• 1405 دوشنبه 13 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6331 -
  • 1405 دوشنبه 4 خرداد

غرايبي فراتر از روياهاي ما

مرتضي ميرحسيني

در روماني زندگي مي‌كرد و در ترانسيلواني لانه داشت. به آن سرزمين عشق مي‌ورزيد، اما در جست‌وجوي خون تازه - كه حياتش به آن وابسته بود - به انگليس رفت. به موسسه‌اي حقوقي در لندن نامه نوشت و به واسطه نماينده آن موسسه - كه جاناتان هاركر نام دارد و يكي از شخصيت‌ها و راويان داستان است - خانه‌اي در آن جزيره خريد. قصر بزرگش را كه براي مدتي طولاني در آن پناه گرفته بود ترك كرد، در تابوتي بزرگ خوابيد و سوار بر كشتي راهي انگليس شد. در مسير، همه سرنشينان كشتي را يكي پس از ديگري سربه‌نيست كرد و در شبي توفاني، متفاوت با همه شب‌هايي كه اهالي ساحل (شهر ساحلي ويتبي) به ياد داشتند، به خشكي رسيد.
از بي‌خبري ساكنان شهري كه نمي‌دانستند با چه موجودي مواجهند، بهره برد و در شب‌هايي كه به شكار مي‌رفت، جان شماري از شهروندان را گرفت. چندتايي از قربانيانش را هم نكشت. آنان را به موجوداتي شبيه خودش تبديل كرد. تا مدتي كسي مانعش نشد. حتي كسي توضيح روشني براي آنچه در گوشه‌وكنار شهر روي مي‌داد، نداشت. بسياري مي‌ديدند يا مي‌شنيدند كه اتفاقاتي در جريان است، اما همگي از درك ماجرا عاجز بودند.
 همه ‌چيز در قلمرو تاريكي و ناداني جاي مي‌گرفت. اما بعد، دانشمندي به نام آبراهام ون‌هلسينگ سر رسيد، به همه پرسش‌هايي كه در ذهن شخصيت‌هاي اصلي - و خوانندگان - شكل گرفته بود، پاسخ داد و هيولاي خون‌آشام را - كه شكست‌ناپذير جلوه مي‌كرد - به مبارزه طلبيد.
«همه فرضيات ما محدود است به حكايات و خرافات. وقتي پاي مرگ و زندگي كه خير، بلكه بالاتر از مرگ و زندگي در ميان باشد، اين داشته‌ها شايد به چشم نيايند... بپذيريد اين خون‌آشام و باور به ضعف‌هاي او و رهايي از چنگالش عجالتا مبتني است بر همين موارد، چون اگر راستش را بخواهيد، هر جا پاي انسان رسيده، ردپاي او نيز ديده شده... پيش رفته و در چهار سوي عالم و در كرانه‌هاي دور و مردمان را تا به امروز به هراس انداخته... اين خون‌آشام زنده است و به صرف گذشت زمان نمي‌ميرد؛ هرگاه بتواند از خون زندگان تغذيه كند، سرزنده مي‌شود. از اينها گذشته، از بين خودمان هستند كساني كه ديده‌اند حتي جوان‌تر شده كه توان حياتش افزايش يافته و گويي هرگاه خوراك مخصوصش به‌وفور بوده، جان تازه گرفته است.
اما بدون اين خوراك، از نشاط مي‌افتد، چون نمي‌تواند مانند ديگران تغذيه كند... از وجودش سايه پديد نمي‌آيد و چهره‌اش بازتابي در آينه ندارد... مي‌تواند به هيئت گرگ يا خفاش درآيد... اين خون‌آشام مي‌تواند هنگامي كه چاره‌اش را بيابد، از هر جسمي بيرون‌ آيد يا به هر جسمي حلول كند... مي‌تواند در تاريكي ببيند كه در دنيايي كه هميشه نيمي از آن فاقد روشنايي است، كم قدرتي نيست... اما محدوديت‌هايي هم دارد. نمي‌تواند به هر جا كه دلش خواست وارد شود، مگر اينكه يكي از اهالي به او اجازه ورود دهد. با دميدن روز، قدرتش از كف مي‌رود و بايد در كنجي تاريك پنهان شود...» رمان «دراكولا» كه سال 1897 در چنين روزهايي منتشر شد، داستاني تفسيرپذير در ژانر وحشت است و ترس انسان از ناشناخته‌ها را در قالب موجودي مخوف روايت مي‌كند.
هيولاي خون‌آشام برام استوكر، به قلمرو شب، به جهل و ابهام تعلق دارد و پيش و پس از شكار، در دل تاريكي پناه مي‌گيرد. هماوردش، پروفسور ون‌هلسينگ از جنس ديگري است و به علم و آگاهي خدمت مي‌كند. اين دو، تقريبا از نيمه‌هاي داستان با هم گلاويز مي‌شوند و با آنچه در دست دارند براي نابودي ديگري مي‌كوشند. اما خود استوكر؛ در سال انتشار «دراكولا» پنجاه ساله بود و در لندن اقامت داشت.
از چند سال پيش درباره فرهنگ عامه و خرافه‌هاي رايج مردم اروپا مطالعه مي‌كرد و با قصه‌هاي مرتبط با اين هيولاي خون‌آشام درگير بود. حين همين تحقيقات بود كه فكر اصلي و محوري داستان، يعني تقابل ميان تاريكي جهل و خرافه با روشني دانش و آگاهي در ذهنش شكل گرفت. داستاني كه با كنار هم گذاشتن نامه‌ها و نوشته‌هاي دفترچه خاطرات شخصيت‌ها و بريده روزنامه‌ها پيش مي‌رود و روايتي جذاب در دفاع از دانايي (در متعالي‌ترين مفهوم آن)، ضمن اعتراف به محدوديت‌هاي هميشگي دانش بشري است يا چنانكه خود استوكر در پيشگفتار كتاب با نقل قولي از شكسپير مي‌نويسد: «باز هم غرايبي هست در آسمان و زمين، فراتر از روياهاي موجود در نظام فكري ما.»

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون