غرب همان است كه بود
نيوشا طبيبي
در قرن پانزدهم و شانزدهم ميلادي، كالاي ارزشمند در تجارت جهاني، ادويه بود. ادويه كم و بيش از همين جايگاه و اهميتي كه نفت در مناسبات اقتصادي جهان امروز دارد، برخوردار بود. دولتهاي اروپايي و به ويژه ونيزيها، جنواييها، پرتغاليها و اسپانياييها كه پيشگامان تجارت دريايي بودند، با بازرگانان مسلمان معاملاتي داشتند. در ۱۴۹۶، مانوئل پادشاه پرتغال، در جستوجوي ادويه و براي بيرون آوردن اين تجارت از دست مسلمانان چهار كشتي به سوي هند روانه كرد. اين كشتيها به فرماندهي واسكو د گاما، در ۲۰ مه۱۴۹۸ به ساحل مالابار هند رسيدند و خرت و پرتهايي كه به عنوان كالا همراه داشتند را با ادويه هندي معاوضه كردند و در نهايت دو كشتي به پرتغال رسيدند. شاه مانوئل، خرسند از اين كشف و پيدا شدن راه دور زدن آفريقا براي رسيدن به هند، خود را فرمانرواي «گينه و فاتج دريانوردي و بازرگاني اتيوپي، عربستان، پرشيا و هند» ناميد! اما اين پرتغال كوچك، چطور توانست به اين سوي جهان و به كشوري بزرگ چون هند دستدرازي كند؟
در توقفي كه پرتغاليها و فرماندهشان واسكو د گاما در مالابار داشتند، در عرض سه ماه توقف، آماري از حجم تجارت به دست آوردند. آنها فهميدند كه در اين سه ماه پانزده هزار كشتي براي بردن ادويه به اين بندر آمدهاند و در كمال تعجب متوجه شده بودند كه هيچ نيروي مسلحي براي حفاظت از آنها يا بندر وجود ندارد. در شرق آن روز دليلي وجود نداشت كه كشتيها و بندرها مسلح باشند. قدرت برتري در اقيانوس هند وجود نداشت و ارتباط ميان ملل اين حوزه از طريق تجارت بود. اين ساختار تجاري متشكل از چند بندر بسيار بزرگ و چندين بندر كوچك بود. اين بنادر با هم رقابتي هم داشتند و سعي ميكردند با اخذ عوارض كمتر بازرگانان بيشتري را به خود جلب كنند. در اين بنادر، شبكه مالي معتبري به بازرگانان خدمات ارايه ميكرد و بازرگانان هر منطقه، محلهاي هم در آن بندر داشتند كه همولايتيهایشان در آن زندگي ميكردند. بقاياي چنين محلاتي در بنادر حوزه خليجفارس همچنان وجود داشت. مثلا محله بستكيه دوبي، توسط اهالي بستك در جنوب ايران بنا شده بود و بستكيها بازار و شبكه مالي و قوانين تجاري خود را داشتند - البته در پي تاريخسازي و جعليات دولت امارات براي اين محله تاريخي، دنبالههايي ساخته شد و نام آن را هم در دشمني با ايران و تكميل پروژه «ايرانيزدايي» در ساحل جنوبي خليجفارس، تغيير دادند.
سرزمينهاي شرقي حوزه اقيانوس هند به امنيتِ شبكه-محور و مبتني بر منافع مشترك تجاري رسيده بودند، آن چيزي كه شبيه آن در پيمانهاي روزگار ما تكرار ميشود. اما نظاميگري غربي فهمي از چنين نحوه تعامل و همزيستي نداشت. پرتغاليها كه به شيوه جاري در مديترانه و اروپا مانوس بودند اين سطح از مدنيت و رفتار انساني را مطلقا برنميتابيدند، آنها عادت كرده بودند به سبك و سياقي كه از دوره روميها و يونانيها به جا مانده بود، براي نگهداشت خطوط دريايي و كشتيراني و تجارت به زور متوسل شوند. پس چنين بود كه شش ماه پس از بازگشت واسكو د گاما به پرتغال، سيزده كشتي به فرماندهي پدرو آلوارز كابرال به سمت هند حركت كردند. كشتيها نرسيده به بندر هندي، كشتار و به توپ بستن شهر را آغاز كردند. در مقابل وحشيگري بيحد و حصر آنها، حاكمان محلي اجازه دادند تا پرتغاليها بنادر مستقل خودشان را بسازند. آنها هم از هيچكاري براي غارت مردم و به انحصار درآوردن تجارت جهاني ادويه و نابودي شبكه تجاري مسلمانان فروگذار نكردند. اين سرآغاز تهاجم استعماري غرب به شرق جهان بود. تهاجمي كه همچنان ادامه دارد و طي قرون گذشته، گاه به تناسب شعارها و روايتهاي غربي، اشكال آن تغيير كرده ولي ماهيت غارتگرانه و بيرحمانه و ضد انساني آن تا به امروز پا برجاست. رفتار پرتغاليها در دستاندازي به مسيرهاي دريايي، سرآغاز سناريويي است كه تا امروز شاهد آن هستيم. دولتهاي غربي در ظاهر خود را «متعهد به عبور و مرور آزادانه در درياها» ميدانند و ادعا ميكنند كه از تمامي جهان براي باز نگه داشتن راههاي تجاري «وكالت تامه» دارند، اما همه ما ميدانيم كه اين دروغي بيش نيست. آنها هر جا كه احساس كنند، زور آنها مقهور كشورهاي شرقي شده و احتمال كاهش دامنه نفوذشان هست، چونان اجداد وايكينگ و رومي و يوناني خود به زور متوسل ميشوند. اگر كشوري با مشخصات ايران، جرات كند و به نظام سلطه بينالمللي «نه» بگويد، تمام توان خود را به كار ميگيرند تا اراده آن را خرد كنند. مهمترين مساله براي دولتهاي غربي، ادامه سلطه بيچون و چرا بر راههاي بينالمللي تجاري است و آن را با سوءاستفاده هميشگي از كلمه «آزادي» بهانه ميكنند تا راه براي تهاجم و نقض حاكميت ملي كشورهاي ديگر را عاديسازي كنند. آنها از اينكه ايران تبديل به الگويي براي رهايي از چرخه چند صدساله استعمار شود، بهشدت هراسناك هستند. در فرهنگ سياسي غربي، كشورهايي كه به سلطه آنها تن در دهد، كشوري «نرمال» ناميده ميشود و كشور ما كه حاضر به ادامه خواري زيستن زير بار غارتگران نيست، «ياغي» ناميده ميشود. امريكاييها به عنوان جانشين امپراتوريهاي غارتگر قرون پانزدهم به بعد، علنا از كشورها و به خصوص ايران ميخواهد كه «نرمال» شود. يعني به سيطره و هژموني امريكا تن در دهد.
غرب با استفاده از يك غفلت تاريخي توانست ثروت عظيمي از شرق را غارت كند و به آن سوي دنيا ببرد. روند غارتگري آنها هرگز متوقف نشد و از همان ابتدا با كار سازماندهي شده و منظم فرهنگي، در چندين جبهه تلاش كردند تا اعتماد به نفس و عزت ملل شرقي را پايمال كنند. البته درباره بسياري از ملتهاي همين منطقه موفق شدند، اما عقيده اسلامي و به ويژه، تعاليم آزاديخواهانه و شهادتطلبانه شيعي از همان ابتداي كار مانعي بر سر راه آنها بوده است. غربيها با عقب افتاده خواندن شرقيها و نسبت دادن خرافات به عقايد آنها، روح معنوي مردم اين سرزمينها را به چالش كشيدند. اين مسير تا امروز هم ادامه دارد. واقعيت اين است، طي قرنهاي گذشته، غربيهاي اروپايي و امريكايي، خودشان را ميراثدار و رهبر جهان فرض كردهاند. آنها معتقد هستند كه علم و توليد و ابتكار تنها برازنده آنهاست و ملل شرقي را در حد توسعهيافتگي و حتي اداره امور خود نميدانند. حمله به ايران در اين مقطع زماني به قصد نابودي زيرساختهاي علمي و توليدي و توسعهاي انجام شد. آنها از كم و كيف تحقيقات در مراكز پژوهشي ما باخبر بودند و به همين دليل در اين زمان و در موقعيتي كه ايران گام به دوراني ميگذارد كه استقلال و حاكميت ملي خود را تثبيت كند، به ما حمله كردند. غرب، همانطور كه در قرن پانزدهم، انحصار تجارت ادويه را ميخواست، اكنون انحصار علم و فناوري را ميخواهد و تلاش خواهد كرد تا انحصارش در اين حوزه از دست نرود. آنها تحمل ظهور كشوري ديگر مانند چين را ندارند. غربيها پوستهاي از پيشرفت را به امارات و برخي كشورهاي همتراز آنها ميفروشند، حاكميت مليشان را ناديده ميگيرند و با آنها رفتاري چون مستعمرات قرن نوزدهم خود دارند. با تبليغات وسيع و مجيزگوييهاي دروغين آنها را به توهم پيشرفت مياندازند و جيب آنها را خالي و آنها را از معناي كشور مستقل، تهي ميكنند. اين توهم چنان سرمستياي به رهبران اين كشورها داده كه «افتخار دوستي»! با امريكاييها را با هيچچيز عوض نميكنند. حتي اگر آنها را دعوت به بوسيدن نواحي خاصي بكنند، شرمي ندارند، چون در عوض «شريك» امريكا خوانده ميشوند .