سريالهايي كه فرزند زمانهشان نيستند
هادي اعتمادي مجد
دختران جوان در تهران گرفتار دسيسهاي مخوف شده و به اسارت گرفته ميشوند تا در دنيايي موازي، نقش شهرزاد را براي پادشاه بازي كنند (سريال هزار و يك شب). دختر مرموزي با طرحريزي نقشههاي جنايتكارانه عجيب براي كشتن افراد مختلف، پليس را گرفتار چالش ميكند (سريال بيست و يك). زن جوان بدكارهاي پس از مدتها اسير عشق جواني ميشود كه از قضا پدر پسر نيز به دختر نظر سو دارد (سريال بدنام)! اختلاف و كينه عميق ميان دو دوست قديمي مانع ازدواج فرزندان آن دو با يكديگر ميشود (سريال بيعاطفه) و...
اينها گزيده قصه سريالهاي در حال پخش پلتفرمهاي ايراني هستند كه فارغ از ويژگيهاي كيفي، تقريبا هيچيك شباهت مورد انتظاري به دغدغهها و مطالبات امروز مردم ندارند. با اوج و فرودها بيننده را سرگرم ميكنند و در دنياي نمايش احساساتشان را قلقلك ميدهند، اما اغلب پنداري در دنياهايي موازي و چه بسا دور از جهان امروز مردم ايران سير ميكنند. سريالهايي كه پتانسيل مديوم خود را در بدل به يك سند تصويري شدن و نيز كمك به شكلگيري و تقويت هويت ملي، عامدانه در پستو حبس ميكنند. مشخصا رقابت بر سر جذب مخاطب به هر قيمتي، ايدهآل سازندگانشان است. نه به مثابه يك «رسانه» موثر و آموزنده عمل ميكنند و نه حتي نوگرايي چنداني در داستانپردازي و وجوه فني دارند. در جهان درام سريالهاي اخير، غالبا نه شخصيتها شبيه مردم امروز فكر و عمل ميكنند و نه چيزي از مشكلات آنها به درگيري و فكر و ذكر جماعت كوچه و بازار ميماند. تكيه تكراري و اغراقآميز اين سريالها به عناصري دراماتيك چون فايتهاي زيرزميني، قمار، جنايت و البته مثلثهاي عشقي گويي در چارچوب همان سريال و به صورت سرسري صورت گرفته. عمق نمييابد و بعضا از نگاه آسيبشناسانه گريز دارد.
اين معضل در تلويزيون نمود به مراتب شديدتري دارد. آدمها به نظر در اتمسفري ايزوله و قرنطينهاي پنهان، زيست مجزايي از مردم زمانه حاضر دارند. با مسائلي بيگانه از واقعيتهاي زندگي امروز مواجهند. چيز زيادي از تورم، اينترنت، كاهش ارزش پول ملي، بيكاري، افزايش اصله طبقاتي، جنگ و فرسودگي مدامِ ناشي از روند رو به تزايد مشقات روزمره و تبعات همه اينها نميدانند... شايد هم نميخواهند بدانند! نكات آموزشي كاربردي آنها معدود و كمارزش است و به كار روزگار ما نميآيد. اغلب ما انگار درد و دغدغه مشتركي با اين درامها نداريم.
جري مندر، جامعهشناس و روزنامهنگار انگليسي در كتاب حاشيه برانگيزش «چهار دليل براي حذف تلويزيون» اعتقاد دارد «حذف تلويزيون نه امري است ممكن و نه به طور كلي مطلوب؛ بنابراين آنچه بايد به عنوان يك دغدغه ملي مورد توجه قرار گيرد، ميزان تماشاي آن و رابطهاش با آموزش و مشاركت مدني است.» اين «آموزش» و «مشاركت مدني» را بايد دو حلقه مفقوده مهمي دانست كه به سريالهاي اخير در جايگاه يكي از پربينندهترين محصولات رسانهاي لطمه ميزنند. درباره صدا و سيما ميتوان با اين واقعيت كنار آمد كه «افراط » و «خودداري از آگرانديسمان و گاه حتي طرح ساده مشكلات اساسي مردم» به عنوان يك رسانه تمام دولتي، به جريان سريالسازي نيز سرايت كرده. سريالهايي مثل «بيگانگان» يا «گذرگاه»، از محصولات اخير تلويزيون در عين پربيننده بودن، بر ديدگاهي امنيتي استوار شدهاند و ربط چنداني به وضع معيشت مردم ندارند. در شبكه نمايش خانگي نيز مسابقه بيپايان در ورود به حوزههاي ممنوعه و قضاياي مشكوك به ابتذال و غوطهور شدن در حكايتهاي دمدستي عشق و عاشقي به عنوان مشكلات محوري امروز مردم، تأسفبار است! هر چند در معدود مواردي، شاهد نمايش مسائل خرد و كلان جامعه معاصر هستيم، اما اينها حكم نسيمي گذرا را دارند. ازجمله؛ سريال «گل سنگ» كه زندگي يك خانواده تهراني را با تمام سويههاي ملموسش محور درام قرار داده. سريال «وحشي» كه به زير پوست شهر نفوذ ميكند و از قشر كمبضاعت و حاشيهنشين ميگويد. سريال «در انتهاي شب» كه دشواريهاي طبقه متوسط را در سقوط به رتبهاي پايين زير سايه اقتصاد شكننده به تصوير ميكشد.
نمونههاي اخير نامبرده اين تئوري را تقويت ميكنند كه حتي بهرغم وجود مميزي و نظارت پرحرف و حديث سازمان ساترا، همچنان ميتوان آثار نمايشي دغدغهمند و نزديك به مسائل مبتلا به امروز مردم ساخت.
البته اگر اراده آن نزد سريالسازان باشد و نگاهشان به سريال از حد اسباب سرگرمي، به ابزاري در جهت نمود مشكلات غيرفانتزي و بنيادي توده مردم و اكثريت جامعه تغيير كند. امتيازي كه به ماندگاري بيشتر چنين محصولاتي نيز منجر خواهد شد.