ترجمه كردن در غياب آرامش
ثمين نبيپور
براي مترجمي كه كارش بر ظرافتِ زبان، تمركز ذهني و پيوند مداوم با جهان متن استوار است، جنگ فقط يك رخداد بيروني نيست؛ نوعي گسست دروني با جهاني است كه پيشتر در آن مأوا داشتي، بر آن اثر ميگذاشتي و ردپايي از تو به جا ميماند. در روزهاي بحران اجتماعي، نااميدي و البته جنگ، همهچيز، انگار كه به جهان ديگري تعلق داشته، در پرسپكتيوي ناآشنا قرار ميگيرد. واقعا ترجمه يا شايد منتشر كردن و كتاب خريدن، اولويت كيست؟ از طرف ديگر، كار ترجمه نيازمند سكوتي عميق و تداومي پيوسته است، اما در وضعيت بحران، اين تداوم از هم ميگسلد. اخبار، اضطراب، نااطميناني و حتي اختلال در بديهيترين ابزار كار، از قطع اينترنت تا بيثباتي مكاني، توان تمركز را فرسوده ميكنند. مترجم كه بايد ميان دو زبان پلي دقيق و حساس بسازد، ناگهان خود را در وضعيتي مييابد كه ذهنش مدام از متن جدا ميشود. اين فرسايش ذهني كيفيت كار را تهديد ميكند و در عين حال احساس ناتواني و گناهي پنهان بهجا ميگذارد: اينكه در زماني چنين خطير، هنوز مشغول «واژهها» است.
از سوي ديگر، اثر اقتصادي جنگ بر مترجمان مستقيم و شديد است. مترجمي در ايران، حتي در شرايط عادي، حرفهاي با درآمد ناپايدار است. با تشديد بحران ناشران محتاطتر ميشوند، پروژههاي جديد را به تعويق مياندازند يا لغو ميكنند و پرداختها با تاخير بيشتري انجام ميشود. افزايش هزينههاي توليد، بهويژه كاغذ و چاپ و همچنين تمايلِ طبيعي ناشران به انتشار كتابهايي كه به اصطلاح «خواب كمتري در انبار» خواهد داشت، بهطور مستقيم فشار را به مترجم منتقل ميكند: تيراژها پايين ميآيد، ريسك انتشار بالا ميرود و در نتيجه، قراردادها محدودتر ميشود. براي مترجمي كه معيشتش به اين جريان وابسته است، اين وضعيت به معناي كاهش واقعي فرصتهاي كار و بياطميناني جدي نسبت به آينده است.
در عين حال، جنگ رابطه مترجم با متن را نيز دگرگون ميكند. انتخاب كتاب ديگر صرفا يك تصميم ادبي نيست؛ به نوعي موضعگيري بدل ميشود. آيا بايد به سراغ متوني رفت كه به بحران، اخلاق و تجربه انساني در شرايط بحراني ميپردازند؟ يا برعكس، بايد متوني را ترجمه كرد كه به خواننده امكان فاصله گرفتن از واقعيت را ميدهند؟ اين دوگانه به بخشي از مسووليت حرفهاي مترجم تبديل ميشود، مسووليتي كه پيشتر شايد كمتر چنين صريح و سنگين بود.
با اينحال، در دل اين تنگنا، امكان ديگري نيز پديدار ميشود. در دورههاي بحران، نياز به روايت، معنا، قصه، بازنوازي تاريخ و بازانديشي افزايش مييابد. اگرچه بازار كوچكتر ميشود، اما اهميت كار مترجم ميتواند عميقتر شود. ترجمه، در چنين زمانهاي، صرفا انتقال متن نيست؛ نوعي ميانجيگري فرهنگي است ميان تجربه محلي و افقهاي جهاني. آينده شغل مترجمي، هرچند از نظر اقتصادي مبهمتر و دشوارتر به نظر ميرسد، از نظر معنايي ميتواند ضروريتر شود؛ به شرط آنكه بتواند خود را با شرايط تازه تطبيق دهد و همچنان پلي ميان زبانها و تجربهها باقي بماند. درنهايت، مترجمي در ايران شايد شغلي تماموقت باشد، اما درآمدش چنين نيست. آنچه ما را پاي كار نگه داشته -براي من و بيشتر مترجمهايي كه در اين بيستواندي سال افتخار آشنايي و دوستي با آنها را داشتهام- عشقِ به داستان، پايمردي و تعهد به خوانندگان است. انسان از ديرباز به قصه و اسطوره و قصهگويي پناه برده و تمدنش را بر آن بنا نهاده؛ شايد اينبار هم اسطوره قصه دست ما را بگيرد و تحمل دنيا را برايمان ممكنتر كند. مترجم و ويراستار