محسن آزموده
يكی، دو ماه مانده به وقايع دردناك دي ماه، كتابي با عنوان «از كجخواني تاريخ تا لجخواني تاريخ: خوانش عكسالعملي تاريخ و كاستيهاي آن» نوشته عبدالمحمد كاظميپور منتشر شد. اين كتاب اثري تاريخي به معناي مرسوم و رايج آن نيست، يعني چنين نيست كه مشخصا و به طور خاص به روايت تاريخ يك يا چند واقعه در گذشته بپردازد، بلكه كتابي است درباره نحوه خوانش يا قرائت ما از تاريخ. به بيان ديگر، اين كتاب را ميتوان مطالعهاي در مورد نحوه مواجهه ما ايرانيان با تاريخ معاصر موجود دانست، كه به عنوان نمونه نحوه قرائت يا خوانش چند واقعه در تاريخ معاصر را كه اين روزها در ميان ايرانيان بسيار رواج يافته، مورد ارزيابي قرار ميدهد. عبدالمحمد كاظميپور، نويسنده كتاب، استاد جامعهشناسي دانشگاه كلگري، صاحب كرسي مطالعات قومي و رييس پيشين انجمن جامعهشناسي كانادا است. وي در اين كتاب سعي كرده تا ضمن وفاداري به اصول پژوهش علمي با اجتناب از اسلوبهاي نگارشي گاه سنگين و انتزاعي و دشوارياب آكادميك با خوانندگان غيرآكادميك به گفتوگو بپردازد. وي بسياري از خوانشهاي عمدتا غيردانشگاهي و غيرروشمند رايج و شايع در مورد وقايعي چون كودتاي ۲۸مرداد يا انقلاب ۱۳۵۷ را خوانشهايي عكسالعملي ميخواند و معتقد است اين خوانشها در واقع واكنشي به شرايط و وضعيت امروز جامعه است تا تلاشي براي فهم تاريخ آن گونه كه اتفاق افتاده است. در اين نوع خوانشها گاه افراد سعي ميكنند كه تاريخ را طوري بخوانند كه وضعيت امروز را توجيه كند، رويكردي كه وي با نام «كجخواني تاريخ» از آن ياد ميكند؛ و گاه در تلاش براي ابراز نارضايتي خود از شرايط موجود به خوانش ديگري دست ميزنند كه در واقع ناشي از نوعي لجاجت با خوانش نخست است. خوانش اول در ميان طرفداران حكومت رواج دارد و خوانش دوم در ميان مخالفان آن. كاظميپور هر دوي اين خوانشها را گمراهكننده ميداند و معتقد است كه هيچ يك مواجههاي حقيقتجويانه با تاريخ نيست. وضعيت امروز و وقايعي كه بهويژه ايرانيان در چند ماه اخير تجربه كردند و هنوز در معرض آن هستند - كه در آن بسياري از كنشها و واكنشهاي ايرانيان به اين وقايع را ميتوان بر پايه يكي از اين دو خوانش صورت گرفته دانست - شايد نمونههاي زندهاي از اين پديده را در جلوي چشمان ما به نمايش گذاشت و همين امر ضرورت و اهميت خواندن و پرداختن به اين كتاب را نشان ميدهد. به اين مناسبت با دكتر كاظميپور گفتوگويي مفصل صورت داديم كه بخش نخست آن امروز و بخش دوم آن در صفحه بعدي انديشه منتشر خواهد شد.
ضمن تشكر بابت زماني كه در اختيار ما گذاشتيد، در وهله نخست ميخواستم خواهش كنم بفرماييد اصولا «چه شد» (يادآور نام كتاب ديگر شما!) كه تصميم گرفتيد كتابي درباره خوانش تاريخ بنويسيد و ضرورت نگارش آن چه بود؟
در مقدمه كتاب به اين اشارهاي كردهام. شايد بتوانم بگويم كه نقطه آغازين تصميم من براي نگارش اين كتاب سه اتفاق خيلي ساده بود. اولين آنها اين بود كه من در جمعي از دوران تحصيل دبيرستانيام در پيش از انقلاب خاطرهاي را نقل ميكردم كه به كلاس تعليمات ديني و قرآن ما مربوط ميشد. يكي از مستمعين كه جواني سي و چند ساله بود با تعجب پرسيد كه مگر پيش از انقلاب تعليمات ديني در مدارس تدريس ميشد؟ وقتي كه جواب مثبت ما را شنيد حيرت كرد، و وقتي كه گفتم كه اتفاقا نويسنده كتابهاي تعليمات ديني هم كساني مثل آيتالله بهشتي و حجتالاسلام باهنر بودند كه هر دو بعد از انقلاب جزو مسوولان بلندپايه جمهوري اسلامي بودند و در جريان ترورهاي سالهاي اول انقلاب ترور شدند، حيرتش بيشتر هم شد. احساس كردم تصويري كه او و احتمالا بسياري از همسالانش از پيش انقلاب دارند، از مدرسه و رسانههاي رسمي گرفتهاند، كه تصويري بسيار غيرواقعي است كه در آن حتي چنين واقعيت آشكار و شناخته شدهاي هم جايي ندارد. در مورد دوم شاهد گفتوگوي يك جوان در همان سن و سال بودم كه از پدرش ميپرسيد كه شما در زمان انقلاب ۱۳۵۷ چه فكر ميكرديد كه وضعيت بعد از انقلاب را به وضعيت پيش از آن ترجيح داديد و به خاطر تغيير وضعيت انقلاب كرديد؟ پدر در پاسخ به آن سوال تنها سكوتي طولاني كرد، با چشماني خيره به يك نقطه، كه از نداشتن پاسخ حكايت ميكرد. در مورد سوم هم يك همكلاسي دوران دانشجوييام را پس از چندين دهه ديدم كه هر بار به خاطرات آن سالها اشارهاي ميشد، سرش را تكان ميداد و ميگفت «ديدي كه چگونه گولمان زدند؟ حالا ما نميدانستيم، چرا پدرهاي ما به ما نگفتند كه انقلاب نكنيد؟» و وقتي من به احساس نياز نسلهاي جوان به استقلال از نسل پدران و مادران خود اشاره ميكردم و به شوخي به او ميگفتم كه «اگر هم ميگفتند، همان طور كه امروز فرزندان ما خيلي به حرفهاي ما گوش نميكنند، تو هم آن موقع احتمالا به حرفهاي پدرت گوش نميكردي!» مطلب را نميگرفت و اساسا به پديده تفاوتهاي نسلي و هويتجويي جوانان و... توجهي نداشت. در اينجا هم احساس كردم شدت ناراحتی او از وضعيت فعلي جامعه و كشور موجب شده كه حتي بعضي بديهيات و مفاهيم اوليهاي را كه در سال اول جامعهشناسي در كلاسهايمان خوانده بوديم، ناديده بگيرد. اين اتفاقات نسبتا پيش پا افتاده و روزمره ذهن من را به اين موضوع حساس كرد كه شايد با پديدهاي بزرگتر - و به همين جهت پديدهاي اجتماعي - مواجه هستيم. پديدهاي كه بعدتر آن را ناشي از سيطره دو نوع احساس و نگاه و طرز نگرش يافتم. يكي، نگاهي به تاريخ اخير كه توسط راویان طرفدار نگاه رسمی و دستگاه آموزشي تبليغ ميشود و در آن واقعيات به گونهاي گزينش و روايت ميشوند كه به روايت رسمي دولتي ياري رسانند؛ كه در كتاب اين روايت را «كجخواني تاريخ» ناميدهام. ديگري، نگاهي است كه نقطه عزيمت خود را ضديت با نگاه اول، تنها هدفش را بياعتبار كردن روايت اول ميداند، و در آن نيز واقعيات چندان محلي از اعراب ندارند؛ كه در كتاب با عنوان «لج-خواني تاريخ» از آن ياد كردهام.در تعارض ميان اين دو روايت، دعوا بر سر فهم واقعيات نيست، بلكه تلاش براي مصادره به مطلوب كردن آنهاست؛ گاه از طريق گزارش برخي اتفاقات تاريخي و عدم گزارش برخي ديگر، گاه از طريق غلط و ناقص و تحريف شده آن واقعيات، گاه از طريق بيتوجهي به نحوه رفتار معمول افراد و جوامع و لذا داشتن انتظارات غيرواقعي از بازيگران تاريخي و گاه از طريق ارايه استدلالهاي معيوب.
زير عنوان كتاب شما «خوانش عكس العملي تاريخ و كاستيهاي آن» نام دارد. پيش از پرداختن به نوع عكسالعملي خوانش تاريخ، بفرماييد اصولا خوانش تاريخ يعني چه و چه انواعي از آن ميتوان متصور شد؟
اجازه بدهيد كه اول نكته كليتري را بگويم، كه به واژه «عكسالعملي» مربوط ميشود. اگرچه كتاب در مورد خوانش تاريخ است، اما در واقع دغدغه و نكته من فراتر از خوانش تاريخ است و كل نحوه تفكر را شامل ميشود. به اين معنا كه احساس ميكنم شرايط نامطلوب فعلي در جامعه ايران نه فقط وضعيت سياسي و اقتصادي و اجتماعي را تحتالشعاع قرار داده، بلكه وضعيت فكري و روحي ما ايرانيان را نيز دستخوش دگرگونيهاي عمدهاي كرده است. خوانش تاريخ يكي از مصاديق يا جلوههاي آن وضعيت فكري و روحي است، اما اين وضعيت خودش را در هر جاي ديگري هم ميتواند نشان بدهد و ميدهد. مثلا در اتفاقات اين چند ماه اخير، همان طور كه ميدانيم، تعدادي از هموطنان ما به يكباره طرفدار حمله نظامي كشورهاي ديگر به ايران شدهاند؛ آن هم نه هر كشور ديگري، بلكه امريكا و اسراييل - كه كارنامههايي طولاني از تجاوز و حملههاي ظالمانه و خونين به كشورهاي ديگر را در سابقه خود دارند - و تازه از يكي از فجيعترين نسلكشيهاي تاريخ معاصر ما فراغت يافتهاند. برخي از كساني كه چنين حملاتي را تشويق و توجيه ميكنند خود با افتخار ميگويند كه اين اولين بار در طول تاريخ است كه ملتي از مهاجمان به كشور خودش دفاع ميكند؛ و دليل آن را البته شدت بيزاري خودشان از جمهوري اسلامي ميدانند. يا پيش از اين در قضاياي مربوط به حمله اسراييل به غزه - كه تقريبا تمام مردم در كشورهاي ديگر آن را به عنوان يك نسل كشي محكوم كردند - و حتي برخي از امريكاييان محافظهكار هم كه در آغاز موافق آن بودند بعدا مخالف آن شدند، بخشی از ايرانيان از اين حمله و اين نسلكشي دفاع ميكردند؛ تا جايي كه در گردهماييهاي اعتراضي آنها در خارج كشور برخيشان با پرچم اسراييل در خيابانها به راه ميافتادند. اگر بخواهيم دليل اين نحوه موضعگيريها رابفهميم به اين ميرسيم كه اين رفتارها و موضعگيريها، نه برخاسته از محتواي موضوع مورد مناقشه يا بحث، بلكه در عكسالعملي از سر لج به موضعگيريهاي جمهوري اسلامي در قبال اين موضوعات صورت گرفته است. در واقع اين افراد اين طور فكر كردهاند كه چون جمهوري اسلامي اين وقايع را محكوم كرده است يا هدف آنها قرار گرفته؛ پس بايد در جهت تاييد آنها موضع بگيرند. در مقابل هم، اگر چيزي بود كه جمهوري اسلامي از آن تعريف كرد، بايد در مقابلش موضعي منفي گرفت. اين همان پديدهاي است كه از آن به عنوان «نگرش عكسالعملي» ياد كردهام؛ حالا اين نوع نگرش ميتواند در هر موضوعي خود را جلوهگر سازد، ازجمله در خوانش تاريخ، كه منجر به پيدايش «خوانش عكسالعملي تاريخ» ميشود. نكته من همان وضعيت فكري - روحياي است كه در ميان بخشي از ايرانيان در حال رشد است و سعي كردهام از طريق يكي از مصاديق آن، يعني خوانش تاريخ، اين پديده را جلوي چشم خوانندگان بگذارم.
حالا برسيم به سوال كه «خوانش تاريخ» يعني چه؟
در سادهترين شكل خود اين مفهوم به معناي «روايت تاريخ» است. در گذشته روايت تاريخ در انحصار مورخان حرفهاي و آكادميك بود كه آنها نيز با توجه به معيارهاي پژوهشهاي آكادميك به بررسي تاريخ ميپرداختند و محصول كار خود را همچون گزارشي كمابيش ملتزم به واقعيات ارائه ميدادند. سايرين هم به عنوان مصرفكنندگان اين گزارشها از آنها استفاده ميكردند. اما در زمانه ما دو چيز اين وضعيت را دگرگون كرده است. نخست، پيدايش و گسترش پديدهاي نسبتا جهاني كه از آن با عنوان «سياست هويت-انديش» (identity politics) ياد ميشود. در اين نوع از سياست ورزي تحليلها و گزارشهاي تاريخي در خدمت برجسته ساختن و تاييد هويت خاصي قرار ميگيرند. سياست هويت سياستي است كه تلاشش معطوف به به رسميت شناخته شدن هويتي است كه طرد و سركوب شده است. يعني هدف چندان فهم تاريخ نيست بلكه پيشبرد پروژهاي سياسي است كه بر محور هويت خاصي متمركز شده است. در چنين فضايي، حقيقت جاي خود را به هويت ميدهد و حقيقتانديشي جاي خود را به هويتانديشي. پس معيار انتخاب يك گزارش تاريخي ديگر ميزان واقعنمايي آن نيست، بلكه ميزان سودمندي آن ميشود براي هدف سياسي خاصي. تحول دوم گسترش اينترنت و فضاي مجازي است، كه به مصرفكنندگان سابق گزارشهاي تاريخي امكان داده تا حالا خود را در زمره توليدكننده گزارشهاي تاريخي قلمداد كنند. كافي است يك تلفن هوشمند، يك اينترنت نسبتا پر سرعت و كمي مهارتهاي مربوط به توليد محتواهاي اينترنتي داشته باشند تا خود را در مقام همهچيزدانهاي عالم مجازي به شمار آورند و شروع به توليد گزارشهاي تاريخي خود كنند. در چنين حالتي اين گزارشهاي تاريخي ديگر از حالت «گزارش» خارج ميشوند و به «خوانش»هايي در خدمت اهداف سياسي تبديل ميشوند. كجخواني و لجخواني دو گونه از اين خوانشها هستند، كه هدفشان بيش از فهم واقعيت پيشبرد يك پروژه سياسي است.
خوانش عكس العملي تاريخ يعني چه؟ مگر نه اينكه بالاخره هر كسي كه به خوانش تاريخ ميپردازد و به آن رجوع ميكند، در واكنش و عكسالعمل به يك نيازي چنين ميكند؟
براي آنكه بتوانيم واژهها را دقيقتر به كار ببريم، بگذاريد اين طور بگوييم كه اين درست است كه هر كسي در پاسخ به «نيازي» به سراغ تاريخ ميرود. اما ماهيت و محتواي آن نياز هميشه يكسان نيست. گاهي آن نياز درك و يادگيري تاريخ است، گاهي دفاع از كسي و شخصي و اتفاق معيني. روش مواجهه افراد با تاريخ هم يكسان نيست؛ برخي با طمأنينه و تامل و وسواس به سراغ تاريخ ميروند و برخي شتابزده و هيجاني و سهلانگاري. بگذاريد تفاوت اين دو را با مثالي روشنتر كنم. در دنياي انگليسيزبان به افراد توصيه ميشود كه در محيطهاي حرفهاي كه در آن با ديگران كار ميكنند، سعي كنند تا در پاسخ به نظرات يا رفتارهاي همكارانشان، به جايreactive بودن، responsive باشند؛ كه شايد بتوان تفاوت آنها را همان تفاوت ميان «رفتار عكسالعملي» و «رفتار همراه با تامل» دانست. وجه تمايز اين دو هم اين است كه در اولي عكسالعمل بلافاصله صورت ميگيرد و با احساسات و هيجانات شديدي همراه است، در حالي كه در دومي افراد به خود وقت ميدهند تا اطلاعات را پردازش كنند و به طور منطقي به آن پاسخ بدهند. در اولي، هدف دفاع از خود و هويت خود است، در مقابل حملهاي كه تصور ميشود به آن خود يا هويت انجام شده است. در دومي، هدف بلوغ بيشتر و يادگيري است. جملهاي را در كتاب از قول احمد كسروي نقل كردهام كه در مورد شرايط جامعه در ماههاي پيش از مشروطه است و بسيار به وضعيت امروز ما شبيه است؛ ميگويد: «در آغاز جنبش كه تازه فرمان مشروطه داده شده بود... شبنامهنويسي رواج بياندازه ميداشت كه صدها كسان به آن ميپرداختند و آن چه از خشك و تر ميدانستند به روي كاغذ آورده پراكنده ميساختند. بسياري از ايشان به پيشگامان جنبش از دو سيد و ديگران راهنمايي ميكردند. مشروطه كه يك چيز تازهاي بود از اروپا رسيده، و هر كسي باید در پي ياد گرفتن و دانستن معني آن باشد، اينان به جاي آن، همه ياد ميدادند.»
شما دو گونه خوانش عكسالعملي تاريخ را از يكديگر متمايز كردهايد، يكي كجخواني و ديگري لجخواني. اگر موافق باشيد از كجخواني شروع كنيم. كجخواني تاريخ يعني چه؟ آيا راستخواني تاريخ هم داريم؟
همانطور كه پيشتر هم گفتم من لفظ «كجخواني تاريخ» را در اشاره به روايت غالب از تاريخ ايران به كار بردهام و منظورم از آن اشكالي از تحريف آگاهانه است كه از گزينش تا شيوه روايت را شامل ميشود. شايد اگر در بندجور بودن قافيه نبودم، بايد آن را «كجخواني عمدي» ميخواندم كه با كجخواني معصومانه ناشي از نداشتن اطلاع فرق دارد. در انگليسي هم دو كلمه داريم كه اين تفاوت را نشان ميدهد، ولي متاسفانه معادله خوبي براي آنها در فارسي نداريم يا من نميدانم و آن دو كلمه MISinformation و DISinformation است كه اولي اطلاعات غلط دادن بدون قصد و نيت است و دومي اطلاعات غلط دادن عامدانه به قصد گمراهي. در اولي فرد نميداند كه اطلاعاتش غلط است، اما در دومي ميداند و ميخواهد ديگران را گمراه كند. من در پيوست پاياني كتاب به دو نمونه براي اين كجخواني اشاره كردهام: يكي، روايت غالب از شيخ فضلالله نوري در قضيه انقلاب مشروطه و ديگري روايت حكومت شاه از دكتر محمد مصدق در جريان جنبش ملي شدن نفت. مثالهاي بسيار ديگري را هم ميتوان به اين فهرست افزود.
در مورد راستخواني يا درستخواني تاريخ هم فكر ميكنم كه همان تاريخ خواني براي درك و فهم تاريخ است، بدون داشتن يك هدف سياسي فراتر كه اين روايت تاريخي قرار باشد در خدمت آن قرار بگيرد و توجيهگر آن باشد. وقتي هدف درك تاريخ باشد فرد انگيزه دارد تا خطاهاي خود را تصحيح كند. اما وقتي چنين هدفي در كار نيست، دليلي و انگيزهاي هم براي تصحيح خطاها در كار نيست و فرد فقط وقتي روايت خود را عوض ميكند كه احساس كند ديگر به آن هدف سياسي ياري نميرساند. براي درك بهتر تمايز اين دو ميتوانيد كاركرد كنفرانسها و نشريات علمي را در نظر بگيريد. پژوهشگري در جريان مطالعات خود به يافتههايي ميرسد و سپس آن يافتهها را از طريق ارائه در كنفرانسي در معرض قضاوت و ارزيابي ديگران ميگذارد تا از طريق آن ارزيابيها به نقاط ضعف كار خود پي ببرد و آنها را تصحيح كند. سپس نسخه بعدي و اصلاح شده نوشته خود را به شكل مقالهاي به مجلهاي علمي ميدهد و در آنجا هم مقاله وي به طور ناشناس مورد ارزيابي دو يا سه ارزياب قرار ميگيرد. بس از لحاظ كردن نكات آن ارزيابها، نويسنده نسخه اصلاح شده ديگري را توليد ميكند و در مجله به چاپ ميرساند. تازه در اين مرحله مقاله در معرض ديد تمامي افراد فعال در آن زمينه تحقيقاتي قرار ميگيرد و مورد ارزيابي و نقد عمومي. در تمامي اين فرآيند، بازخورد و نقد و ارزيابي نقش تعيينكننده را دارد و به طور فعالي دنبال ميشود. در مقايسه، روايتهاي مبتني بر كجخواني و لجخواني اساسااز نقد گريزانند و تن به ارزيابي نميدهند و مخالفان و منتقدان را بهمثابه دردسري و مشكلي در مسير خود ميبينند .
اين نكته هم مطرح است كه هميشه شكافي پرنشدني بين روايت تاريخ و واقعيت وجود دارد. هم مصالح و اطلاعات تاريخي ناقص است، هم گزينش ناگزير و تاثيرپذير از موقعيت تحليلگر است و هم شيوه روايت و تحليل او. از اين رو، روايت استانداردي از تاريخ وجود ندارد كه بتوان آن را مبناي قضاوت قرار داد. آيا عبارت كجخواني و لجخواني وجود چنين روايت استانداردي را پيشفرض نگرفته است؟
اين نكته درست است و نه فقط در مورد روايت تاريخ بلكه در مورد هر نوع نظريهپردازي در مورد هر موضوع ديگري نيز صادق است. در اين زمينه بايد به معيارها و سنتهاي علمي رجوع كنيم. در اين حيطه، عنصر تعيينكننده نه محتواي يك يافته، بلكه روش حصول آن است؛ و اينكه آيا محصول نهايي حاصل كار سيستماتيك بر روي دادهها (در اينجا دادههاي تاريخي) است يا كارهاي پراكنده و گزينشي. معيار ديگر ميزان توانايي يك نظريه / روايت در توضيح گستره وسيعتري از وقايع و دادههاست، آن هم به شكلي باوركردنيتر و پذيرفتنيتر و متناسبتر با عقل سليم. در روايتهاي مبتني بر كجخواني و لجخواني گاه تصاويري از افراد و گروهها و رويدادها و جوامع داده ميشود كه با درك متعارف ما از آنها نيز در تعارض است. و مهمترين معيار، همانطور كه پيشتر گفتم، گشودگي و استقبال از نقد و تصحيح است و ارائه نظريه و روايت به عنوان نقطه شروع يك فرآيند درازمدت تصحيح جمعي و نه ختم كلام در مورد شخصي و واقعهاي.