لنگرگاههاي ما دارند نابود ميشوند
محمد خيرآبادي
هر روز صبح تقريبا سر يك ساعت مشخص وارد محل كار ميشويم، تلفن را روي حالت پاسخگويي روز قرار ميدهيم، كتري آب را پر ميكنيم و روي گاز ميگذاريم، سيستمهايمان را روشن ميكنيم، سايت و صفحات مرتبط با شركت را ميآوريم بالا، همزمان توي گوشيهايمان چند كانال خبري را چك ميكنيم و نظرمان را درباره موضوعي كه در يك گروه دوستانه طرح شده مينويسيم، سررسيد روي ميزمان را باز ميكنيم و يادداشتهاي كاريمان را ميخوانيم و اولين تماسها و ارتباطات را برقرار ميكنيم و روز اينطور برايمان شروع ميشود. همهچيز انگار روي اين برنامه تكراري سوار است.
حدود ۱۱۰ سال قبل، ارنست شكلتون (يكي از كاوشگران قطب جنوب) و ۲۷ نفر همراهش با كشتي در بين يخهاي قطب جنوب گرفتار شدند. كشتي بهطور كامل كج شد و افتاد روي زمين يخي. فقط ۴ قايق كوچك برايشان ماند، آن هم در بياباني بيسر و بيانتها پوشيده از يخ. عكسهايي كه آنها از خودشان و شرايطشان گرفتند واقعا عجيب و باورنكردني است. آنها بيشتر از ۵۰۰ روز را در شرايطي گذراندند كه هيچ اميدي به نجات نبود، اما همگي زنده ماندند. بعدا كه نجات پيدا كردند و داستانهايشان را تعريف كردند، مشخص شد كه رمز بقاي آنها، اصرار وسواسگونه شكلتون بر «روتين» بود. بسياري از آنها، در ابتدا فكر ميكردند دستورات رييس براي رعايت نظم و ساعتهاي دقيق فعاليتهاي تكراري، مضحك است. بعضي از دانشمندان و ملوانان از كارهاي بيهوده مثل جابهجا كردن وسايل يا تميزكاريهاي مكرر خسته شده بودند. اما خيلي زود فهميدند شكلتون ميخواهد با اين كار مانع از آن شود كه مدام بر وضعيت بلاتكليف و تيره و نااميدكننده خودشان تمركز كنند. كار به جايي رسيد كه براي بازيهايي مثل فوتبال روي يخ هم، زمان مشخص تعيين كردند و آن را نه مثل يك فعاليت تفنني و دلبخواهي بلكه مثل يك كار واجب و اجباري انجام ميدادند. و همه بلااستثنا بهطور مداوم يادداشتهاي روزانه مينوشتند. آنها فهميدند كه در وضعيت ابهام و تعليق، همين روزمرگي به داد آدم ميرسد و يك جور يادآوري اين نكته است كه: «ما هنوز بر چيزهايي كنترل داريم.»
در واقع تابآوري محصول تكرار كنشهاي پيشبينيپذير است. اين نظم، فقط در سطح فردي نيست؛ بلكه مراسم و مناسك جمعي در همه جاي دنيا از جمله همين مراسم و مناسك ملي و ديني ما، جشن سالگرد تولد عزيزانمان يا برنامه مسافرت هر سال در يك تعطيلات مشخص، روتينهايي هستند كه تاب آوردن در سختترين شرايط را ممكن ميكنند. اين مناسك و برنامهها به زمان خطي و لجامگسيخته و بيسرانجام، چهارچوب ميدهند و با ايجاد حس تداوم، جامعه را در برابر فروپاشي رواني واكسينه ميكنند. اصلا زمان براي ما اينطور سنجيده ميشود: «چقدر به نوروز مانده؟» «چقدر به ماه رمضان مانده؟» «چند روز ديگر تولد دخترم است؟» «چند هفته مانده به مسافرت اواسط خرداد؟» و ...
امروز اينترنت، تار و پود روتينهاي زندگي ماست. مادري را در نظر بگيريد كه هر روز صبح اولين كاري كه ميكند خبر گرفتن از فرزندش كيلومترها دورتر از خانه است و بعد از آن تازه ميرود دنبال كارهاي ديگر. نوجواني را در نظر بگيريد كه روتينش حاضر شدن در يك بازي آنلاين سر يك ساعت مشخص است. كسي را در نظر بگيريد كه تمام سرمايه و كار و درآمدش وابسته به اين است كه كالا يا خدماتش را طبق يك برنامه زماني مشخص در شبكههاي اجتماعي براي ديگران به نمايش بگذارد و بدون آن امكان ادامه دادن به زندگي ندارد. امروز روتينهاي خورد و خوراك و آموزش و پژوهش و مطالعه و تفريح و ورزش و سلامت و درمان و حيات و ممات ما بدون اينترنت كاملا از بين ميرود. محروميت از دسترسي به اينترنت، در واقع محروم شدن از لنگرگاههاي تابآوري و بقاست. حتي برگزاري مجازي بسياري از مناسك و ديدارها و گفتوگوها و جلسات دورهاي، وابسته به اينترنت است. قطع ارتباط، يعني سلب كنترل از كوچكترين ابعاد زندگي و حذف نظمدهندههاي زماني. اين تخريب روتين، فضايي خالي ايجاد ميكند كه بلافاصله با تلخي و نااميدي پر ميشود. گرفتن اينترنت و جايگزين كردنش با يك سري شبكهها و امكانات محدود كه موقتا به رفع چند نياز جامعه كمك كردهاند، تنها محدود كردن ارتباطات و اطلاعات نيست، بلكه از هم پاره كردن شيرازه رواني جامعهاي است كه در نبود اينترنت به معناي حقيقياش، دارد بخش عمده مناسك فردي و جمعي و روتينهايش را از دست ميدهد.