع سرعت حوادث قرار گرفته است. فهم مولفههاي تغيير پارادايم در تقابل، فهم دقيقتري از متغيرهاي موثر از برزخ نه جنگ، نه صلح ارايه ميكند.
كالبدشكافي يك بنبست سيستميك
براي درك اينكه چرا باروت خاورميانه در برزخ مانده و منفجر نميشود، بايد از سطح حوادث عبور كرد و متغيرها را در يك ماتريس سه بعدي محاسبه كرد. در اين معادله كه كنش و واكنش متغيرها و پارادايمها به شكل فوري و لحظهاي روي يكديگر تاثير ميگذارند؛ منافع قدرتهاي بزرگ، بازدارندگي سخت و روانشناسي ترس در هم تنيده ميشود.
۱- لايه ساختاري: جهان امروز بيش از هر زمان ديگري در چنبره رقابتهاي صلب قدرتهاي بزرگ گرفتار است. درحالي كه واشنگتن درگير «تله توسيديد» با پكن است و تلاش ميكند از بلعيده شدن نظم ليبرال توسط اژدهاي زرد اقتصادي چين جلوگيري كند، خاورميانه به يك «زمين بازي فرعي اما حياتي» تبديل شده است. مبتني بر نظريه تحليل سيستمي، «گسلهاي ژئوپليتيكي» روي يكديگر تاثير ميگذارند. آنچه كه در ونزوئلا رخ داد يا ممكن است در كوبا رخ بدهد؛ ارتباط مستقيم با شليك گلوله ارتش سرخ در جنگ اوكراين دارد. در اين ميان، ايران قدرتي مولفه ساز در آنارشي روابط غرب و شرق است.
۲- لايه عملياتي: اگرچه روي كاغذ، موازنه قدرت نظامي ميان ايران و امريكا ناهمگون به نظر ميرسد، اما در «منطقه خاكستري»، واقعيت ديگري در جريان است. ايران با ذكاوت استراتژيك، بازدارندگي خود را از سطح كلاسيك به سطح «بازدارندگي سيستمي» ارتقا داده است. در اين لايه، محاسبات «هزينه-فايده» براي پنتاگون به بنبست رسيده است. طبق مدلهاي شبيهسازي شده در محافلي چون «شوراي آتلانتيك»، جنگ با ايران نه يك پيروزي سريع، بلكه يك «باتلاق استراتژيك» است كه ميتواند پايان هژموني دلار و امنيت انرژي جهان را رقم بزند. ايران با تسلط بر ژئوپليتيك ترس، به حريف فهمانده است كه هرگونه برخورد سخت، نه يك عمليات جراحي محدود، بلكه گشودن «جعبه پاندورايي» است كه شعاع انفجار آن از مديترانه تا درياي عمان را در بر ميگيرد. «خوف بزرگ» بين ژنرالهاي 4 ستاره ورود به جنگ انتحاري با ايران است.
۳- لايه روانشناختي: جنگ ايران و امريكا پيش از آنكه روي زمين آغاز شود، در لايههاي خاكستري ذهن فرماندهان در جريان است. دونالد ترامپ با استفاده از «دكترين ابهام»، تلاش ميكند تصويري پيشبينيناپذير و مخوف از خود ارايه دهد تا حريف را در «تاريكخانه ديپلماسي» دچار فلج محاسباتي كند. اما در مقابل، ايران با تركيب «صبر استراتژيك» و «پاسخهاي نامتقارن نقطهاي»، اين مه غليظ را ميشكند. تهران به جاي بازي در زمين ترامپ، با استفاده از سيگنالهاي متناقض، «تصوير قدرت» حريف را به چالش ميكشد. در اين لايه روانشناختي، كسي پيروز است كه بتواند «اراده حريف» را بدون شليك يك گلوله، در وضعيت تعليق و برزخ نگه دارد. اين نبرد ادراكهاست كه تعيين ميكند آيا ماشه در لحظه نهايي كشيده خواهد شد يا خير.
ستونهاي انفجار
درك بنبست سيستميك در لايههاي فوق، ما را به يك پرسش بنيادين ميرساند: اينباروت چگونه از برزخ خارج شده و به مرحله انفجار ميرسد؟ براي پاسخ به اين پرسش، بايد از لايه ادراك به لايه ماشه عبور كرد. چالش بنيادين درباره پيشبينيپذيري فرآيند تقابل ايران و امريكا، ضريبهايي است كه ميتواند كل معادله حساب و كتاب متغيرها در ماتريس سه بعدي را در لحظه دگرگون كند. ستونهاي انفجار و دود هر لحظه ممكن است از قلب برزخ انفجار باروت، آسمان غرب آسيا را بيش از گذشته به دود سياه خون و نفت آغشته كند. واشنگتن بيش از آنكه از تصميم تهران براي جنگ بهراسد، از «مارپيچ تصادف» واهمه دارد. در منطقهاي كه شناورهاي تندرو و پهپادهاي شناسايي در فاصله چندمتري ناوهاي هواپيمابر مانور ميدهند، يك اشتباه در تشخيص راداري يا يك شليك عصبي ازسوي يك اپراتور، ميتواند كل سيستم را در كمتر از چند دقيقه وارد فاز «برگشتناپذير» كند. در ميان سناريوي احتمالي ازسرگيري جنگ، برخلاف تصورات كلاسيك، هدف اول در اين درگيري نه پايگاههاي نظامي، كه زيرساختهاي حياتي است. مرد ديوانه نگران تحقير در تقابل با ايران و تهاجم منتقدان داخلي در قلب واشنگتن است. او نميخواهد در اين برزخ، در آستانه انتخابات نوامبر درگير برزخ گرفتار بماند. ممكن است ترامپ دست به «حماقت بزرگ» بزند. مدلسازيها نشان ميدهد كه ايران با تكيه بر توان موشكي و پهپادي، قادر است در ساعت اول نبرد، شبكه پالايشگاهي و بنادر صادراتي منطقه را فلج كند. نتيجه؟ جهش برقآساي قيمت نفت به ارقامي كه ميتواند اقتصاد جهاني را به كما ببرد. برخي نگران ورود ايران به «جنگ تاريك» هستند. اقدام متوازن تهران درباره تخريب زيرساختها، سيستمهاي مالي و تراكنشهاي مالي شركاي تهاجم امريكايي را هدف قرار خواهد داد. «جان مرشايمر» نظريهپرداز رئاليست كه پيش از شروع جنگ 40 روزه به امريكا هشدار داده بود امروز درباره مدل رفتاري ايران با ازسرگيري جنگ ميگويد كه «جهش استراتژيك» تهران را غيرقابل مهارتر از گذشته ميكند. ماشين دفاعي ايران هنوز ميتواند ضرباتي سخت به طرف مقابل وارد كند. شايد بتوان گفت كه «خاورميانه سوخته» ترسناكترين سناريويي است كه در «جنگ بزرگ» رقم ميخورد. فضايي از ناهنجاري كه دود آتش آن بيشتر از همه به چشم نظم امريكا در غرب آسيا خواهد رفت. شايد واشنگتن هنوز درك نكرده كه سناريوهاي انتحاري ممكن است چه حوادثي را رقم بزند.
جنگ و صلح
عبور از نظم وستفالي به سمت آنتروپي هدايتشده، پيامدهاي ملموسي دارد كه فراتر از تحليلهاي سياسي است. وقتي ساختار قدرتهاي بزرگ دچار تزلزل ميشود (لايه اول) و روانشناسي ابهام به بنبست ميرسد (لايه سوم)، سيستم براي تخليه انرژي خود به سمت ستونهاي انفجار حركت ميكند. اين ستونها، همان نقاط تلاقي منطقه خاكستري با واقعيت عريان جنگ هستند كه ميتوانند برزخ فعلي را در كسري از ثانيه به جهنمي بازگشتناپذير تبديل كنند. فهم دقيق از متغيرها و ماتريسهاي چندوجهي نشان ميدهد كه آنارشي ساختاري جايگزين هنجارهاي روابط بينالملل شده است. امروز، موازنه قدرت ديگر يك معادله رياضي ساده براساس تجهيزات نيست. آنچه در برزخ ميان ايران و امريكا تعيينتكليف ميكند، «مديريت زمان» براي فرسوده كردن اراده حريف و «مهندسي ادراك» براي تحميل واقعيت بازدارندگي است. در اين قمار بزرگ، پيروز كسي نيست كه ماشههاي بيشتري دراختيار دارد، بلكه كسي است كه نبض زمان را در دست گرفته و در تالار آينههاي قدرت، حريف را به اين باور رسانده كه شليك اول، لزوما به معناي شليك آخر نخواهد بود. حقيقت سخت ژئوپليتيك به ما ديكته ميكند؛ برزخ فعلي، وضعيتي پايدار نيست. ما در نقطهاي ايستادهايم كه «زمان» به جاي آنكه مرهمي بر زخمهاي ديپلماتيك باشد، به مثابه چاشني يك بمب ساعتي در برزخ انفجار باروت عمل ميكند. مرد ديوانه تنها به «عكس يادگاري» براي انتخابات نوامبر فكر ميكند. اگرچه، ترامپ ممكن است مثل هميشه در لحظه آخر از برخورد بزرگ به سمت معامله بزرگ تغيير جهت بدهد اما جنگ يك سناريوي محتمل است. تهران مبتني بر «صلح براي همه، جنگ براي همه» نشان داده كه آمادگي براي ديپلماسي و ميدان را حفظ كرده است.
برزخ باروت نه از سر صلح، بلكه ناشي از «توازن وحشت» است. درحالي كه بازيگران در لايههاي پنهان مشغول جابهجايي مهرههاي خود هستند، كوچكترين لرزش در گسلهاي اوكراين يا تايوان ميتواند موازنه را در خليجفارس به سود انفجار تغيير دهد. درنهايت، بايد به ياد داشت كه در شطرنج بيرحمانه قدرت، كسي برنده نيست كه مهرههاي بيشتري روي ميز دارد يا صداي فريادش بلندتر است، بلكه پيروز نهايي كسي است كه بتواند آخرين حركت حريف را در ميان «مه غليظ صلح» به درستي پيشبيني كند و پيش از آنكه باروتها زبان باز كنند، مات استراتژيك را رقم بزند. در برزخ باروت، ديپلماسي ديگر نه هنر ممكنها، بلكه هنر مديريت ناممكنهاست؛ جايي كه شايد تنها يك پلك زدن با انفجار بزرگ فاصله داشته باشيم. در اين برزخ، تنها كساني زنده ميمانند كه به جاي تكيه بر آرمانگرايي، براي بدترين سناريوها آماده شده باشند.
كارشناس روابط بينالملل