به مناسبت انتشار كتاب «امنيت و آزادي: آيا ميتوان در سايه امنيت آزادانه زيست؟»
اسپارت يا آتن، مساله فقط اين نيست
سلمان صادقيزاده
شايد در نخستين نگاه عنوان اين كتاب براي خواننده كمي عجيب به نظر برسد و اين پرسش را در ذهن او ايجاد كند كه امنيت را با آزادي چه كار؟ به ويژه كه ما ايرانيان قرنهاست روي از آسمان آزادي گرداندهايم و چشم به زمين امنيت دوختهايم و با همنشيني اين دو واژه انس چنداني نداريم. براي بسياري از ما آزادي همچون شعر سپيدي است كه نه وزن دارد و نه قافيه؛ فقط عنصري از خيال است كه آن هم به تعبير شاعر به حبابي به سراب ميماند كه در خواب مستان خراب آيد.
اما امنيت براي ما كه بنا بر نظريه هالفورد مكيندر در هارتلند جهان ساكنيم، از نان شب هم واجبتر به نظر ميرسد؛ مايي كه بر سر چهارراه نظم ژئوپلتيك جهاني خانه كردهايم و از پس تاريخ كهن خود، زخمهاي كهنهاي از نبرد با مقدونيان، روميان، امويان، عباسيان، مغولان و فرنگيان بر تن داريم؛ زخمهايي كه هر بار عضوي از تن خسته وطن را به ضرب ساتور جنگ قطع كرده و تصوير گربهسان آن را هر روز كوچكتر كرده است.
اين تحليل نخستين و در دسترسترين تحليلي است كه به ذهن جمعي ما قد ميدهد. اما آيا قامت ذهن جمعي ما كوتاه شده و ديگر دستش به نخيل آزادي نميرسد يا آنكه ديوار شكستهاي تاريخي آنقدر بلند شده كه سايهاش بر سر ذهنيت جمعي ما چنبره زده است؟
به راستي درد و دشواره تاريخي ما چيست و چگونه ميتوان درمانش كرد؟ آيا اگر بر توليد و انباشت امنيت تمركز ميكرديم و بر سياهه لشکر ميفزوديم، ميتوانستيم اين سير كاهنده تاريخي را معكوس كنيم؟ يا آنكه بر آزادي تمركز ميكرديم و بساط علم ميگسترديم و بر سياهه دفتر ميفزوديم؟ يا آنكه كمالگرايانه ميكوشيديم آنچه خوبان همه دارند، ما يكجا داشته باشيم؟
در يك كلام، اسپارت بودن يا آتن بودن، مساله اين است و البته فقط اين نيست؛ دولتشهرهاي يوناني اسپارت و آتن حدود 500 سال پيش از ميلاد مسيح از دو الگوي كاملا متفاوت پيروي ميكردند. اسپارت امنيت را سرلوحه تمامي امور قرار داد و تمام شؤون اجتماعي را به نظاميگري گره زد. اما در نهايت نتوانست با رويكرد امنيتمدارانه به سر منزل مراد برسد چون از آزادي و در نتيجه از آفرينشگري و كنشگري اجتماعي بيبهره ماند. به تعبير هوشمندانه ارسطو «اسپارت همواره خود را براي جنگ آماده ميكرد اما به هنگام صلح مانند شمشيري در غلاف زنگ ميزد و ميپوسيد.» در نهايت هم آريستوكراسي اسپارت به دست اسكندر فروريخت و به تعبير مسيح «آنان كه شمشير كشيده بودند با شمشير كشته شدند.»
در برابر، دولتشهر آتن در مقياس زمانه خود مهد خردورزي، آزادي و مشاركت سياسي به شمار ميرفت و در آن شهروندان در تمامي شؤون اجتماعي مشاركت فعال داشتند. اين دولتشهر همچنين مهد دانش بود و در علم و فلسفه جايگاهي بيمانند داشت. در نهايت دموكراسي آتن نيز به دست اسكندر سقوط كرد. اما آتن با اسپارت يك تفاوت مهم داشت. اسپارت، بدني بيروح بود كه اسكندر با بريدن سرش آن را در زبالهدان ابدي تاريخ دفن كرد. اما آتن پس از اسكندر همچون روحي سرگردان بود كه به سرعت در كالبدي جديد لانه گزيد و اين بار كالبد بزرگترين امپراتوري تاريخ غرب يعني امپراتوري روم را تسخير كرد و از آن پس نيز پيوسته در حال تناسخ است و هر روز رستاخيز جديدي را تجربه ميكند. آري، روح آتني از پس قريب به سه هزار سال همچنان تسخير ميكند و تناسخ مييابد.
درست همانگونه كه آيين جهانداري هخامنشيان همچنان بر تارك تاريخ نخستين ميدرخشد و آزادمنشي و چندفرهنگگرايي كوروش و داريوش همواره همچون چراغي بر سر راه تمدن بشري روشنيبخش بوده و حتي مدرنيته غربي نيز از آبشخورهاي معرفتي آن بيبهره نمانده است. بيجهت نيست كه فريدريش هگل ورود بشر به دالان تمدن را مقارن با آغاز امپراتوري هخامنشيان ميداند. كبير بودن كوروش يا داريوش پيش از آنكه به كبارت نظامي مربوط باشد به كبارت آيين جهانداري يا به بيان امروزي دكترين سياسي آنها مربوط بود تا جاييكه استوانه كوروش متعلق به 538 پيش از ميلاد در 1971 ميلادي توسط سازمان ملل متحد به عنوان نخستين منشور حقوق بشر در تاريخ جهان شناخته شد، زيرا او پيش از آنكه در بند شكل و كالبد امپراتوري خود باشد در فكر معنا و روح آن بود. براي كوروش امنيت پيش از آنكه در سايه درفش كاوياني ممكن شود، در سايه آزادي مردمان در پيروي از دين و آيين خود يا به تعبير امروزي پلوراليسم فرهنگي ممكن ميشد. داريوش كبير نيز در كتيبه معروف بيستون امنيت را در وهله نخست در گروي سياهي لشکر نميبيند بلكه امنيت كشور را در گروي پرهيز از دروغ و در پرتو راستي ممكن ميبيند و در بند پنجم از ستون چهارم كتيبه اين گونه خود را خطاب قرار ميدهد: «تو كه از اين پس شاه خواهي بود خود را قويا از دروغ بپاي. اگر چنان فكر كني [كه] كشور من در امان باشد. مردي كه دروغزن باشد او را سخت كيفر بده.»
براي بيش از دو قرن احترام به چندفرهنگگرايي و پذيرش پلوراليسم فرهنگي در امپراتوري هخامنشيان به چنان الگوي هژمونيكي بدل شده بود كه حتي دشمنانش را نيز مفتون خود ميكرد و اسكندر مقدوني نيز به اعتراف نويسندگان بزرگ غربي كوشيد از همين الگو پيروي كند: «اسكندر در مقابل افرادي كه ميخواستند بين يونانيان و ايرانيان تفاوت قائل شوند و آنان را تكريم و اينان را تحقير كنند جدا مقاومت ميكرد و در اين فكر بود كه دو ملت را متحد كند. پس آداب ايراني را قبول كرد تا ايرانيان را وادارد رسوم و آداب يونانيان را بپذيرند و از اتحاذ آن عادات مغموم نشوند به همين جهت نسبت به همسر و مادر داريوش اين همه احترام كرد و كف نفس به خرج داد. از اين جهت بود كه فقدان اسكندر اين همه موجب تاسف شد. اين چه فاتحي بود كه تمام ملل مغلوب بر مرگ او ميگريستند؟»
اما آيا به راستي سخن گفتن پيرامون اهميت فرهنگمداري و آزادمنشي به معناي نفي اهميت نظاميگري و امنيتمداري است؟ آيا در نبود فلاخنداران، سپرداران، ارابههاي داسدار و هنگ جاويد، امپراتوري هخامنشيان ميتوانست وجود داشته باشد؟ آيا بدون پاسداري مرز و بوم، وطن ميتوانست معنايي داشته باشد؟ در يك كلام آيا بدون وجود امنيت ميشد حتي موجوديت سياسي براي امپراتوريهاي باستان متصور بود؟
آيا دموكراسي آتن، فرزانگي سوفيستها و دانشدوستي فيلسوفاني چون سقراط و افلاطون و ارسطو ميتوانست در نبود هوپليتها (پيادهنظام سنگين) تيراندازان اسكيتي (گارد پليسدرونشهري) ملوانان ناوگان سهپره و استراتگوسها (فرماندهان نظامي) دوام و قوام يابد؟
بيترديد نه! همانگونه كه امنيت براي اسپارتيها مهم بود براي آتنيها هم مهم بود. اين گونه نبود كه آتنيها يكسره در علم و فلسفه غرق شده باشند و چشم از مرز و بوم خود برگرفته باشند؛ آنان نيز تمامي تمهيدات امنيتي از جمله امنيت نظامي را رعايت ميكردند.
اما اگر به راستي چنين است، پس چرا ما آتن را الگويي آزاديمحور و اسپارت را الگويي امنيتمحور ميخوانيم و آن دو را در برابر هم قرار ميدهيم؟
پاسخ در نوع امنيت است؛ در الگوي اسپارتي ما با چيزي روبهرو هستيم كه ميتوان آن را با اقتباس از ترمينولوژي فلسفه «امنيت در خود» ناميد؛ يعني امنيتي كه ماهيتي ناخودآگاه و خودكار دارد و چيزي فراتر از خود را جستوجو نميكند و بيرون از خود هرگز چشم به افق دورتري ندوخته است. در اينجا ما با امنيت به مثابه هدف روبهرو هستيم. يعني دستيابي به امنيت پايان امر اجتماعي و غايت آمال سياسي است. اما در الگوي آتني همه چيز برعكس است. در آنجا ما با «امنيت براي خود» مواجهيم يعني امنيتي كه خردمندانه و آگاهانه شكل ميگيرد و فسلفه وجودي آن قائم به اهدافي بزرگتر است. در اينجا امنيت نه بهمثابه هدف كه به مثابه ابزار است. در اين الگو امنيت نه پايان كار كه تازه شروع ماجراست.
فراتر از اين، يك تفاوت بسيار ظريف ميان امنيت در خود و امنيت براي خود وجود دارد كه از هر چيز ديگر مهمتر است. امنيت در خود نوعي از امنيت است كه من آن را «امنيت ايستا» (امنيت استاتيك) مينامم. اين نوع از امنيت در نبود حركت يا به تعبير دقيقتر در سكون شكل ميگيرد. بنابراين بستر اين نوع از امنيت سكون اجتماعي است؛ نوع آرماني اين نوع امنيت در شرايطي ممكن ميشود كه زير چكمه نظاميان سكوت و سكوني گورستاني بر جامعه حاكم شده باشد. در اين صورت با كاهش تحرك اجتماعي، امنيت ايستا به قويترين شكل خود ابراز ميشود. اين نوع از امنيت زماني به بالاترين سطح خود ميرسد كه همگان مرده باشند!
اما امنيت براي خود ماهيت كاملا متفاوتي دارد. از اين روست كه آن را «امنيت پويا» يا امنيت ديناميك مينامم. اين نوع از امنيت بر بستري از حركت شكل ميگيرد و تحرك اجتماعي پيششرط تثبيت چنين امنيتي است. اين امنيت نوعي از پايداري را به وجود ميآورد كه شبيه پايداري ديناميك در فيزيك است؛ مانند دوچرخهاي است كه تنها در حركت ميتواند پايداري خود را حفظ كند. امنيت ديناميك، امنيتي است كه نه مبتني بر سكون كه مبتني بر تغيير است. ترجمه جامعهشناختي اين گزاره اين است كه امنيت پويا، نتيجه سنتزي پايدار ميان آزادي و امنيت است؛ جايي كه تحقق امنيت از مسير تثبيت آزادي ميگذرد. در بخش دوم كتاب و در مبحث امنيت به مثابه آزادي به تفصيل به اين الگوي امنيت خواهيم پرداخت.
در الگوي امنيت ايستا تصوير جامعه مهمتر از تصور جامعه است زيرا تصوير قابي ثابت و بيتغيير است كه همگان بايد خود را درون آن تصور كنند و به تصوير بكشند. اما در الگوي امنيت پويا تصور سازنده تصوير است بنابراين همگان ميتوانند به سهم خود در توليد و تغيير تصوير جامعه مشاركت كنند. در تمامي كشورهاي جهان به ميزانهاي مختلف ميتوان حضور اين دو الگو را مشاهده كرد. سلطه هر يك از اين دو الگو نه تنها معناي امنيت را تعيين ميكند بلكه ادراك ما از كلان روايتهايي مانند جامعه، ملت و مليگرايي را شكل ميدهد. ايران ما نيز از اين قاعده بركنار نيست.
در قرون اخير و پس از ورود ايدئولوژي ناسيوناليسم به ايران ما شاهد پيدايش دو نوع مليگرايي در كشور بودهايم. نوع نخست را ميتوان مليگرايي هيجاني و نوع دوم را مليگرايي خردمدار نام نهاد. براي مليگرايان هيجاني، ايران مانند تيمي ورزشي است كه پيروزي و شكست آن در مسابقات موجب شادي و اندوه هواداران ميشود. اگر پيروزي حاصل شد هر كسي خود را متولي اصلي آن ميداند و اگر به تعبير ناصر خسرو قبادياني، تيري از كمينگاهِ قضا بر بال عقاب ايران فرود آمد و آن را به سوي خاك فروكاست، هر كسي ديگري را مقصر جلوه ميدهد، بیآنكه پر خويش را در زي تير بلا نظاره كند: براي مليگرايان هيجاني «شكست يتيم است اما پيروزي هزار پدر دارد!» در افق معرفتي اين نوع مليگرايي تصوير ايران بر پوست خاكي آن حك شده و حفظ اين تصوير در گروي چشم دوختن به زمين ژئوپلیتيك است؛ اين تصوير تنها زير چتر واژه امنيت حفظ ميشود و هرگاه امنيت ضعيف شود، تاريخ تكرار ميشود و بارديگر تصوير ايران فروميشكند.
اما در ملي گرايي خردمدار، به پيروي از سخن حكيمانه حكيم ابوالقاسم فردوسي، خرد رهنماي و دلگشاي به شمار ميرود و نخستآفرينشي در خور پاسداشتي سهگانه است؛ پاسداشتي كه تنها در سايه آن میتوان ارجمند و آزاد زيست. براي مليگرايان خردمند تصور ايران از تصوير ايران مهمتر است. چرا كه هيچ تصويري بدون تصور، متصور نيست. براي اين گروه از مليگرايان تصوير ايران پيش از آنكه بر خاك و گل نقش بسته باشد، در آينه فرهنگ ايراني جلوه كرده و براي پاسداري از آن بايد تصور ايران را بر تصوير ايران مقدم داشت. تصوير نماد شكل و تصور نماد معناست و براي آنان معنا آفريننده شكل است و در خلأ معناست كه شكل فروميشكند و خاك و گل از هم ميگسلد. در نگاه آنان تصوير ايران تنها زير چتر واژه آزادي ميپايد و مي پويد.
آزادي مدني يگانه پيششرط تخيل اجتماعي و توليد آرمانهاي جمعي است. آرمانهاي جمعي نيز مهمترين محرك كنشگري اجتماعي و توسعه سياسياند. امنيت پويا تنها در چنين شرايطي ممكن ميشود؛ امنيتي كه به معناي دقيق كلمه ميتواند به امنيت پايدار بينجامد. دستيابي و عدم دستيابي به امنيت پايدار نيز به نوبه خود ميتواند فراز و فرود ملتها را رقم بزند و به اين پرسش تاريخي پاسخ بدهد: چرا ملتها شكست ميخورند؟
به ديگر سخن، سعادت و شقاوت، نيكبختي و شوربختي و در يك كلام فراز و فرود هر ملتي به اين بستگي دارد كه چگونه امنيت را با آزادي آشتي بدهد و راه را براي پويايي اجتماعي هموار سازد. پاسخ به اين پرسش و پرداختن به اين دشواره، فلسفه و در همان حال رسالت اصلي اين كتاب است.