افتخارات و زخمها، بلاش يكم اشكاني
مرتضي ميرحسيني
از او به آخرين شاه بزرگ اشكاني ياد ميكنند. قطعا مردي تمامعيار و فرمانروايي بسيار لايق بود كه ارادهاش بارها در جنگ و صلح محك خورد و هر بار پايمردياش به اثبات رسيد. آندره ورستانديك، نه همه، اما بيشتر ويژگيهاي او را تحسين ميكند، «ويژگيهايي كه امروزه نماد سياستمداراني در كمال بلوغ است» و مينويسد: «او مردي به حد كفايت متفكر بود، از آن دسته رهبراني كه اجازه نميدهند هيجانات دروني و تعصبات و اشتياق مشاورانشان روي تصميمگيريها تاثير مخرب و منفي بگذارد.» هميشه پيروز نشد، اما هميشه سربلند و مغرور ماند و از اصولي كه باورشان داشت دست نكشيد. از نام واقعياش بيخبريم، اما به نام بلاش به جانشيني پدرش ونون به تخت نشست. مادرش از يونانيان ميلت (در آسياي صغير) بود و خودش نيز كه دورگه محسوب ميشد در سكههايي كه ضرب كرد لفظ فيله هلن را - كه به زبان ما «كسي كه فرهنگ يوناني را دوست دارد» معني ميشود - به كار برد، اما بيشتر از هر شاه ديگري در دودمانش به ارزشها و اعتقادات ايرانيها خدمت كرد. در شرايطي سخت و بحراني، در سالهايي كه پدرها از پسرها ميترسيدند و برادرها به يكديگر رحم نميكردند، به قدرت رسيد و روي تختي نشست كه از پايههاي آن خون جاري بود. براي ختم آشفتگيها و دشمنيها، رسم زمانه را تغيير داد و به برادران و اقوامش اعتماد كرد. از آنان قول وفاداري گرفت و در جنگ و سياست از خدماتشان بهره برد. برادرش تيرداد را كه ميتوانست رقيبي جدي برايش باشد، به فرماندهي سپاه انتخاب كرد و او را به جنگ روميها به ارمنستان فرستاد. جنگي كه نزديك به يك دهه - با شدت و ضعف - طول كشيد و به پيروزي يا شكست يكي از دو طرف منتهي نشد. سرانجام خود بلاش براي پشتيباني از برادرش به ارمنستان رفت و كار آن جنگ فرساينده را - كه ممكن بود 10سال ديگر هم به درازا بكشد - تمام كرد. بعد با روميهاي مغلوب به مذاكره نشست و پاي معاهدهاي را كه منافع واقعياش از آن ايران ميشد، امضا كرد. تا پايان به تعهداتي كه در اين عهدنامه پذيرفته بود، پايبند ماند و متفاوت با روميهاي فرصتطلب، به جستوجوي روزنهاي براي عهدشكني نرفت. از جنگ، از خونريزي و از تزوير و عهدشكني نفرت داشت و تقريبا هميشه به قولهايي كه ميداد، عمل ميكرد. در آرزوي صلح و امنيت بود، اما سرنوشتش به مسير ديگري رفت. به روزي اميد بسته بود كه زرهاش را درآورد و روزهايش را به هنر و ادبيات و تالمات ديني - كه اين آخري مهمترين دلبستگياش بود - مشغول شود. نتوانست. شنيد كه شماري از مخالفانش در گرگان سر به شورش برداشتهاند و فرمانروايياش را به چالش كشيدهاند. به جنگشان رفت. چه انتخاب ديگري داشت؟ شكستشان داد. اما جنگ با شورشيان، حتي براي مرد پرطاقتي مثل او، جنگ سختي شد. رمقش را گرفت. از پا نيفتاد، اما نياز به استراحت داشت. فرصتش را پيدا نكرد. خبر يورش آلانها كه گروهي از قبايل بدوي و بيباك ساكن شمال درياي خزر بودند، كشور را ناآرام كرد. مهاجمان از قفقاز گذشتند و به جنوب سرازير شدند. در مسير پيشروي خود بخشهاي وسيعي از ارمنستان و آذربايجان را غارت و تباه كردند و هزاران نفر از مردم آن نواحي را كشتند. شاه بزرگ حريفشان نشد. قلبش با شنيدن آنچه آلانها در آذربايجان - كه او در دوره وليعهدي در آنجا اقامت و حكومت داشت - كرده بودند، زخم برداشت و سالهاي اندك باقيمانده از عمرش تيره و تار شد. بعد از آن زياد عمر نكرد. شايد به تنبيه مهاجمان فكر ميكرد و شايد طرحي براي تامين امنيت مرزهاي شمالي در سر داشت. در بهار سال 80 ميلادي درگذشت. خوشنام از دنيا رفت و قلمرويي پهناور از سند تا فرات را كه دستكم سي قوم و ملت در آن زندگي ميكردند، براي جانشينانش به ميراث گذاشت.