حذف آرام هنرمند، مقدمهاي بر يك فرسايش آشنا
مهرزاد پتگر
در اين نوشتار، تلاشي صورت گرفته براي بررسي آسيبهاي ناشي از جنگ و بحرانهاي موجود؛ چه در دوران آتشبس، چه در وضعيت بلاتكليفي و تعليق سياسياي كه سايه جنگ محتمل را بر جامعه گسترده است. تمركز اصلي اين متن، تاثير اين وضعيت بر جامعه هنري و ضرورت بازنگري در شيوههاي حمايت از هنر و هنرمند است. در مواجهه با بحرانهاي اجتماعي و تاريخي، معمولا روايتهايي سادهسازي شده شكل ميگيرد كه براي فروپاشيها نقطه آغاز مشخصي ترسيم ميكنند، اما واقعيت، پيچيدهتر از اين چارچوبهاي خطي است. در بررسي پديده «جنگ» به عنوان يك ابربحران سياسي و اجتماعي در اين مقطع از تاريخ ما و نسبت آن با هنر و هنرمند، روشن ميشود كه جنگ هميشه آغازگر آسيبها نيست، بلكه بسياري از آنها را آشكار و تشديد ميكند. جنگ پديدهاي تكبعدي نيست و پيامدهاي گسترده و صدالبته، ماندگاري بر جاي ميگذارد. با اين حال، تاريخ هنر صرفا محصول تجربه آرامش نيست. بحرانهايي كه با تلفات انساني، فروپاشي زيرساختها -نه فقط در معناي فيزيكي و اقتصادي، بلكه در قالب آسيبهاي رواني، اجتماعي، اختلال در حافظه جمعي و توليد معنا- همراهند، جابهجايي اولويتهاي اجتماعي را نيز به دنبال دارند. در چنين شرايطي، تمركز جامعه به طور طبيعي بر بقا قرار ميگيرد، اما در كنار اين واقعيت، لايهاي كمتر ديده شده وجود دارد: جامعه در بحران، بيش از هر زمان ديگري به معنا، اميد و تعادل رواني نياز دارد. با اين حال، توليدكننده اين عناصر -يعني هنرمند- در نخستين گام از چرخه حذف ميشود. اين صرفا بيتوجهي فرهنگي نيست، بلكه نوعي خطاي ساختاري است. حتي در شرايط عادي نيز بخش بزرگي از هنرمندان بدون امنيت شغلي، بدون بيمه موثر و بدون پشتوانه اقتصادي پايدار فعاليت ميكنند. توليد هنري در چنين وضعيتي، بيش از آنكه متكي بر يك نظام حمايتي پايدار باشد، بر پايه تلاش فردي و استمرار شخصي استوار است. از همين رو، هنر در وضعيت عادي نيز اغلب در موقعيت «تحمل شده» قرار دارد نه «حمايتشده».
با بروز بحرانها، اين وضعيت تشديد ميشود. اولويتها به سمت بقا تغيير ميكند، منابع محدودتر ميشوند و حوزههاي فرهنگي در سطوح پايينتري قرار ميگيرند. فعاليتهاي هنري كاهش مييابد و بسياري از هنرمندان عملا امكان ادامه كار را از دست ميدهند. اما مساله فقط كاهش فعاليت نيست؛ مساله اين است كه هنرمندي كه از پيش در موقعيتي شكننده قرار داشته، اينبار با شدت بيشتري از چرخه اقتصادي و نهادي خارج ميشود. بنابراين، حذف در بحران رخدادي ناگهاني نيست، بلكه ادامه منطقي يك فرسايش طولاني است. در اين ميان، يك تصور رايج نيز نقش مهمي ايفا ميكند: تلقي هنر به عنوان فعاليتي غيرضروري يا لوكس. در اين نگاه، هنر عمدتا با سرگرمي و اوقات فراغت تعريف ميشود و در نتيجه، در شرايط بحران، در رده فعاليتهاي قابل حذف قرار ميگيرد. اين درحالي است كه هنر صرفا امري تزييني نيست، بلكه بخشي از سازوكار توليد معنا، شكلدهي به حافظه جمعي و تقويت تابآوري رواني جامعه است. حذف يا تضعيف هنر، تنها يك كاهش فرهنگي نيست؛ بلكه به معناي تقليل ظرفيت جامعه براي فهم و پردازش تجربههاي زيسته خويش است. با اين حال، اين نقش تنها زماني قابل تحقق است كه خودِ هنرمند در حداقلي از ثبات حرفهاي و معيشتي قرار داشته باشد. هنرمندي كه زير فشار اقتصادي زندگي ميكند، نميتواند به طور پايدار در توليد معنا مشاركت داشته باشد. از اينجا مساله مهمتري شكل ميگيرد: حمايت از هنر نبايد گزينشي، مقطعي يا وابسته به تاييدهاي محدود باشد. هنگامي كه دسترسي به منابع و فرصتها به شكلي نابرابر توزيع ميشود، خودِ فرآيند توليد فرهنگي نيز فرسوده و مستهلك خواهد شد. درنهايت، مساله اصلي نه صرفا جنگ است و نه صرفا بحرانهاي اجتماعي؛ مساله اين است كه هنر و هنرمند در ساختار اجتماعي چه جايگاهي دارند: يك ضرورت پايدار يا حوزهاي پيراموني؟ اگر هنر همچنان در حاشيه باقي بماند، هر بحران تنها يك نتيجه را تكرار خواهد كرد: فشار، حذف و انتظار بازگشت، بيآنكه اصلاحي رخ داده باشد. در اين چارچوب، حذف هنرمند و دستاوردهايش در جنگ، ادامه طبيعي حذف تدريجي او در زمان صلح نيز هست؛ رانده شدن از حوزه واقعي عملكردش. فرآيندي كه من، در زبان ملاحظهكارانه، اين روندِ سقوط آزاد را «آرام» توصيف ميكنم. اما در واقعيت، سالهاست كه اين تنزل با شتابي پيوسته ادامه دارد؛ تا جايي كه امروز، از نماي دور و بر خطكش تاريخ هنر معاصر ايران، اين فرسايش بهوضوح قابل مشاهده است.