مهدي بيك اوغلي
در روزهايي كه افكار عمومي ايران به دنبال يافتن پاسخي براي اين پرسش است كه آيا جنگ در راه است يا ايران و امريكا راهي به سمت ترك تخاصم پيدا ميكنند، محسن ميردامادي فعال سياسي اصلاحطلب معتقد است فارغ از اينكه امريكا در كوتاهمدت تصميم به جنگ بگيرد يا نه «ترك تخاصم» سناريوي محتمل در روابط ايران و امريكا است. ميردامادي در عين حال مهمترين زيرساخت ايران را مردمي ميداند كه در سرما و گرما و جنگ و صلح از تماميت ارضي و كيان مملكت خود دفاع ميكنند. اين فعال سياسي در گفتوگويي صريح با «اعتماد» ضمن اشاره به ريشههاي تنش ميان ايران و امريكا، جنگ اخير را نتيجه شرايط خاص دوره ترامپ و تأثيرگذاري اسراييل بر سياستهاي واشنگتن ميداند.
جنگ ۴۰روزه در شرايطي آغاز شد كه ايران درگير انجام مذاكراتي مهم با امريكا بود. بر اساس اعلام وزير خارجه انگليس كه در مذاكرات ايران و امريكا حاضر بوده، ايران امتيازات قابل توجهي را هم به طرف امريكايي پيشنهاد داده بود اما امريكا آن را درك نكرد. ريشههاي وقوع اين تنازع را چگونه ميتوان تفسير كرد؟ چه شد كه ترامپ چنين تصميمي را اتخاذ كرد كه ساير روساي جمهور امريكا حاضر به پذيرش آن نبودند؟
در مورد ريشههاي تنازع بين ايران و امريكا بايد گفت اين تقابل سابقهاي نزديك به ۵۰ سال دارد؛ يعني از ابتداي پيروزي انقلاب اسلامي چنين تنازعي ميان ايران و امريكا وجود داشته و فراز و نشيبهاي مختلفي را نيز طي كرده است. در مقاطعي فرصتهايي به وجود آمده بود كه ميشد اين تنازع را كاهش داد يا از آن عبور كرد و نوعي تعامل متفاوت با امريكا شكل بگيرد، اما به هر دليل اين اتفاق نيفتاد. در بيشتر موارد يكي از دو طرف نخواستند يا نتوانستند شرايط عبور از اين تنازع را مديريت كنند. ما اكنون حدود ۴۸ سال از ابتداي پيروزي انقلاب را پشت سر گذاشتهايم. در دورههاي مختلف گاهي اين تقابل شدت گرفته و به شرايط بحراني نزديك شده، اما هيچگاه به جنگي در اين سطح ميان ايران و امريكا منجر نشده بود. در خاطرات روساي جمهور پيشين امريكا نيز آمده است كه اسراييل بارها خواهان اقدام نظامي عليه ايران بوده، اما آنها چنين اقدامي را نپذيرفتهاند.به نظر من اگر در انتخابات اخير امريكا هر رييسجمهوري غير از ترامپ انتخاب ميشد ـ حتي از حزب جمهوريخواه ـ باز هم وارد جنگ مستقيم با ايران نميشد. ممكن بود اقدامات ديگري مانند تشديد تحريمها يا فشارهاي سياسي بيشتر انجام دهند، اما جنگ مستقيم با ايران بسيار بعيد بود. ترامپ اساسا پديدهاي متفاوت و غير نرمال در سياست امريكا است. نكته مهمتر اين است كه ترامپ بهشدت تحت تأثير نتانياهو، نخستوزير اسراييل، قرار دارد. به نظر ميرسد اسراييل نيز نقش مهمي در روي كار آمدن او داشته تا بتواند از اين فرصت استفاده كند. اسراييل از ابتداي پيروزي انقلاب اسلامي همواره در پي وارد كردن ضربه به ايران بوده است. حتي در خاطرات مكفارلين، مشاور امنيت ملي ريگان، در سالهاي اوليه پس از انقلاب آمده است كه اسراييليها تدارك كودتا در ايران را ميديدند اما امريكاييها آن را جدي نگرفتند. بنابراين از همان زمان اسراييل به دنبال اقدام عليه ايران بوده و با روساي جمهور مختلف امريكا اين موضوع را مطرح ميكرده است. اكنون با حضور ترامپ و تأثيرگذاري شديد نتانياهو بر سياستهاي او، شرايط مطلوب براي اسراييل فراهم شد تا پاي امريكا را به چنين جنگي بكشد.
نيويورك تايمز طي گزارشي اعلام كرد كه برخلاف نظر مقامات امريكايي مانند رييس سيا و وزارت خارجه، ترامپ تصميم به جنگ با ايران گرفت. مهمترين اهداف امريكا از اين جنگ چه بود و آيا به اهداف بنيادين خود دست يافتهاند؟
همانطور كه اشاره كردم، اين جنگ در واقع جنگي بود كه اسراييليها به نوعي بر امريكا تحميل كردند. در داخل امريكا نيز نهادهاي مختلفي با اين جنگ مخالف بودند و نسبت به تبعات آن هشدار ميدادند. با اين حال، بر اساس آنچه در رسانههاي امريكايي مطرح شده، اسراييليها چنين تصويري براي ترامپ ترسيم كرده بودند كه اگر به ايران حمله شود و سران نظام هدف قرار بگيرند، حكومت ايران به سرعت سقوط خواهد كرد. در جنگ چهلروزه نيز چنين توهمي داشتند كه اشتباه بود و طبيعتا محقق نشد. در حال حاضر نيز ميتوان گفت امريكاييها در اين جنگ دستاورد مشخصي نداشتهاند. افكار عمومي امريكا هم عملكرد دولتشان را به عنوان يك پيروزي تلقي نميكند. آنها اهداف اعلام شده و اعلامنشدهاي داشتند؛ مهمترين هدف اعلامنشده سقوط نظام در ايران بود كه تحقق پيدا نكرد. هدف ديگر كه اعلام كرده بودند از بين بردن توان هستهاي و موشكي ايران بود كه در اين زمينه نيز موفق نشدهاند. البته نميتوان انكار كرد كه ايران هم در اين جنگ خسارات قابل توجهي متحمل شد، چه از نظر انساني و چه از نظر اقتصادي. اما اگر معيار قضاوت درباره پيروزي يا شكست را اهداف اوليه طرفها قرار دهيم، ميتوان گفت امريكاييها به اهداف اعلامي خود نرسيدهاند. ضمن اينكه در اين جنگ متغير مهم و استراتژيكي چون تنگه هرمز هم كه قبلا ايران نقش فعالي در خصوص آن نداشت به يك معضل جديد براي امريكا و اقتصاد جهاني بدل شده است. فشاري كه باعث شده فشار افكار عمومي جهاني نسبت به امريكا افزايش يابد. به هر حال امريكاييها نميتوانند در اين جنگ ادعاي پيروزي داشته باشند. هرچند ترامپ دايم ادعا ميكند ما زديم، چنين و چنان كرديم اما امريكا عملا دستاوردي براي ارايه به افكار عمومي كشور خودش هم نداشته است.
پس از وقوع جنگ ۱۲ روزه و جنگ ۴۰ روزه نوع خاصي از حس مليگرايي و وطندوستي ميان ايرانيان ايجاد شد. درباره اين حس مشترك و زمينههاي وقوع آن چه نظري داريد؟
همانطور كه اشاره كرديد، جنگ حس وطندوستي و ايراندوستي را در ميان مردم بهشدت تقويت كرد. اين موضوع در جنگ ۱۲ روزه نيز ديده شد، اما در جنگ دوم كه طولانيتر و شديدتر بود، بيشتر نمود پيدا كرد. در واقع اين جنگ حس ايراني بودن و تعلق به ايران را در وجدان جمعي مردم تقويت كرد. براي اكثريت مردم، ايران و حفظ آن در اولويت قرار گرفت. حتي بسياري افراد و شخصيتهايي كه در گذشته نسبت به عملكرد حكومت منتقد يا معترض بودند، در اين شرايط در موضع دفاع از ايران قرار گرفتند. به نظر من در اين دوره براي بسياري از ايرانيان «حفظ ايران» به اوجب واجبات تبديل شد؛ يعني حفظ تماميت ارضي، هويت ملي، تاريخ و تمدن ايران در اولويت قرار گرفت. ادامه تقويت اين علقه به ايران و نگراني از آسيب ديدن ايران باعث شد كه حفظ ايران و تماميت ارضي كشور با بقاي جمهوري اسلامي پيوند بخورد و اين دو در امتداد و در كنار هم قرار بگيرند. يعني اين باور به وجود آمد كه لازمه حفظ ايران و تماميت ارضي ايران، بقاي جمهوري اسلامي است و به اين دليل بسياري از افراد و گروهها و شخصيتهايي كه نسبت به حكومت موضوع انتقادي و اعتراضي داشتند، انتقادات و اعتراضات را در كشاكش تجاوز به وطن كنار گذاشتند و رسالت مقابله با متجاوزين به كشور را به نحو احسن انجام دادند، اين پديده بسيار مهمي بود كه بايد قدر آن را دانست. البته اين رفتار مردم مسووليت سنگيني را نيز براي حكومت ايجاد ميكند كه پس از جنگ به خواستهها و اراده مردم توجه كند و تغييرات اساسي و جدي در رويكردهاي خود ايجاد كند.
متغير تنگه هرمز در كنار توان هستهاي وارد معادلات راهبردي ايران، منطقه و جهان شده است. اين كارت بازي براي ايران چه وزني دارد و ايران چگونه ميتواند از آن استفاده كند؟
به نظر من كارت تنگه هرمز عملا براي ايران تا حد زيادي نقد شده است. پس از جنگ، نقش ايران در اين تنگه ديگر مانند گذشته نيست و جهان نيز اين موضوع را پذيرفته است. اكنون بسياري از كشورها معتقدند كه حل مسائل مربوط به تنگه هرمز بدون مشاركت ايران امكانپذير نيست. اينكه اين نقش متفاوت چگونه اعمال خواهد شد به نظرم از جمله مسائل مرتبط به دوران پساجنگ است. ولي برداشت همه اين است كه نقش ايران در مديريت تنگه امري پذيرفته شده است.
پس از آتشبس موضوع مذاكرات بر اساس تصميم شعام و تاييد رهبري در دستور كار قرار گرفته. در عين حال برخي افراد و گروهها به مخالفت با اصل مذاكرات پرداختهاند. درباره اصل وجودي مذاكره و مكانيسم تحقق منافع ملي از طريق آن چگونه فكر ميكنيد؟
دو جريان غالب در كشور در اين خصوص به چشم ميخورد. اين طيفها در خصوص موضوعاتي مثل تماميت ارضي اختلاف نظري ندارند. ولي يك ديدگاه تلاش ميكند تهديدها عليه كشور را از طريق ديپلماسي كاهش دهد و معتقد است مذاكره ميتواند ابزار مهمي براي جلوگيري از جنگ، خسارت و آسيب باشد و اينكه ما در مذاكره چيزي از دست نميدهيم اين طيف ضمن دفاع از مذاكره در عين حال اين نگاه را هم دارند كه عليرغم همه اين تلاشها اگر نهايتا جنگي به ما تحميل شد با تمام توان و با قدرت بايد از كشور دفاع كرد. ديدگاه ديگر به تعبير امروز نگاه آخرالزماني به مسائل دارد، يا چنين ادعايي دارد، و اساسا با مذاكره يا تعامل ديپلماتيك مخالف است. نگاه اين طيف اين است كه جنگ براي كشور نعمت است، در عين حال ايران نبايد هيچ امتيازي به طرف مقابل بدهد يا اساسا نبايد مذاكرهاي صورت گيرد. ما در زمان جنگ ايران و عراق هم با چنين مسالهاي مواجه بوديم و برخي از همين افرادي كه امروز طرفدار تداوم جنگ و مخالف مذاكره هستند در آن زمان هم بر طبل جنگ ميكوبيدند و در نهايت پايان جنگ را به جام زهر براي امام كشاندند. واقعيت اين است كه در تعارضات و اختلافات بينالمللي و عرصه ديپلماسي هيچوقت نميتوان خواستههاي صد درصدي داشت و براي حل اختلافات معمولا بايد نوعي بده بستان صورت گيرد و طرفين براي رسيدن به توافق بايد امتيازاتي بدهند و امتيازاتي بگيرند. اگر هر دو طرف بخواهند صد درصد خواستههاي خود را به دست آورند هیچ اختلافي حل نخواهد شد. در مذاكره بايد يك حد تعادل و نقطه بهينه را پيدا كرد البته در شرايط فعلي كه ما هستيم كار آساني نيست. ولي اين رويكرد بايد مد نظر باشد. هرچند با زيادهخواهيهاي رييسجمهور فعلي امريكا و تاثيري كه از نتانياهو ميپذيرد، مديريت ميدان و ديپلماسي و به نتيجه رساندن آن به يك ديدگاه مشترك راحت نيست. نكته ديگري كه بايد به آن توجه داشته باشيم اين است كه امريكاييها در اين مرحله همه توان خود را ميگذارند تا بحث هستهاي را با ايران به سرانجام برسانند. آنها تهديد ميكنند كه اگر توافقي شكل نگيرد، حمله كرده و زيرساختها را ميزنند (ممكن است اين حمله را هم صورت دهند) اما برداشت من اين است كه آنها اگر با چنين فشاري مساله هستهاي را حل كنند بلافاصله همين تهديدات را در قبال برنامه موشكي ايران از سر ميگيرند. اگر در مورد برنامه موشكي، نظراتشان پذيرفته نشود دوباره همين بازي را تكرار خواهند كرد. لذا موضوع توافق و ترك تخاصم بايد به عنوان يك پكيج ديده شود و در خصوص آن تصميمگيري شود. فكر ميكنم بالاخره ما بايد اين بحران كه به اوج رسيده و در اثر آن جنگي آغاز شده را حل كنيم. يعني اينكه به سمت دستيابي به راهحل جامعي برويم كه امريكا دوباره جنگ را آغاز نكند.
تحركات اپوزيسيون هم در اين جنگ بازخوردهاي زيادي داشته است. برخي تحليلگران معتقدند سلطنتطلبها همان اشتباهي را در ۱۴۰۴ مرتكب شدند كه مجاهدين خلق در دهه ۶۰ و در كشاكش جنگ ايران و عراق انجام ميدادند. نظر شما درباره صفكشي اپوزیسيون چيست؟
به نظر من سلطنتطلبان اساسا جايگاه مهمي در اپوزيسيون ايران نداشتند. با اين حال در جريان اين جنگ، حمايت برخي از آنها از حمله نظامي به ايران باعث شد بيش از گذشته بدنام شوند. اين رفتار به نوعي تير خلاصي بر اعتبار نداشته سياسي آنها بود. من رفتار سلطنتطلبها را به مراتب بدتر از رفتار مجاهدين خلق در دهه ۶۰ ميبينم. در دهه ۶۰ منافقين كار كثيفي كردند و كنار صدام قرار گرفتند ولي در راهاندازي اصل جنگ نقش نداشتند و از ابتدا تشويق به حمله نميكردند. ولي سلطنتطلبها از قبل از شروع جنگ بر طبل جنگ ميكوبيدند و خواهان جنگ عليه ايران و حمله به ايران بودند. به نظرم اينها يك بدنامي ابدي را براي خودشان به ثبت رساندند كه همانطور كه گفتم تير خلاصي بر كنشگري آنها بود.
اگر فرض كنيم كه توافقي ميان ايران و امريكا حاصل شود، آينده روابط دو كشور چگونه خواهد بود؟
در آينده ميتوان سه حالت را تصور كرد: ادامه تخاصم، ترك تخاصم، يا حركت به سمت عاديسازي روابط. به نظر من در كوتاهمدت محتملترين گزينه «ترك تخاصم» است؛ يعني وضعيتي كه در آن درگيري مستقيم رخ ندهد. رسيدن به شرايط عاديسازي روابط به دليل سابقه طولاني خصومت و بياعتمادي بسيار دشوار و زمانبر خواهد بود. به نظر من ادامه تخاصم كه تداوم شرايط فعلي است يعني صلحي برقرار نشود و سايه جنگ همواره برقرار باشد (محاصره دريايي برقرار باشد و ايران هم تنگه هرمز را ببندد) ادامهدار نخواهد بود. امريكا هم توانايي باز كردن تنگه را نخواهد داشت. اساسا بسياري از شركتهاي كشتيراني ديگر حاضر نيستند ريسك كنند و بدون موافقت ايران كشتيهايشان را به منطقه بفرستند. افكار عمومي داخلي امريكا هم روز به روز مخالفتش با جنگ و مخالفتش با عملكرد ترامپ بيشتر شده و همچنان در حال افزايش است. به نظر ميرسد حالت فعلي پايدار نيست و بايد تغيير كند و اوضاع عادي شود. مورد دوم، احتمال ترك تخاصم است، ترك تخاصم احتمالي هم ميتواند شكننده باشد يا پايدار. ترك تخاصمي براي دو طرف، و به خصوص ايران، كاربردي است كه پايدار باشد. احتمالي بيشتر از سه موارد ياد شده را فعلا نميتوان متصور شد. فعلا نميتوان انتظار داشت يك فرآيند تعاملي بين ايران و امريكا آغاز شود. چرا كه اولا یک خصومت طولاني حدود نيم قرني در اين ميان وجود دارد و اين ديوار بلند بياعتمادي چيزي نيست كه به راحتي بتوان از آن عبور كرد. براي تعامل ابتدا بايد ترك تخاصم شود، بعد اين ترك تخاصم به وضعيت پايدار برسد و در مراحل بعد با رفع تنشها و حل و فصل اختلافات در ميانمدت اعتماد متقابل ايجاد شود و به تدريج منتج به تعاملاتي در عرصه low politics همچون حوزههاي اقتصادي بشود. رسيدن به اين وضعيت در كوتاهمدت دشوار است به خصوص با مخالفتهايي كه در امريكا نسبت به اين موضوع وجود دارد و كنشگري اسراييليها كه سعي ميكنند اين روند اعتمادسازي را مختل كنند. به همين دليل اين حالت سوم در كوتاهمدت دست يافتني به نظر نميرسد. در شرايط فعلي حداكثر آنچه ميتواند دست يافتني باشد ترك تخاصم به نحوي است كه درگيريها مجددا آغاز نشود.
در پايان اگر نكتهاي باقي مانده بفرماييد.
در اين جنگ امريكا مرتب تهديد و تكرار ميكند كه زيرساختهاي كشورمان، مثل نيروگاههاي برق و پالايشگاهها را مورد حمله قرار ميدهد. طبعا اين زيرساختها مهم هستند و ممكن است دشمن به آنها صدمه بزند. ولي مهمترين زيرساخت امروز ايران ملت ايران است كه دشمن نميتواند به آن لطمهاي وارد كند و هر اقدام آن حتي ملت را استوارتر و منسجمتر ميكند. ولي آنچه ميتواند به اين مهمترين زيرساخت حياتي لطمه وارد كند نه دشمن بلكه خوديها هستند. قدر ندانستن و قدر ناشناسي اين زيرساخت و پاسخ مناسب به آن ندادن ضررش از انهدام هر زيرساختي بيشتر است. جنگ اخير جامعه ايران را وارد دوران جديدي كرده است. در اين جنگ نيروهاي مسلح كشور عملكرد قابل توجهي داشتند و فداكاريهاي زيادي كردند. همچنين مردم نيز در دفاع از كشور همراهي قابل توجهي نشان دادند و سنگ تمام گذاشتند. نكته مهم اين است كه پس از جنگ بايد اميد به آينده در جامعه تقويت شود. اين اميد تنها با شعار ايجاد نميشود، بلكه نيازمند تغييرات واقعي و اساسي در سياستها و رفتارهاست تا مردم نسبت به آينده خود و فرزندانشان اميدوار شوند. اين اميد را بايد احيا كرد و احيا كردن اين اميدها وظيفه حكومت است. يعني حكومت بايد به گونهاي رفتار كند كه اميدبخش باشد. سياستهايي اتخاذ شود كه مردم نسبت به آينده خودشان و فرزندانشان اميدوار شوند. در اين صورت است كه روح جديدي در جامعه دميده خواهد شد و بسياري از مشكلاتي كه در گذشته باقي مانده بود ميتواند حل شود. دستيابي به يك چنين ضرورتي طبيعتا نياز به تغييرات جدي در رفتار حكومت نسبت به گذشته دارد به نحوي كه مردم تغيير را حس كنند.