شب، سكوت بيرون، غوغاي درون
مهدي دهقان منشادي
چرخش مكرر ايام در يك بازي تكراري، روز را فرو مينشاند و خيمه شب را علم ميكند. وقتي چادر سياهي بر شهر و ديارمان سيطره ميافكند و زندگي روزانه از تب و تاب ميافتد ساعاتي فرا ميرسد كه تاريكي مطلق و سكوت، محيط را در بر ميگيرد. در آن نوبت كه قيل و قال شهر ميخوابد و ساكنان شهري را به خواب فرو ميبرد و در آن لحظه كه سكوت بيرون حاكم ميشود شايد براي آدم چشم نبسته و در درياي خواب غرق نشده فرصتي پيش آيد تا در فكر و خيالات خود مغروق شود و غوغاي درون او را به خود مشغول سازد. در فضاي تاريك شهر كه عوعوي سگان، مستي گربهها و جيرجيرِ جيرجيركها بر صداي خودروها و هياهوي روزانه چيره ميشود آدمي در گوشهاي از يك نقطه زمين فرصتي مييابد تا كارنامه روز و ماه و شايد تمام عمر سپري شده خود را پيش چشم كشد و به مرور آن بپردازد. در آن دم اگر موقعيتي فراهم شود و اگر پوشش ابرها و آلودگي شهر مجال دهند تا آسمان را به خوبي سير كند، نقاط چشمكزن و نوراني در فضاي لايتناهي شايد جرقهاي را در پشت مردمك چشمان دوخته به آن بيكرانها به وجود آورد و آدمي را به خوب انديشيدن وادارد. شب كه به مدد شبح تاريكي، قدرت بزرگ جلوه دادن مصائب و مشكلات زندگي را دارد به همان ميزان توهمات را كنار ميزند و حقايق را عريان ميكند و گاهي انديشيدن شبانه، رهنمودِ مسير جديد زندگي را ميسر ميسازد. آدمي از ديرباز هميشه چشم به ستارگان دوخته و فلسفه وجودي خود و كائنات را به مسلخ چرايي برده و ناتوان از پاسخ، چشم از چراييها فرو بسته و به روزمرگي منتهي به مرگ ادامه داده است: «چيست اين سقف بلند ساده بسيار نقش/ زين معما هيچ دانا در جهان آگاه نيست».
بشرِ بياطلاع از بيكرانگي عالم كه زمين را مركز عالم تلقي ميكرد هميشه آن بالا و آن دوردستها را جايگاه خدا يا خدايان تصور ميكرد و پرواز و رفتن به آنجا را تعدي به امر مقدس ميدانست و غافل از آن بود كه «نحن اقرب اليه من حيلالوريد»: ما از رگ گردن به شما نزديكتريم. در تنگناهاي زندگي آدم هميشه فرياد بلند كشيده است تا صدايش بهخداي آسمانها برسد و مجال خلوت با خود و خداي را فراموش كرده است: «بي دلي در همه احوال خدا با او بود/ او نميديدش و از دور خدايا ميكرد». آدمي كه چون به خود آيد خداي را در خود مييابد گاهي گرفتار شبح شب شده و او را در كنج هستي پنهان ميپندارد و وقتي نوري از دلِ شب بر او بتابد دردل خود مقصود را يافته و او را با خود يكي ميداند. در سكوت و سياهي شب كه بيكرانگي و بيحد و مرزي كائنات بر جان آدمي تبلور مييابد در يك لحظه ميتوان با خيلي نزديك و خيلي دور مواجه شد: نور چشمان گربه نشسته روي ديوار يا نور ستارهاي كه بعد از حدود سيزده ميليارد سال به زمين رسيده و اكنون به ما چشمك ميزند. در اين فاصله خيلي دور و خيلي نزديك ميتوان به دوردستها و تعالي انديشيد و عزم كرد تا با بال شوق به خورشيدِ حقيقت و رستگاري دست يافت يا پيش پاي را نگريست، گربه صفتي اطرافيان را به خاطر آورد و با دسيسه سياهي شب، كينهها را بزرگ و بزرگتر كرد و بديها را به دامن گرفت و پروراند. آدم افتاده در چنگال شب و غوطهور در افكار تيره و منفي بعد از واكاوي زندگي ميتواند ذهن را در هيچ و پوچ سرگردان كند و به اين نتيجه حافظ گونه برسد كه «جهان و كار جهان جمله هيچ در هيچ است/ هزار بار من اين نكته كردهام تحقيق» يا اينكه سكوت شب ميتواند به انسان گوشزد كند كه دست از ملامت تقدير بر دارد و ريشه ناكاميها را در خود جستوجو كند: «هرچه هست از قامت ناساز بياندام ماست/ ورنه تشريف تو بر بالاي كس كوتاه نيست». همچنين آدمي به مدد انديشهاي پرتو افشان ميتواند قدردان زندگي شود و به حقيقت جان انسان پي ببرد كه« اندر ضمير جانها گنجي نهان نهادي/ از دل اگر برآيد بر آسمان نگنجد». چنين آدمِ روشن شده در ظلمات و سكوت شب كه فارغ از رنجِ بودن، به بزرگي جهان و انسان و ارزشِ زنده بودن واقف ميشود مدهوشوار چنين زمزه خواهد كرد كه«خيز تا بر كلك آن نقاش جان افشان كنيم/ كاين همه نقش عجب بر گردش پرگار داشت».