• 1405 دوشنبه 23 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6336 -
  • 1405 سه‌شنبه 12 خرداد

ما در قوي‌ترين نسخه خودمان هستيم

غزل حضرتي

اين روزها و روزهاي گذشته و آينده، روزهاي عجيبي هستند و نيستند. زندگي مثل هميشه دارد جلو مي‌رود. جنگ بوده، اعتراضات بوده، آدم‌ها مرده‌اند، همه مصيبت‌زده و جنگ‌زده شديم، شب‌ها با اضطراب حمله خوابيديم، كابوس جنگ ديديم، ويديوهاي جوان‌هاي پيچيده شده در كاور پزشكي قانوني را ديديم و دق كرديم، روزها و شب‌هاي بدون اينترنت را از سر گذرانديم، با صداي پدافند از جا پريديم، با سروصداي همسايه طبقه بالايي گمان مي‌كرديم جايي منفجر شده و تپش قلب مي‌گرفتيم، بدن‌مان وارد فاز بقا شد و هنوز كه هنوز است در همان فاز مانده، كورتيزول (هورمون استرس)‌‌هاي بالا زندگي‌مان را سخت كرد، بچه‌هايمان را تا جايي كه توانستيم از فضاي جنگ دور نگه داشتيم تا پاي موشك و جنگنده به نقاشي‌هايشان باز نشود كه شد، از شنيدن كشتار در مدرسه ميناب رعشه گرفتيم، از ديدن نظاميان و غيرنظامياني كه جانشان را از دست دادند، به جنگ و متجاوز لعنت فرستاديم، گراني عجيبي كه گريبان‌مان را از خوراك و پوشاك تا دارو و درمان گرفت را، تاب آورديم. ما همه با هم اين روزها و شب‌ها را از سر گذرانديم تا رسيديم به اينجايي كه هستيم. اينجايي كه ما ايستاده‌ايم، جايي بس عجيب است؛ در ميانه آتش‌بس و جنگ. در ميانه صلح و آتش‌افروزي. همين ديشب مردم صداي جنگنده شنيده‌اند. در جنوب كشور هنوز جنگ تمام نشده، حتي انگار آتش‌بس هم نشده. در خانه كه هستم صداهاي عجيب زياد مي‌شنوم. همه را مي‌گذارم به حساب صداي بچه‌هاي همسايه بالايي يا رد شدن كاميون و موتور. در بيداري حتي اگر واقعا هم جايي را بزنند بلند به خودم مي‌گويم: «آتش‌بسه، ديگه حمله نمي‌كنن، صدا از خيابون بود.» ولي خواب‌هايم هنوز بوي جنگ مي‌دهند، حمله، فرار، دنبال پناهگاه گشتن، نجات بچه‌ها. اين شرح روز و شب‌هاي من نيست، شرح روزگار همه ماست. اما ما زنده‌ايم و زندگي مي‌كنيم. هنوز چندوقت يك‌بار كافه مي‌رويم، هنوز جلوي آينه مي‌ايستيم و خودمان را درست مي‌كنيم، هنوز ورزش مي‌كنيم، خريد مي‌كنيم، بچه‌هايمان را پارك مي‌بريم، مهماني مي‌گيريم، ما در قوي‌ترين حالت ممكن خودمان به‌سر مي‌بريم. 
ما از بحران دي‌ماه و يك جنگ ناجوانمردانه رد شديم، ما هنوز داغداريم، هنوز در عزاي جوان‌هاي از دست‌داده‌مانيم، ما هنوز باورمان نشده امريكا با همه ادعاهاي حقوق بشري‌اش، با چند موشك، بيش از صد كودك را در حالي كه در مدرسه بودند، تكه‌تكه كرده. هنوز خيلي جاها در شهر هست كه ماها نرفتيم ببينيم‌شان. كلانتري نيلوفر را كه زدند، كافه‌هاي اطرافش تمام سوخت و له شد. آدم‌هاي توي كافه‌ها كشته شدند. ساندويچي‌هاي بالا و پايينش نابود شدند. آن خيابان براي همه ما پر از خاطره‌هاي خوشمزه بود. شب‌هاي زيادي آنجا رفتيم و در ماشين نشسته‌ايم و ساندويچ خورده‌ايم. من هنوز پايم را به خيابان نيلوفر نگذاشته‌ام، سخت است برايم بروم و آنجا را نصفه نيمه ببينم. ويديوهاي ساختمان‌هاي ميدان رسالت را ولي زياد ديده‌ام. آنجا كه شبيه غزه شده، تعداد زيادي ساختمان با خاك يكسان شده، آنها كه مانده شبيه ساختمان‌هاي نيمه‌كاره شده و حتما پيكرهاي زيادي از تويش درآورده‌اند.
ما، آدم‌هاي اين زمان و مكان، بسيار سخت‌جان هستيم و بسيار اهل زندگي. البته كه اين سازگاري از ويژگي‌هاي آدميزاد است، اما زندگي ما ايراني‌ها را اگر كسي در قالب نمودار درآورد و بحران‌هاي زندگي ما را تقسيم كند بر تعداد روزهاي عمرمان، شايد بشود گفت لااقل به شكل متوسط ماهي يك بحران را از سر گذرانديم. ما دهه شصتي‌ها يك‌جور، بچه‌هايمان يك‌جور. من به خودمان افتخار مي‌كنم. ما مي‌توانستيم غرق شويم در غم، در اندوه. ما مي‌توانستيم به زندگي برنگرديم، ما در اين سال‌ها در دست‌وپنجه نرم كردن با حوادث متبحر شديم. حاكمان اين سرزمين بايد به داشتن چنين مردمي به خود ببالند و ما را روي سرشان بگذارند.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون