اميد در جهان پرمخاطره از منظر اولريش بك
زندگي در دل بحران دايمي
الهام عبادتي
كتاب «جامعه در مخاطره» (۱۹۸۶) اثر جامعهشناس آلماني اولريش بك يكي از متون بنيادين در فهم جامعه مدرن متأخر است؛ متني كه نه فقط يك نظريه جامعهشناختي، بلكه بازتعريفي از «مدرنيته» ارائه ميدهد. بك در اين اثر استدلال ميكند كه جامعه صنعتي وارد مرحلهاي شده است كه در آن، توليد ثروت ديگر محور اصلي نيست، بلكه توليد «ريسك» و «خطر» به ويژگي ساختاري نظم اجتماعي تبديل شده. اين ايده، نقطه عزيمت مفهومي كتاب است: گذار از جامعه صنعتي به «جامعه پرمخاطره».
در خوانش كلاسيك جامعهشناسي (از ماركس تا وبر)، جامعه مدرن عمدتا حول محور توليد، كار و توزيع منابع تحليل ميشد. اما بك اين چارچوب را ناكافي ميداند. به باور او، در مرحله جديد مدرنيته، خودِ فرآيند توليد صنعتي و تكنولوژيك، پيامدهايي ايجاد كرده كه به شكل خطرهاي گسترده و غيرقابل پيشبيني بازميگردند. او مينويسد كه ريسكهاي مدرن برخلاف خطرهاي سنتي (مثل بلاياي طبيعي) «ساخته دست انسان» هستند؛ يعني نتيجه مستقيم تصميمات علمي، اقتصادي و سياسياند. در اين معنا، جامعه مدرن نه فقط توليدكننده ثروت، بلكه توليدكننده همزمان «نااطميناني ساختاري» است.
ريسك بهمثابه مساله عدالت اجتماعي
يكي از نوآوريهاي مهم بك، پيوند دادن «ريسك» با «نابرابري اجتماعي» است. برخلاف تصور رايج كه خطر را پديدهاي همگاني ميبيند، او تأكيد ميكند كه ريسكها نيز بهصورت نابرابر توزيع ميشوند. به بيان ديگر، همانطور كه ثروت در جامعه نابرابر توزيع ميشود، «خطر» نيز از الگوهاي طبقاتي، جغرافيايي و نهادي پيروي ميكند. اين ايده بعدها در ادبيات «عدالت محيطزيستي» (Environmental Justice) و جامعهشناسي بحران توسعه پيدا كرد. يكي از مهمترين بخشهاي نظريه بك، مفهوم «جهاني شدن خطر» است. در جامعه پرمخاطره، بحرانها محدود به مرزهاي ملي نيستند. آلودگيهاي محيطزيستي، بحرانهاي مالي، فناوريهاي هستهاي و حتي پاندوميها، به سرعت از يك نقطه جهان به نقاط ديگر سرايت ميكنند. اين وضعيت باعث شكلگيري نوعي «وابستگي جهاني در مواجهه با بحران» ميشود؛ به اين معنا كه هيچ جامعهاي نميتواند خود را كاملا از شبكه ريسك جهاني جدا كند. در اين چارچوب، بك از مفهومي با عنوان «مدرنيته بازتابي» (Reflexive Modernity) استفاده ميكند؛ مرحلهاي كه در آن جامعه ناچار است پيامدهاي توليدشده توسط خود را دايما بازانديشي و بازتنظيم كند.
علم، تكنولوژي و توليد نااطميناني
بك در نقد خود از مدرنيته نشان ميدهد كه علم و فناوري، كه در نگاه كلاسيك ابزار كاهش ريسك تلقي ميشدند، خود به توليدكننده ريسكهاي جديد تبديل شدهاند. نمونههايي مانند انرژي هستهاي، صنايع شيميايي يا فناوريهاي زيستي، نشان ميدهند كه پيشرفت علمي همواره با پيامدهاي غيرقابل پيشبيني همراه است. نكته مهم اين است كه اين خطرات اغلب «نامریي» هستند و نيازمند تخصص براي دركند، و همين امر فاصله ميان علم، سياست و جامعه را افزايش ميدهد. در تحليل بك، سياست نيز دچار تحول بنيادي ميشود. اگر در جامعه صنعتي سياست عمدتا بر محور طبقه و توزيع منابع متمركز بود، در جامعه پرمخاطره، سياست به «مديريت بحران و ريسك» تبديل ميشود. اما نكته مهم اين است كه نهادهاي سياسي هميشه توان كنترل كامل اين ريسكها را ندارند. همين شكاف، باعث بحران اعتماد عمومي به نهادهاي علمي و حكومتي ميشود. در اين وضعيت، سياست نه بر اساس حل قطعي مسائل، بلكه بر اساس «مديريت عدم قطعيت» عمل ميكند.
پيامد اجتماعي: زندگي در وضعيت اضطراب دائمي
يكي از پيامدهاي كليدي جامعه پرمخاطره، شكلگيري نوعي «اضطراب ساختاري» است. وقتي خطرها دايمي، پيچيده و غيرقابل پيشبيني ميشوند، نااطميناني به بخشي از تجربه روزمره زندگي تبديل ميشود. اين وضعيت به معناي تغيير در مفهوم امنيت اجتماعي است؛ امنيت ديگر به معناي حذف خطر نيست، بلكه به معناي «زندگي در كنار خطر مديريتشده» است. در اينجا، مفهوم تابآوري (resilience) به عنوان توانايي زيستن در شرايط عدم قطعيت دائمي قابل فهم ميشود- هرچند خود بك اين واژه را به شكل امروزي آن به كار نميبرد، اما چارچوب نظري او زمينهساز بسياري از نظريههاي تابآوري در علوم اجتماعي شده است. با گذشت بيش از سه دهه از انتشار كتاب، بسياري از تحليلگران معتقدند كه جهان امروز نمونه عيني «جامعه پرمخاطره» است. بحرانهاي اقليمي، همهگيري كرونا، جنگهاي منطقهاي و نابرابريهاي اقتصادي جهاني، همگي در چارچوب نظري بك قابل تفسيرند. به همين دليل، اين اثر نهفقط يك متن كلاسيك، بلكه يك چارچوب تحليلي زنده براي فهم وضعيت كنوني جهان محسوب ميشود. كتاب اولريش بك نشان ميدهد كه مدرنيته وارد مرحلهاي شده كه در آن بحران نه يك انحراف از نظم، بلكه بخشي از خود نظم است. در اين وضعيت، جامعه ديگر صرفا با مساله توليد و پيشرفت مواجه نيست، بلكه بايد با پيامدهاي توليد خود نيز دستوپنجه نرم كند. از اين منظر «جامعه پرمخاطره» نه يك پيشبيني، بلكه توصيفي دقيق از جهان معاصر است؛ جهاني كه در آن سوال اصلي ديگر اين نيست كه چگونه از بحران عبور كنيم، بلكه اين است كه چگونه در دل بحران دايمي زندگي اجتماعي پايدار بسازيم.