• 1405 يکشنبه 12 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6319 -
  • 1405 دوشنبه 21 ارديبهشت

فرانسه اشغالي و قصاب ليون

مرتضي ميرحسيني

نامش كلاوس باربي، و از افسران ارشد گشتاپو بود. سال‌هاي جنگ، آن دوره‌اي كه آلماني‌ها بخشي از فرانسه را در اشغال خود داشتند به ليون رفت و رييس پليس مخفي آن شهر شد. بسيار بي‌رحم و بسيار لايق بود و در انجام وظيفه‌اي كه به عهده داشت سنگ‌تمام گذاشت. دست‌كم هفت هزار فرانسوي را، كه بيشترشان عضو جبهه مقاومت بودند، يا در همان كشور به زندان انداخت يا بعد از دستگيري به اردوگاه‌هاي آلمان فرستاد. نزديك به چهار هزار نفر ديگر را هم - زير شكنجه، در درگيري، يا با تيرباران - سربه‌نيست كرد. 
ژوزف كسل در ارتش سايه‌ها، گوشه‌اي از آن روزها را روايت مي‌كند؛ «براي اعضاي مقاومت، حاشيه زندگي مرتبا تنگ و تنگ‌تر مي‌شود. گشتاپو مدام افراد بيشتري را بازداشت مي‌كند و دادگاه‌هاي آلماني هم پشت سر هم حكم اعدام بيشتري مي‌نويسند. اكنون پليس فرانسه، فرانسوي‌هايي را كه بازداشت كرده است در قبال مطالبه آلماني‌ها، بي‌كمترين تشريفات، تسليم دشمن مي‌كند. قبلا زندان و اردوگاه و اقامت اجباري يا حتي اخطار ساده از طرف مقام‌هاي مسوول وجود داشت. حالا تقريبا هميشه اعدام است، اعدام و اعدام.» نيز نوشته‌اند او بود كه ژان مولن، فرمانده نهضت مقاومت فرانسه را شناسايي و بازداشت كرد و خودش شخصا زير مشت و لگد جانش را گرفت. همانقدر كه در خدمت به گشتاپو و هيتلر جدي و راسخ بود، به كاري هم كه مي‌كرد عشق مي‌ورزيد. تا روز پاياني، حتي زماني كه روند جنگ تغيير كرد و آلماني‌ها به ناچار از فرانسه عقب نشستند او در انجام وظايفش كوشا و مصمم بود. پيش از خروج نيروهاي آلماني از ليون، آخرين اسرا را هم – كه چندصد نفري مي‌شدند – با قطار به آشويتش فرستاد. بعد به آلمان برگشت و مطمئن به سقوط هيتلر، پرونده‌ خودش را از گشتاپو و اس‌اس برداشت و از بين برد. نام خودش را هم تغيير داد و با هويتي متفاوت، زندگي تازه‌اي را شروع كرد. امريكايي‌ها پيدايش كردند. ديدند به دردشان مي‌خورد. هم از كمونيست‌ها متنفر بود و هم به كاري كه مي‌كرد تسلط داشت. 
حدود دو سال در آلمان اشغالي به امريكايي‌ها خدمت كرد و بعد با كمك آنها به آن سوي اقيانوس اطلس، به امريكاي جنوبي گريخت. با نام كلاوس آلتمن در بوليوي مقيم شد. مي‌گفت تاجر است، اما همچنان با امريكايي‌ها همكاري مي‌كرد. به واسطه آنها به ارتش بوليوي پيوست و در ماجراي قدرت‌گيري هوگو بنزر سوارز و سركوب بعدي مخالفان او نيز نقش‌آفريني كرد. بيشتر از سه دهه در آن كشور ماند. در پوشش مجموعه‌اي بازرگاني، به حكومت بوليوي در توسعه تشكيلات قاچاق مواد مخدر مشاوره داد و براي امريكايي‌ها جاسوسي كرد. در آن سال‌ها چند بار به اروپا رفت و حتي به فرانسه هم سر زد. شنيده بود كه نظام قضايي فرانسه دو بار، هر دو بار غيابي محاكمه‌اش كرده و حكم به اعدامش داده است (اوايل و اواخر دهه 1950 ميلادي)، اما مطمئن بود شناسايي نمي‌شود. حداقل درباره فرانسه اشتباه نمي‌كرد. آنجا او را نشناختند. اما سرانجام هويت واقعي‌اش نه در اروپا، كه در همان بوليوي لو رفت. شماري از شكارچيان نازي‌ها پيدايش كردند. فرانسوي‌ها او را مي‌خواستند. مطالبه‌اش كردند. حكومت بوليوي نپذيرفت. ابتدا نپذيرفت. آنقدر براي‌شان مهم بود كه تسليم فشارها نشوند. تا مدتي تحويلش ندادند. در سايه حمايت سوارز ماند. تا اينكه گروه ديگري در ليبي قدرت گرفتند، با دولت فرانسه تباني كردند و باربي را فروختند. زمستان 1983 به فرانسه فرستاده شد. دوباره دادگاهي‌اش كردند و - چون مجازات اعدام از قانون فرانسه حذف شده بود – حبس ابد برايش بريدند (مه 1987) . محاكمه باربي كه مطبوعات فرانسه او را «قصاب ليون» مي‌ناميدند چهار سال طول كشيد. سال‌هاي باقي‌مانده از عمرش را هم در زندان به پايان برد.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون