• 1405 دوشنبه 13 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6331 -
  • 1405 دوشنبه 4 خرداد

برو به عصر جنگ‌هاي تن‌به‌تن

محمد خيرآبادي

دكترم از آن ارتشي‌هاي سابق و جنگ‌ديده‌ است. حاذق‌ترين پزشكي است كه مي‌شناسم. در تمام عمرم هيچ دردي نداشته‌ام كه او برايش تشخيص و درماني نداشته باشد. ديروز رفته بودم پيشش. وقتي داشت با من صحبت مي‌كرد انگار داشت روي كاغذ نقشه‌ منطقه عمليات را مي‌كشيد. گفت: «قلبت محاصره شده. چربي‌ها مثل سيم‌خاردار دورش پيچيده‌ان.» بعد عينك را جابه‌جا كرد و با لحني كه بوي بازجويي مي‌داد، از خواب و خوراك اين روزهايم پرسيد. خنده‌‌اي گوشه‌ لبم نشست. گفتم: «دكتر جان، تو كه خودت مي‌دوني اوضاع منو.»
نگاهي به شكم جلوآمده‌ام انداخت؛ جوري كه انگار داشت به يك انبار متروكه نگاه مي‌كرد. لبخند نزد، فقط پوفي كرد كه يعني «وضعيت قرمز است». بعد شروع كرد به نوشتن. قلمش روي كاغذ جوري حركت مي‌كرد كه انگار داشت فرمان عقب‌نشيني صادر مي‌كرد. گفت: «اين يك دستورالعمل نظاميه. يا اجرا مي‌كني يا قلبتو توي همين چهل‌ و پنج سالگي دفن مي‌كني.
تا آخرين كلمه‌اش رو اجرا مي‌كني. تاكيد مي‌كنم تا آخرين كلمه. فهميدي؟ تنها راه خنثي كردن اين بمب ساعتي همينه... نسخه رو با خودت مي‌بري بعدا سر فرصت مي‌خونيش.» كاغذ را گذاشت توي پاكت و داد دستم. 
توي آسانسور كمي با خودم كلنجار رفتم، اما ديگر نتوانستم تحمل كنم و نسخه را باز كردم. نور زرد بي‌رمق آسانسور افتاد روي نوشته‌ها.
«فست‌فود ممنوع. فقط غذاي خانگي؛ بخارپز، بي‌نمك.»
توي دلم گفتم: «دكتر، تو كه مي‌دوني مادرم كه رفت، ديگه بوي غذاي خونگي هم باهاش رفت. بعد از اون، خونه ما فقط ايستگاه سوخت‌گيري سريع بوده. كجاي كاري؟»
«پياده‌روي روزانه. حداقل چهل دقيقه.»
پوزخند زدم. به عشق كي؟ براي رسيدن به كدام مقصد واهي بايد پوتين‌هايم را واكس بزنم؟
«نوشيدني فقط آب و چاي، مابقي مجاز و غيرمجاز ابدا.»
- «فهميدي دروغ گفتم، نه؟ ولي دكتر، اين يه ذره سهميه رو از سربازِ خسته‌ات نگير.»
«اگر مي‌خواهي پنجاه ‌سالگي را ببيني، سبك زندگي‌ات را تغيير بده.»
- «بي‌خيالِ پنجاه‌ سالگي. صلح اجباري با زندگي، به دردِ من نمي‌خوره.»
«هيجان لازم است، اما استرس زهر است. در آرامش مطلق بمان.»
انگار داشت براي كسي كه وسط ميدان مين ايستاده، لالايي مي‌خواند.
- «دكتر تو كه اينقدر خوش‌خيال نبودي! زير آوار اخبار جنگ و دلار ۱۸۰ تومني و چك و قرض و قسط و اجاره، آرامش كيلويي چنده؟ آرامش واسه من، مثل يه آتش‌بس موقته كه هر لحظه با يه شليك، هوا ميشه.»
واقعا نااميد شده بودم، از دكتري كه هميشه شفابخش‌ترين داروها را برام تجويز مي‌كرد. آسانسور با تكان شديدي متوقف شد. شبيه نشستن يك هواپيماي جنگي آسيب‌ديده روي باند. درِ فلزي با صداي ناهنجاري باز شد. خواستم نسخه را مچاله كنم و بيندازم توي سطل زباله‌ طبقه همكف كه چشمم به پشت كاغذ افتاد.
دكتر با خودكار قرمز، با خطي درشت و خشن، جوري كه انگار دارد روي ديوار يك شهر اشغال‌شده شعار مي‌نويسد، نوشته بود: 
«عاشق شو! جنگ‌هاي امروزت را ببر به عصر جنگ‌هاي تن‌به‌تن.»

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون